به تاریخ فکر میکنم؛
به مردمانی که یک عمر سرگذشتشان را خواندهایم.
تاریخ، خیلی سرد و بی حس، فقط پیروزی ها و شکست ها، فتح ها و باخت ها، دادن و گرفتن و رفتن و آمدنها را روایت کرده است؛
چیزی از احساسات مردم در آن لحظات نگفته
از آنچه که در قلوب و افکار مردم میگذشته در روزهای منتهی به پیروزی یا شکست، در روزهای مقاومت و تلاش، در روزهای پر از تشویش و رنج
گویی راحت عبور کرده...
حالا
فکر میکنم که آیا مردمان آینده نیز
این روزهای داغ و پر تلاطم ما را،
همنقدر بی حس و سرد مرور میکنند؟
چند عدد و چند اسم؟
این که خیلی غیرمنصفانه است!🥺
پس حس های ما چه؟
پس این قلب ها
این فکرها
این همه احساسات چه؟
اینهمه امید به آینده و همزمان غصه و رنج از حال،
اینهمه همزمانیِ عُسر و یُسر،
اینهمه نترسیدن از دشمن و در عین حال ترسیدن از عاقبت خود در فتنهها،
اینهمه شادی از همراهی برخی و در همان زمان، درد عمیق از ناهمراهی بخشی دیگر از مردمانِ خودی،
اینهمه تلاطم در عین آرامش و سکینه،
اینهمه حس تکلیف، حس استیصال، حس کمکاری، حس پرانگیزگی،
اینهمه خار در چشم و استخوان در گلو، اینهمه گاه حق دادن و گاه مبهوت شدن،
چه کسی اینها را برای تاریخخوانها خواهد گفت؟
*این ملغمه از شور، نگرانی، امید، ترس، بغض، شفقت، غصه، انتظار، عشق، انزجار را
چه کسی روایت خواهد کرد؟...*
✍ هـجرتــــــ
بله و ایتا @hejrat_kon
روبیکا @dr_mother8_hejrat
#نشربامنبع #روایت #تاریخ #رنج #امید #روزی_روزگاری_ایران #مقتدر_مظلوم #آینده_روشن_است #و_لو_استقاموا
هدایت شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
گرم بازی بودیم. فوتبال حسنآقا حرف نداشت. من هم البته از خجالتش در میآمدم. آنقدر سن نداشتم که بفهمم نباید به پدر موشکی ایران تکل از پشت بزنم. سه چهار خانواده بودیم که برای گردش رفته بودیم اطراف تهران. عصر جمعه بود. ناگهان حسنآقا از زمین بازی با عجله رفت سمت رودخانه. نشست روی تخته سنگ وسط آب. صدایش را بلند کرد و گفت:« یه نیم ساعت وقت بدین، من دعای سماتم رو بخونم و بیام. »
سالهاست عصرهای جمعه یادش میافتم. یاد صدایی که به زلالی آب رودخانه بود وقتی شمرده شمرده میخواند:« اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ الْأَعَزِّ الْأَجَلِّ الْأَكْرَمِ، الَّذِى إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلىٰ مَغالِقِ أَبْوابِ السَّماءِ لِلْفَتْحِ بِالرَّحْمَةِ انْفَتَحَتْ... »
کسی چه میداند، شاید همین مناجاتهای بین دو نیمهی حسنآقا بود که سرعت بازشدن درهای آسمان به روی موشکهای ایرانی را چند برابر کرد. #شهید_حسنطهرانیمقدم #شهدای_هوافضا #روایتچه #چَمروش 🚀چمروش راوی رشادتهای هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
با بچه هایمان حرف بزنیم ...
شلوغي ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه هاش. تا رسیدم دختر کوچیک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه
- خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده
یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می زد
- دروغ میگه خاله
بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو.
چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم
- خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می دونی برام بنویس ...
تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده. این یعنی مرجعیت صحبت کردن با نوجوان ها دیگر خانواده ها نیستند انگار
بعد گفتم: مهلا جانم. بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟
گفت: همیجوری خاله. دلیلی نداره ...
گفتم: جانِ دلم.. ما همینجوری نداریم خاله. باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم.
بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون.
دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ...
بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور ؟
برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده ایم.
خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم. مهلا فقط گوش می داد.
سردم شده بود دیگر. خواهرم هم مدام زنگ می زد که برگردید.
صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت
- چی گفتی به این بچه دیروز. میگه من از شاه متنفرم. میگه رهبرم رو دوست دارم.
گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می کردم که چقدر با بچه هایمان حرف زده ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم. قبل از اینکه دشمن با آنها حرف بزند ...
📚ناشناس
فرستنده سرشار از درس عبرته.
به شرطی که گیرنده سالم باشه!
قطعات مورد نیاز گیرنده: قلب و گوش و چشم و این چیزا
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
#حرفهایخودمونیباخدا
#شعبونیه😉
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب به اصرار دوستام دوباره رفتم برای هانا رو دیدم. سالن پر تر از اون دفعه بود و میانگین سنی تماشاچی ها کمتر شده بود.
مشخصه که قشر جوون و نوجوون ارتباط گرفته اند با اثر.
تا ۹ بهمن ادامه داره.
این تئاتر ویژه بانوانه
اگر دختر دارید دستشو بگیرید ببرید
#برای_هانا
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
کافه کتاب سمیه هم که تو حوزه هنریه حوالی احمد رو داشت. یه دونه خریدم هدیه بدم به خانم مریم شعبانی که نویسنده و کارگردان تئاتر بود و دفعه پیش هم دست خالی رفته بودم به تماشای هنرش.
راستی به لطف و فضل خدا و اعتماد و استقبال شما با همین بی اینترنتی تو دو هفته کتاب حوالی احمد به چاپ سوم رسیده.🙏🙏😍
خدا رو صدهزار مرتبه شکر
امیدوارم که اثربخش باشه و به دلتون بشینه.
#حوالی_احمد
https://manvaketab.com/book/392360/
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
29.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا این بار رفته اند حرم امیرالمومنین...
ببینین.
تصورشم قشنگه😍
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
فرستنده سرشار از درس عبرته. به شرطی که گیرنده سالم باشه! قطعات مورد نیاز گیرنده: قلب و گوش و چشم و
بیاناتش رو یادم رفت صبح بذارم🥲