از بچه ها پرسیدم: تا حالا شب را بیرون از ساختمان ها خوابیده اید؟ مثلا توی جنگل یا کویر یا دشت و بیابان؟ بعضی شان تجربه اش را داشتند. کاغذها را بین شان پخش کردم و موقعیت را توضیح دادم. چند خانواده با هم رفته اید کویر که بزرگترین خسوف قرن را ببینید. شب که شده بزرگترها تجهیزاتشان را در چند متری چادرها برپا کرده اند و شما کم کم خوابتان گرفته. نیمه های شب با صدای گریه بلندی بیدار شده اید. هیچ کدام از بزرگترها نبوده اند. دختر سه چهارساله یکی از خانواده ها که از اول سفر با شیرین زبانی ها و شیرین کاری هایش توی دل همه جا باز کرده، وسط خواب و بیداری با جیغ و گریه بابایش را صدا می زند. هر چه سر می چرخانید خبری از بابای او و حتی بابای خودتان نمی بینید. شاید رفته اند از ماشین ها چیزی بیاورند یا محل رصد خسوف عوض شده و نخواسته اند شما را بیدار کنند. شما چه کاری برای آرام کردن آن دختر بچه انجام می دهید؟ خودکارها یکی یکی روی کاغذها می چرخید و بچه ها با لبخندی که روی لبشان می آمد جواب هایشان را می نوشتند. این بار گذاشتم خودشان بخوانند.
ـاگر خانه بودیم از فریزر برایش بستنی می آوردم. آنجا هم بین وسایل می گشتم دنبال چیپسی، پفکی، نوشابه ای. حتما از مخلفات شام دیشبمان چیزی مانده دیگر.
ـما توی خانه یک عروسک سرود خوان داریم که تضمینی روی سرگرم کردن همه بچه ها جواب می دهد. آنجا هم می گشتم دنبال عروسک خرگوشی ای چیزی. حتما لای وسایل خودشان اسباب بازی پیدا می شود.
ـموبایلم را برایش باز می کردم فیلم های دیروز را ببیند و یا برایش کارتون باز می کردم. این کار روی خواهر خودم جواب می دهد.
ـبغلش می کردم و می بردمش پیش بابایش.
تاییدشان کردم و گفتم ولی اگر نه خوردنی داشتید و نه اسباب بازی و نه موبایل و بابای آن دختر هم چند روز پیش مرده بود چی؟
بچه ها ساکت شدند. من هم.
نگفتم که بعضی ها توی تاریخ چه راه حل های دیگری برای این موقعیت پیشنهاد داده اند.
#داستانک
#خیالبازی
#روز_سوم
#حضرت_رقیه
#یکی_جلوی_تاریخ_را_بگیرد
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🍀 جماعتی از نسوان پای ضریح نوحه میخوانند و سینه میزنند. چنین صحنهای را تا حالا در مشهد یا سایر حرمهای ایران ندیدهام. خانومی که کاغذ اشعار دستش هست و قبل از همه بیتها را تکرار میکند، بازیگر خوبی نیست؛ چون بازیگرها نمیتوانند رنگ پوستشان را با کلمات متنشان تنظیم کنند، اما او با کلمات هر بیتی صورتی میشود و سرخ میشود و گر میگیرد و گاهی فکر میکنم آتش توی دلش را میتوانم توی صورتش ببینم. میچرخند و مثل مادرهای بچهمرده به سینه و صورت و سرشان میزنند.
سفرنامه الی| صفحه ۲۰۸| فائضه غفارحدادی
#سوریه
#حضرت_رقیه
📌 کتاببان
حامی کتاب و کلمه 👇
https://eitaa.com/ketabbaan