با بچه هایمان حرف بزنیم ...
شلوغي ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه هاش. تا رسیدم دختر کوچیک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه
- خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده
یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می زد
- دروغ میگه خاله
بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو.
چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم
- خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می دونی برام بنویس ...
تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده. این یعنی مرجعیت صحبت کردن با نوجوان ها دیگر خانواده ها نیستند انگار
بعد گفتم: مهلا جانم. بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟
گفت: همیجوری خاله. دلیلی نداره ...
گفتم: جانِ دلم.. ما همینجوری نداریم خاله. باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم.
بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون.
دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ...
بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور ؟
برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده ایم.
خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم. مهلا فقط گوش می داد.
سردم شده بود دیگر. خواهرم هم مدام زنگ می زد که برگردید.
صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت
- چی گفتی به این بچه دیروز. میگه من از شاه متنفرم. میگه رهبرم رو دوست دارم.
گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می کردم که چقدر با بچه هایمان حرف زده ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم. قبل از اینکه دشمن با آنها حرف بزند ...
📚ناشناس
فرستنده سرشار از درس عبرته.
به شرطی که گیرنده سالم باشه!
قطعات مورد نیاز گیرنده: قلب و گوش و چشم و این چیزا
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
#حرفهایخودمونیباخدا
#شعبونیه😉
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب به اصرار دوستام دوباره رفتم برای هانا رو دیدم. سالن پر تر از اون دفعه بود و میانگین سنی تماشاچی ها کمتر شده بود.
مشخصه که قشر جوون و نوجوون ارتباط گرفته اند با اثر.
تا ۹ بهمن ادامه داره.
این تئاتر ویژه بانوانه
اگر دختر دارید دستشو بگیرید ببرید
#برای_هانا
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
کافه کتاب سمیه هم که تو حوزه هنریه حوالی احمد رو داشت. یه دونه خریدم هدیه بدم به خانم مریم شعبانی که نویسنده و کارگردان تئاتر بود و دفعه پیش هم دست خالی رفته بودم به تماشای هنرش.
راستی به لطف و فضل خدا و اعتماد و استقبال شما با همین بی اینترنتی تو دو هفته کتاب حوالی احمد به چاپ سوم رسیده.🙏🙏😍
خدا رو صدهزار مرتبه شکر
امیدوارم که اثربخش باشه و به دلتون بشینه.
#حوالی_احمد
https://manvaketab.com/book/392360/
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
29.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا این بار رفته اند حرم امیرالمومنین...
ببینین.
تصورشم قشنگه😍
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
فرستنده سرشار از درس عبرته. به شرطی که گیرنده سالم باشه! قطعات مورد نیاز گیرنده: قلب و گوش و چشم و
بیاناتش رو یادم رفت صبح بذارم🥲
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
به نظر من معجزهی معارف قرآنی را اگر ما اهل دل باشیم
«لِمَن کان لَهُ قَلبٌ اَو اَلقی السَّمعَ وَ هُوَ شَهید»؛
اگر اهل دل باشیم،
اگر گوش جان را در اختیار قرآن بگذاریم،
ما امروز بیشتر میتوانیم به معجزیّت قرآن پیببریم از آنهایی که هزار سال قبل بودند.
در این دنیای پیچیده، در این دنیای طوفانی، در این دنیای سرشار از معضلات -این قدرتها، این پیشرفت علمی- اینجا است که قرآن وقتی وارد میدان میشود، وقتی حرف میزند «اِنَّ هذَا القُرءانَ یَهدی لِلَّتی هِیَ اَقوَمُ»، آدم این را حس میکند که واقعاً «یَهدی لِلَّتی هِیَ اَقوَمُ وَ یُبَشِّرُ المُؤمِنینَ».
بیانات رهبری در محفل انس با قرآن کریم؛ ۱۳۹۵/۳/۱۸
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
.
کم کم کتاب رو می خونید و بازخورداش رو می رسونید دستم.
ببخشید که نمی تونم همه شو اینجا بذارم.
ولی بعضیاشو می ذارم اونایی تون که تا حالا گول نخوردید هم گول بخورین بیایین دور هم حوالی احمد جمع شیم😉😃
هدایت شده از کتابنوشان
راستش من اسم شهید احمدکاظمی را زیاد شنیده بودم. میدانستم یکی از فرماندهان مهم زمان جنگ بوده و سال ۸۴ حین ماموریت، هواپیمایشان دچار سانحه شده و به شهادت رسیدهاند. تمام شناخت من از حاجاحمد تقریبا در حد همین چند خط بود متاسفانه!
اوایل دیماه در آستانه سالگرد بم کلیپی از حاج قاسمسلیمانی دیدم که با گریه و سوزدل از شهیدکاظمی صحبت میکرد. حاجی میگفت: فکر میکردم اگر یکی از کلیههایم را به احمد بدهم میتوانم ثابت کنم خیلی دوستش دارم... . "
همین جمله کافی بود وسط گریه، خندهام بگیرد و کمی توی رابطه دوستانه این دو فرمانده دقیق بشوم و انگیزه پیدا کنم کتاب ارزشمند حوالیاحمد را بخرم و بخوانم تا با شهیدی که حاجقاسم حاضر بود تمام عمرش را بدهد تا فقط یکبار دیگر صدای او را بشنود آشنا شوم.
کتاب حوالی احمد را همان روزی که از چاپ درآمد، از ناشران خریدم. با همان روایت اول فهمیدم این کتاب از آن کتابهای حال خوب کن و خواندنیست.
حاجاحمد بچهی نجفآباد بوده و عشق موتورسواری! بعد از انقلاب پایش به جبهه باز میشود و با رفقایش جمع میشوند و یک جمهوری نسبتا خودمختار توی جبهه تشکیل میدهند!
جمهوری خودمختار از این جهت که غنایم جنگی را هیچ وقت تحویل مسئولان نمیدادند و حتی تانکهای غنیمتی را زیر خاک قایم میکردند تا دست کسی بهشان نرسد و برای لشکرخودشان نگه دارند!
گهگاهی هم رگههایی اصفهانی حاجاحمد گل میکرد! مثلا وقتی قرار بود در عملیاتی مقر منافقین را با موشک بکوبند، با شهیدتهرانیمقدم تماس میگیرد و میپرسد: قیمت این موشکها چنده؟
حاجحسنتهرانی مقدم میگوید: هر کدام ۶هزار دلار.
حاج احمد با همان لهجه شیرین اصفهانی میگوید: "مقدم، اینا انقدر نمیارزن، موشکا رو جمع کن برگردید!"
بدون تعارف با هر روایت کتاب، یکی از ابعاد شخصیتی حاجاحمد برایم پررنگ شد؛ چه آنجایی که دلش به حال گوسفند قربانی سوخت، چه آنجایی که گفت پذیرایی با"هویج"! را از جلسات رسمی حذف کنید، زشته خارت خارت صدا میده!
و چه هنگامی که در کسوت یک مدیر پادگان و مجموعهها را آباد و چابک کرد. فرمانده شاخصی که بزرگ فکر میکرد و الگوی حاجقاسم و تهرانی مقدم بود.
حوالی احمد با قلم توانمند خانم غفارحدادی واقعا خواندنی است و افسوس که اینهمه سال شناختم از حاجاحمد در حد چند جمله بود.
خدا قوت به خانم حدادی که انقدر شیرین و روان حاجاحمد را برای ما معرفی کردند و البته لقمه را نجویدند و اجازه دادند خودمان هم کمی بجویم!
پ.ن: کتاب رو ایام اغتشاشات خوندم و منتظر بودم نت وصل بشه تا به خانم غفارحدادی و انتشارات شهید کاظمی بگم دمتون گرم بابت حوالی احمد🌱
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
بازنشر با آدرس خوشحالمون میکنه✅️