eitaa logo
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
1.4هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
748 ویدیو
10 فایل
اینجا دل به دریا بزنید و از میان صدف های طلایی و نقره ای لحظه ها مروارید درخشان استعدادهایتان را صید کنید 🌱 ارتباط با ما @dokhtarane_morvarid
مشاهده در ایتا
دانلود
21.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🌱 توعَلے‌هَستے‌ ڪه‌نآمَت‌مُشتَق‌اَزنآمِ‌خُداست اِی‌زِ‌آدَم‌تا‌بہ‌خآتَم‌بے‌بَدیل‌و‌بے‌بَدَل…! ✨ ⊱ میلاد ماه ترین پدر دنیا مبارک ⊰ 😍🤩💐 @Dokhtaran_morvarid
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_شانزده 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد مژد
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 کنار شیشه اتوبوس نشستم و کیفم رو ، روی پاهام گذاشتم ... پرده رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم ، ماشین هایی رو دیدم که در حال رفت و آمد بودند ... عده ای در حال برگشت بودند و عده ای هم در حال رفتن به سوی مقصدشان ... چهره های افراد رو آنالیز کردم با خودم گفتم یعنی همه اینها خوشحالن ؟ یعنی غم توی زندگیشون ندارن ؟! به چهره های خندان بچه ها پشت شیشه ماشین ها توجه میکردم ... ای کاش من هم مروای چهار ساله ای بودم که با پسر ها فوتبال بازی میکرد ... ای کاش ... ای کاش ... بزرگ نمیشدم...😞 کاش میتونستم من هم مثل همه ی این کودک ها از درون لبخند بزنم و با صدایی بلند فریاد بزنم من هم خوشبختم ، ولی کدوم خوشبختی کدوم لبخند ...☹️ پرده رو درست کردم و گوشیم تلفنم که مدت زمان زیادی بود گوشه ای گذاشته بودمش و خاموش بود رو روشن کردم ... حدس میزدم به محض روشن کردن گوشی، تعداد زیادی تماس از دست رفته از مامان و بابا دارم ولی بر عکسِ تمام تصوراتم فقط یک تماس بی پاسخ اونم از جانب بابا و یک پیغام که باز هم از طرف بابا بود ! 😢 و نوشته بود "مراقب خودت باش ، پول لازم داشتی باهام تماس بگیر " دندون هام رو ، روی هم فشردم و لبم رو گزیدم این هم دلسوزی پدر ما ! همیشه پول در اولویت هست ...😒 زیر لب زمزمه کردم "اصلا برام مهم نیست"😒 و به سمت مژده خیره شدم در حال صحبت کردن با راحیل بود ... نگاهم رو از اونها گرفتم و دوباره وارد گوشی شدم ... خیلی وقت بود تلگرامم رو چک نکرده بودم درست از وقتی اون پوستر رو دیدم و جذبش شدم تمام فکر و ذکرم این سفر بود ... برای سرگرمی اومده بودم اینجا ولی کلی به خاطر حرف هاشون حالم بد شد ...😞 وارد تلگرام شدم ... تمام گروه ها و کانال ها مثبت نود و نه پیام داشتن اما من چشمم سمت پیغام های آنالی رفت ... پیغام هایی که تاریخ ارسالشون دقیقا روزی بود که من پوستر رو دیده بودم و اون هم از دانشگاه رفته بود بعد از رفتنش هم کلی پیغام داده بود که این کارو کن اون کارو کن... توی آخرین پیامی که ازش داشتم نوشته بود "مامانت زنگ زده میگه حالت بده ، میخوام بیام خونتون ، خونه ای الان بیام؟"و همین یک جمله پایان دوستی ما شده بود ... پس مامانم بهش خبر داده بود بیاد و اون روز که خیلی از حضورش متعجب شدم برنامه از قبل چیده شده بود ... در حال خوندن پیام های قبلی بودم که متوجه شدم آنالی آنلاین شد ... ضربان قلبم بالا رفت و دستانم که به دور گوشی حلقه شده بود خیس عرق شد ... دلیل این حالات رو نمی دونستم شاید یک نوع دلتنگی بود... انگشتام رو ، به روی صفحه کیبورد گذاشتم و کلمه «سلام» رو تایپ کردم ولی سریع پشیمون شدم و پاکش کردم همین کار رو حدود ۵ یا ۶ بار تکرار کردم .. با خودم گفتم چرا من پا پیش بگذارم ؟ چرا غرور من بشکنه ؟ 😒 اصلا بهش چی بگم ؟ خودش گفت دوستی ما تمام شده پس دلیلی برای پیام دادن وجود نداره ... پروفایلش رو چک کردم ... صفحه ای سیاه گذاشته بود و در قسمت بیوگرافیش هم نوشته بود : (یادته زیر گنبد کبود دو تا رفیق قدیمی بودیم و کلی حسود ؟ تقصر اون حسودا بود که حالا ما شدیم یکی بود و یکی نبود ...) دلم هُری پایین ریخت ... یعنی اونم ... اونم دلش برای من تنگ شده ؟... منظورش از این بیوگرافی چیه ؟ منظورش از اون رفیق قدیمی منم ؟ 🙂✨ غرورمو گذاشتم کنار و کلمه سلام رو تایپ و ارسال کردم سریع دو تا تیک آبی خورد و سین شد ! باورم نمیشد یعنی اونم توی پی وی من بوده؟😍 + سلام _خوبی آنالی +مرسی ... تو چطوری ؟ _منم خوبم +کجایی؟ باید بهش چی میگفتم ؟ بگم اومدم راهیان نور ؟ بگم الان دارم میرم شلمچه ؟ بگم گارسونِ رو دیدم ؟ ماجرای راحیل رو بهش بگم ؟ از کجا شروع کنم ... _من دارم میرم شلمچه +به سلامتی ... و رفت ... آفلاین شد ... از دستش دلخور نشدم مهم اینه که جوابم رو داد و مهم تر از همه اینکه توی پی وی من بود و خیلی زود پیام رو خوند ...😄 گوشی رو خاموش کردم و چشمام رو ، روی هم گذاشتم ... ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
16199142169896604485340.mp3
2.5M
ماه من علی🌙 روشنیِ راه من علی تویی تو دلیلِ بندگیم تویی تو پناهِ زندگیم . . .❤ ●━━───── ~ ⇆ㅤㅤ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ ↻ 😍 (ع) ❤            ─┅─✵🕊✵─┅─           @Dokhtaran_morvarid               ─┅─✵🕊✵─┅─
7.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاعلی گفتیم وعشق آغاز شد...❤ والله که نزدیک تر از او به یقین نیست در دین علی پینه فقط روی جبین نیست! آن شاه که عمری به یتیمان پدری کرد در ملک سلیمانی خود کارگری کرد... (ع)😍 (ع) ─┅─✵🕊✵─┅─   @Dokhtaran_morvarid    ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⊱ پناهگاه امن خانه ⊰ دست در دستانم که می‏گذاری، گرمای آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود . . .❤ در برابر توفان‏ های بی‏رحم زندگی می‏ ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏ و گوی کوهستان‏ها باز می‏آیی لبخند پدرانه‏ ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند ! گویی که صبوری‏ هایت، دل‏های ناامید را سپیده‏ دم امیدواری است . . .🌱 ✨آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است ؛ پدر!✨ (ع)             ─┅─✵🕊✵─┅─          @Dokhtaran_morvarid                ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_هفده 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد کنار
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 غرق خواب بودم که با شنیدن صدای مژده چشم هام رو باز کردم ... با دیدن اتوبوس خالی و مژده تنها ‌ ، سریع سر جام نشستم و با صدای خواب آلودی گفتم : _رسیدیم‌؟😴 مژده خنده نمکینی کرد و جواب داد : +نه ،فعلا خیلی راه مونده نگاهی به اطراف انداختم هوا تاریک شده بود ... _پس چرا ایستادیم؟ +بیست سوالیه ؟ ایستادیم برای نماز ، نمیای ؟ خواستم بگم حتما میام که با یاد آوری راحیل و دعوامون ،شخصیت خبیثم به درونم رسوخ کرد ... اخمی روی پیشونیم نشوندم و با صدایی که عاری از هر حسی بود گفتم : _نه نمیام 🤨 مژده که معلوم بود از لحنم جا خورده و دلگیر بود گفت : +آخه ... باصدای بلند تری ادامه دادم _نشنیدی؟ گفتم که نمیام مگه زوریه ؟...😑 مژده با وجود دلخوریش لبخندی زد و گفت : +نه عزیزم اینجا هیچی زوری نیست 🙂 پوزخندی به حرفش زدم و سرم رو به طرف پنجره برگردوندم مژده هم بعد از چند ثانیه خیره شدن به صورتم ، از کنارم بلند شد و رفت بیرون . یک لحظه تمام حس های بد اومدن سراغم ... من مگه آرامش نمیخواستم ؟ مگه برای همین نیومده بودم اینجا ؟ مگه برای همین آرامش با آنالی قطع رابطه نکرده بودم ؟ عصبی از حرف نسنجیده ای که به مژده زدم ، از جام بلند شدم و به طرف نماز خونه خواهران راه افتادم ... به طرف سرویس بهداشتی خواهران رفتم تا وضو بگیرم با دیدن خودم تو آینه روشویی یه لحظه تعجب کردم 😳 خط چشمم پخش شده بود ... چشم هام هم پف کرده بود ... رژم هم پاک شده بود ... با شنیدن صدای مژده به طرفش برگشتم ... در حال تمدید آرایش پاک شدم بودم که شروع کرد به صحبت کردن : +مروا بخدا همینجوری ساده خوشگل تری تا این رنگ و لعابا ... چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : _مسخره میکنی ؟ 😒 +نه مگه دیوانه ام؟ ‌بخدا خیلی خوشگلی با وجود تمام اصرار های مژده آرایشم رو تمدید کردم ... با خودم گفتم کسی که توی نماز خونه آرایش میکنه همین میشه دیگه... هووف من از کِی خرافاتی شدم ؟ وجدان : از وقتی با اینا گشتی ...😏 بدون توجه به صدای درونم آرایشم رو پاک کردم و با بدبختی وضو گرفتم و به طرف نماز خونه راه افتادم ... کفش هام رو در آوردم و رفتم داخل مژده و راحیل چادر سفید رو سرشون بود و داشتن با هم صحبت میکردن . بی توجه بهشون داشتم از کنارشون رد می شدم هنوز چند قدمی برنداشته بودم که با شنیدن حرف هاشون ، ناخود آگاه پاهام قفل شد ... +مروا ... مژده داشت بلند صحبت میکرد که با تشر راحیل کمی تن صداش رو آورد پایین . +کاریه خیلی خوب نیست خوشم نیومد ازش ~ منم همینطور پس چیکار کنیم ؟ باید یه جوری دَکِش کنیم دیگه +نمی دونم والا بازم باید با مرتضی صحبت کنم ببینم چی میگه ... ~ آره حتما چون من تا آخر سفر تو فکرش می مونم ، سفر کوفتم میشه آخه لبا ... با شنیدن حرفاشون دستام لرزید و فَکم منقبض شد خشم کل وجودم رو فرا گرفت اینا درباره من حرف میزدن؟! 😡 منی که با پولم میتونستم کل جد و آبادشونو بخرم ؟ یه لحظه یاد حرف آنالی افتادم که می‌گفت: فکر کردی اگر بری اونجا میخوان بهت بگن عشقم ، عزیزم ، گلم ؟ نخیر با تیپا پرتت میکنن بیرون 😒 حرف های آنالی مثل پتک به سرم میخوردن ...😞💔 ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨🍭 🍭 ✨ 🍮 آموزش 🍮 📍مواد لازم: بیسکویت پتی بور👈 یک بسته پنیر ماسکار پونه👈 یک بسته خامه صبحانه پاکتی👈 یک بسته قند👈 به مقدار دلخواه پودر کرم کارامل👈نصف بسته شیر👈 نصف لیوان پودر نسکافه👈1 ق غ 📌 طرز تهیه: ✅ بیسکویتها رو داخل غذا ساز خرد کنید و به اندازه یک قاشق سر پر ته لیوان مورد نظرتون بریزید ✅پنیر وخامه وپودر قند رو با همزن بزنید تا حسابی مخلوط بشه ✅نصف بسته پودر کرم کارامل رو با نصف لیوان شیر بجوشونید و بزاریدخنک بشه وبه مایع پنیری اضافه کنید ✅یک ق غ نسکافه رو هم با آب باز کنید و اضافه کنید ✅روی بیسکویتها از مواد پنیری بریزید ✅ روی مواد پنیری هم میتونید نوتلا یا کرم لوتوس بریزید ✅ چند ساعتی در یخچال بزارید و بعد نوش جان کنید😍 ─┅─✵🕊✵─┅─ @Dokhtaran_morvarid ─┅─✵🕊✵─┅─