eitaa logo
دخترانه🌸
60 دنبال‌کننده
2هزار عکس
579 ویدیو
12 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ای رونق گلزار کجایی گل نرگس!؟ 🍀🕊@salv_ دخترانه🌸 @dokhtaraane
📆 | ❀امروز↶ •پݩجشݩبـــــــــــــــــہ •15آبــــــــــاݩ1399 •19ربیـع‌الاول‌1442 •05نــــــوامبر2020 ❀وقایع‌رسمےومذهبے↶ ✗ ✦امام‌علے؏ : بزرگترین‌بلاها‌قطع‌امید‌اسٺ. ٭مٺعلق‌بھ⇓ ٭حسݩ‌ابݩ‌علے‌العسگرے؏ ✰ݩزدیڪ‌ٺریݩ‌ها⇓ ✰15روزتا‌میلاد‌حضرٺ‌عبدالعظیم؏ ✰19روزتامیلادحضرت‌امام‌عسکری؏ ❀ذڪر‌روزهاے‌هفٺه⇓ ~|لاالہ‌الا‌الله‌الملک‌الحق‌المبیݩ|~ ~|صـــــــــدمرٺــــــــــــــــــــبه|~ دخترانه🌸 @dokhtaraane
‌💎 | حاج‌قاســـ[سلیماݩے]ــــم 🔹 آمريكا با يک اتحاد و حجم سرمايه سنگين در همه جا يا شكست خورد يا در شرف شكست خورداست دخترانه🌸 @dokhtaraane
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سردار بی مرز 👌خاطرات شهید حاج قاسم سلیمانی🌷 ✍اطاعت از فرمان مادر حتی بعد از مرگ ابراهیم شهریاری به بیان خاطره ای از سردار دلها نسبت به مادر پرداخت و گفت: یک روز حاج آقا از منطقه به حسینیه ثارالله آمد. برای رعایت مسائل امنیتی و حفاظتی، موقع رفتن بدون آنکه متوجه شود، ما او را تا منزل مادرخانمش همراهی کردیم. آنجا که رسید، متوجه شد و من را صدا زد و گفت: چرا دنبال من می‌آیید و من را تعقیب و ناراحت می‌کنید؟😕 شهریاری گفت: من پیشانی حاج قاسم را بوسیدم و گفتم: حاجی! ارواح خاک مادرت ما را اذیت نکن و بگذار ما کار حفاظت از جان تو را به خوبی انجام بدهیم. حاجی موقعی که این قسم را از زبان من شنید، سکوت کرد. او با بیان اینکه در این موقع از او اجازه خواستم تا خوابی را که از مادرش دیده بودم، برایش تعریف کنم، افزود: " سردار سلیمانی گفت: چه خوابی دیده ای؟ گفتم: در عالم خواب، مادرتان را در جمعی از بچه‌های رزمنده دیدم. مادرتان با همان حیای اسلامی که رعایت می‌کرد .... دخترانه🌸 @dokhtaraane
دخترانه🌸 @dokhtaraane
🌹🌹رمان " جان شیعه، اهل سنت" اثر فاطمه ولی نژاد " عاشقانه ای برای مسلمانان" #جان_شیعه_اهل_سنت #فاطمه_ولی_نژاد #رمان #مذهبی دخترانه🌸 @dokhtaraane
🚩🚩 قسمت یازدهم مادر لبخندی زد و با صدایی بی رمق گفت: صدای تق تِقش میاد که میخوره کف حیاط. از لرزش صدایش، دلواپس حالش شدم که نگاهش کردم و پرسیدم: مامان! حالت خوبه؟ دوباره چشمانش را بست و پاسخ داد: آره، خوبم... فقط یکم دلم درد میکنه. نمیدونم شاید بخاطر شام دیشب باشه. در پاسخ من جملاتی میگفت که جای نگرانی چندانی نداشت، اما لحن صدایش خبر از ناخوشی جدی تری میداد که پیشنهاد دادم: میخوای بریم دکتر؟ سری جنباند و با همان چشمان بسته پاسخ داد: نه مادر جون، چیزیم نیس...« سپس مثل اینکه فکری بخاطرش رسیده باشد، نگاهم کرد و پرسید: الهه جان! ببین از این قرصهای معده نداریم؟ همچنانکه از جا بلند میشدم، گفتم: فکر نکنم داشته باشیم. الان میبینم.« اما با کمی جستجو در جعبه قرصها، با اطمینان پاسخ دادم: نه مامان! نداریم. نگاه ناامیدش به صورتم ماند که بلافاصله پیشنهاد دادم: الان میرم از داروخانه میگیرم. پیشانی بلندش پر از چروک شد و با نگرانی گفت: نه مادرجون! داره بارون میاد. یه زنگ بزن عبدالله 4سر راهش بخره عصر با خودش بیاره.« چادرم را از روی چوب لباسی دیواری پایین کشیدم و گفتم: »حلال کو تا عصر؟!!! الان میرم سریع میخرم میام. از نگاه مهربانش میخواندم که راضی به سختی من نیست، اما دل دردش به قدری شدید بود که دیگر مانعم نشد. چتر مشکی رنگم را برداشته و با عجله از خانه خارج شدم. کوچه های خیس را به سرعت طی میکردم تا سریعتر قرص را گرفته و به مادر برسانم. تا سر چهار راه، ده دقیقه بیشتر طول نمیکشید. قرص را خریدم وً میدویدم. باران تندتر شده و به شدت روی چتر و راه بازگشت تا خانه را تقریبا میکوبید. پشت در خانه رسیدم، با یک دست چترم را گرفته و دست دیگرم موبایل و کیف پول و قرص بود. میخواستم زنگ بزنم اما از تصور حال مادر که روی کاناپه دراز کشیده و بلند شدن و باز کردن در برایش مشکل خواهد بود، پشیمان شدم که کلید را به سختی از کیفم درآوردم و تا خواستم در را باز کنم، کسی در را از داخل گشود. از باز شدن نا گهانی در، دستم لرزید و موبایل از دستم افتاد. آقای عادلی بود که در را از داخل باز کرده و نگاهش به قطعات از هم پاشیده موبایلم روی زمین خیس، خیره مانده بود. بی اختیار سلام کردم. با سالم من نگاهی گذرا به صورتم انداخت و پاسخ داد: سلام، ببخشید ترسوندمتون. ‌هر دو با هم خم شدیم تا موبایل را برداریم. گوشی و باتری را خودم برداشتم ولی سیم کارت دقیقا مابین کفشش افتاده بود. با سرانگشتش سیم کارت را برداشت. نمیدانم چرا به جای گرفتن سیم کارت از دستش، مشغول بستن چترم شدم، شاید میترسیدم این چتر دست و پا گیر خرابکاری دیگری به بار آورد. لحظاتی معطل شد تا چترم را ببندم و در طول همین چند لحظه سرش را پایین انداخته بود تا راحت باشم. چتر را که بستم، دستش را پیش آورد و دیدم با دو انگشتش انتهایی ترین لبه سیم کارت را گرفته تا دستش با دستم تماسی نداشته باشد. با تشکر کوتاهی سیم کارت را گرفته و دستپاچه داخل خانه شدم. حیاط به نسبت بزرگ خانه را با گامهایی سریع طی کردم تا بیش از این خیس نشوم. وارد خانه که شدم، دیدم مادر روی کاناپه چشم به در نشسته است. با دیدن من، با لحنی که پیوند لطیف محبت و غصه و گلایه بود، اعتراض کرد: این چه کاری بود کردی مادر جون؟ چند ساعت دیگه عبدالله میرسید. تو این بارون انقدر خودتو اذیت کردی! موبایل خیس و از هم پاشیده ام را روی جا کفشی گذاشتم و برای ریختن آب با عجله به سمت آشپزخانه رفت و همزمان پاسخ اعتراض پر مهر مادر را هم دادم: اذیت نشدم مامان! هوا خیلی هم عالی بود با لیوان آب و قرص به سمتش برگشتم و پرسیدم: حالت بهتر نشده؟ قرص را از دستم گرفت و گفت: چرا مادر جون، بهترم! سپس نیم نگاهی به گوشی موبایل انداخت و پرسید: موبایلت چرا شکسته؟ خندیدم و گفتم: نشکسته، افتاد زمین باتری و سیم کارتش در اومد! و با حالتی طلبکارانه ادامه دادم: تقصیر این آقای عادلیه. من نمیدونم این وقت روز خونه چی کار میکنه؟ همچین در رو یه دفعه باز کرد، هول کردم! از لحن کودکانه ام، مادر خنده اش گرفت و گفت: خُب مادرجون جن که ندیدی! خودم هم خندیدم و گفتم: جن ندیدم، ولی فکر نمیکردم یهو در رو باز کنه! مادر لیوان آب را روی میز شیشه ای مقابل کاناپه گذاشت و گفت: مثل اینکه شیفتش تغییر میکنه. بعضی روزها به جای صبح زود، نزدیک ظهر میره و فردا صبح میاد. و باز روی کاناپه دراز کشید و گفت: الهه جان! من امروز حالم خوب نیس! ماهی تو یخچاله امروز غذا رو تو درست کن.... ادامه دارد.... دخترانه🌸 @dokhtaraane
جان شیعه اهل سنت3.mp3
4.26M
🚩🚩 قسمت سوم دخترانه🌸 @dokhtaraane
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا