قصه ی جایی که امشب رفته بودیم رو هم اگه عمری بود فردا تعریف می کنم. الان دیگه رمق ندارم.🫠
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
از ویژگیهای انسان:
پشتکار زیاد در دنیا خواهی
اما ناامید شدن زود هنگام در سختیها
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
چشمهاش تار اشک میشد. هی خط زد و هی نوشت. برای پسر مردهاش. از روزی که رفته بود بیمارستان و نوزاد مرده را لای پارچه پیچیده و برده بودند، اشک ریخت. برای همه دلخوشی که حالا نبود. برای اتاق پر زرق و برقی که الان باید صدای ونگ ونگ بچه توش میچرخید و لیلا را از آشپزخانه میکشید بیرون، ولی نبود. سکوت بود و لیلا و یک دفتر که تند و تند توش مینوشت و خط میزد. نوشت:« برای تو که مثلا خدایی و من بیچاره رو ندیدی و جای پاره تنم، تن مردهش رو گذاشتی روی دستم، برای تو که اسمت خداست ولی ازت بغض دارم»
بعد صدایی توی دلش گفت:« بگو بگو دعا کن حرف بزن»
پَسش زد.
دلش نکشید دعا کند.
قهر بود.
مصیبت برایش جانکاه بود.
یادش افتاد که چقدر شب و روز، برای باردار شدنش دعا کرده بود. آن دخیلی که به حرم امام رضا بسته بود و بعدتر، شکمش با تکانهای جنین قلقلک شده بود. اما نه، الان دیگر چه دعایی؟ ظرف زندگیش شکسته بود و جای ترمیم نبود. دفترش را بست. بلند شد. گوشی کنار دستش روشن شد. آیه روز بالا آمد:«انسان از دعای خیر خسته نمیشود اما اگر مصیبتی به او برسد، مایوس و سرخورده میشود»
دفترش را باز کرد، دانه درشت اشک کاغذ را خیس کرد. نوشت: «فعلا دل شکستهام را آرام کن...تابعد»
#آیه_روایت_طورش
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
دیمزن
قصه ی جایی که امشب رفته بودیم رو هم اگه عمری بود فردا تعریف می کنم. الان دیگه رمق ندارم.🫠 دیمزن دن
یه جای خوب بودا ولی دیگه پشیمون شدم نمی گم کجا!😬
چندتا پیام گرفتم که خوش به حالت چه جاهای خوبی می ری... چه طوری دعوت می شی؟
احساس کردم نکنه این سوتفاهم پیش بیاد که من خیلی خفنم و خیلی توفیق موفیقم زیاده و این حرفا...
ولی بهتره قبل از حسرت یا غبطه خوردن به کسی کمی واقع بین باشیم.
شرایط خودمون و اون رو بسنجیم و بعد قضاوت کنیم.
مثلا یکی از اینایی که گفته بود: چرا ما این جور جاها نمی تونیم بریم؟ پرسیدم: چند سالته؟ گفت: ۲۷.
خب من در ۲۷ سالگی یک زن خانه دار با یک بچه چهارساله و یک بچه چند ماهه بودم که دانشگاهش رو تموم کرده بود ولی نمی خواست در رشته ای که خونده فعالیت کنه و هیچ برنامه ای هم برای آینده اش نداشت و نمی دونست قراره چی کار کنه. یه ارایشگاه ضروری و یه خرید معمولی هم نمی تونستم برم.
هیچ جا هم راهم نمی دادند.
چرا الان یه دختر ۲۷ ساله که نمی دونم چی خونده و تخصصش چیه خودش رو با منِ مامبزرگ مقایسه کنه؟🤪
بچه ها بیایین واقع بین باشیم.
خدا به من لطف می کنه به دل بقیه می اندازه که این یه کم تجربه و یه اندک قلم داره و چرا فلان سوژه رو نگید بهش که بررسی کنه یا مشورت بده یا بنویسه؟
خب منم به این عنوان دعوت می شم جاهای خوب. این هیچ فضلی برای من نداره. مثل متخصص یا تعمیرکاری که دعوت می شه به جای خوب و ممکنه هیچ نسبتی با اون جا نداشته باشه.
پس بی زحمت هیچ وقت به من نگید ((خوش به حالت))
من به این عبارت حساسیت دارم...
یاد روی سیاه و نقص های فراوانم می افتم و از این که بقیه فکر کنن کسی هستم یا توفیق های ویژه ای دارم ناراحت می شم.🙄🫠😬
باشه؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
راستی اگه نمی گید خوش به حالت!🤪 امروز وسط جلسه ای با یک شگفتانه مواجه شدم.
یکهو ترجمه ی عربی کتاب "دشواری مبارک" رو گذاشتند جلوم.😍
می دونستم داره ترجمه می شه ولی اطلاع نداشتم تموم شده و کتاب شده.😊😍
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
کتاب دشواری مبارک روایت لحظه های نفسگیر از انفجار پیجرها در لبنان است. روایت هایی از یک جنایت که اوج دنائت دشمن را می رساند.
خیلی مهم است که روایت این جنایت به گوش مردم بیشتری از دنیا برسد و انها را نسبت به خطر توده ای سرطانی و وحشی به اسم اسرائیل آگاه تر کند.
ترجمه عربی این کتاب گام اول از این مسیر است و امیدوارم که این نهضت ادامه داشته باشد.
#دشواریمبارک
#الساعةالثالثةوالنصف
#نشرسورهمهر
#نشراحیا
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
این کلمه ها را که می بینی یک روزی آسمان ها و فرشته ها را به هم ریخته اند تا امروز به تو برسند و تو با آن ها زندگی ات را بهتر کنی.
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حی علی خیر العمل...
#صدایهمهمهنمازگزارا رو دوس دارم😊
نگران نشید.
به موقع ش قامت می بندن.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پارتی بی پارتی!
پا سفت کرده بود هر جور شده وارد هوافضا شود. یک روز کشیدمش کنار و گفتم: «یادت نیست من نبودم چقدر سخت بود براتون؟ سپاهی شدن یعنی دربهدری. از اینور به اونور رفتن! بشین سر درست و معلم شو پسر.» سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت.
دوباره شروع کردم و از در دیگر وارد شدم: «مهدی تو حافظ قرآنی! مدرک بین المللی سه زبانه داری! می دونی یعنی چی؟ مثل برگ برنده است برای استخدام. تا قوانین عوض نشده ازش استفاده کن.» اخمی روی صورتش آورد و گفت:«من قرآن را برای دل خودم حفظ کردم نه برای استخدام و استفاده.»
خواستم گربه را دم حجله بکشم. گفتم :«باشه پس اگه تصمیمتو گرفتی، نباید روی من هیچ حسابی بکنی. فکر کن پدرت هیچ کاره است. از پارتی بازی خبری نیست، والسلام.» بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:«بله بابا، چشم »
تا آخرش هم هیچجا نمیگفت پسر من است و هیچکس نفهمید حافظ قرآن است.
شهید مهدی شعبانی
روای: پدر شهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran