eitaa logo
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
1.4هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
748 ویدیو
10 فایل
اینجا دل به دریا بزنید و از میان صدف های طلایی و نقره ای لحظه ها مروارید درخشان استعدادهایتان را صید کنید 🌱 ارتباط با ما @dokhtarane_morvarid
مشاهده در ایتا
دانلود
16199142169896604485340.mp3
2.5M
ماه من علی🌙 روشنیِ راه من علی تویی تو دلیلِ بندگیم تویی تو پناهِ زندگیم . . .❤ ●━━───── ~ ⇆ㅤㅤ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ ↻ 😍 (ع) ❤            ─┅─✵🕊✵─┅─           @Dokhtaran_morvarid               ─┅─✵🕊✵─┅─
7.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاعلی گفتیم وعشق آغاز شد...❤ والله که نزدیک تر از او به یقین نیست در دین علی پینه فقط روی جبین نیست! آن شاه که عمری به یتیمان پدری کرد در ملک سلیمانی خود کارگری کرد... (ع)😍 (ع) ─┅─✵🕊✵─┅─   @Dokhtaran_morvarid    ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⊱ پناهگاه امن خانه ⊰ دست در دستانم که می‏گذاری، گرمای آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود . . .❤ در برابر توفان‏ های بی‏رحم زندگی می‏ ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏ و گوی کوهستان‏ها باز می‏آیی لبخند پدرانه‏ ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند ! گویی که صبوری‏ هایت، دل‏های ناامید را سپیده‏ دم امیدواری است . . .🌱 ✨آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است ؛ پدر!✨ (ع)             ─┅─✵🕊✵─┅─          @Dokhtaran_morvarid                ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_هفده 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد کنار
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 غرق خواب بودم که با شنیدن صدای مژده چشم هام رو باز کردم ... با دیدن اتوبوس خالی و مژده تنها ‌ ، سریع سر جام نشستم و با صدای خواب آلودی گفتم : _رسیدیم‌؟😴 مژده خنده نمکینی کرد و جواب داد : +نه ،فعلا خیلی راه مونده نگاهی به اطراف انداختم هوا تاریک شده بود ... _پس چرا ایستادیم؟ +بیست سوالیه ؟ ایستادیم برای نماز ، نمیای ؟ خواستم بگم حتما میام که با یاد آوری راحیل و دعوامون ،شخصیت خبیثم به درونم رسوخ کرد ... اخمی روی پیشونیم نشوندم و با صدایی که عاری از هر حسی بود گفتم : _نه نمیام 🤨 مژده که معلوم بود از لحنم جا خورده و دلگیر بود گفت : +آخه ... باصدای بلند تری ادامه دادم _نشنیدی؟ گفتم که نمیام مگه زوریه ؟...😑 مژده با وجود دلخوریش لبخندی زد و گفت : +نه عزیزم اینجا هیچی زوری نیست 🙂 پوزخندی به حرفش زدم و سرم رو به طرف پنجره برگردوندم مژده هم بعد از چند ثانیه خیره شدن به صورتم ، از کنارم بلند شد و رفت بیرون . یک لحظه تمام حس های بد اومدن سراغم ... من مگه آرامش نمیخواستم ؟ مگه برای همین نیومده بودم اینجا ؟ مگه برای همین آرامش با آنالی قطع رابطه نکرده بودم ؟ عصبی از حرف نسنجیده ای که به مژده زدم ، از جام بلند شدم و به طرف نماز خونه خواهران راه افتادم ... به طرف سرویس بهداشتی خواهران رفتم تا وضو بگیرم با دیدن خودم تو آینه روشویی یه لحظه تعجب کردم 😳 خط چشمم پخش شده بود ... چشم هام هم پف کرده بود ... رژم هم پاک شده بود ... با شنیدن صدای مژده به طرفش برگشتم ... در حال تمدید آرایش پاک شدم بودم که شروع کرد به صحبت کردن : +مروا بخدا همینجوری ساده خوشگل تری تا این رنگ و لعابا ... چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : _مسخره میکنی ؟ 😒 +نه مگه دیوانه ام؟ ‌بخدا خیلی خوشگلی با وجود تمام اصرار های مژده آرایشم رو تمدید کردم ... با خودم گفتم کسی که توی نماز خونه آرایش میکنه همین میشه دیگه... هووف من از کِی خرافاتی شدم ؟ وجدان : از وقتی با اینا گشتی ...😏 بدون توجه به صدای درونم آرایشم رو پاک کردم و با بدبختی وضو گرفتم و به طرف نماز خونه راه افتادم ... کفش هام رو در آوردم و رفتم داخل مژده و راحیل چادر سفید رو سرشون بود و داشتن با هم صحبت میکردن . بی توجه بهشون داشتم از کنارشون رد می شدم هنوز چند قدمی برنداشته بودم که با شنیدن حرف هاشون ، ناخود آگاه پاهام قفل شد ... +مروا ... مژده داشت بلند صحبت میکرد که با تشر راحیل کمی تن صداش رو آورد پایین . +کاریه خیلی خوب نیست خوشم نیومد ازش ~ منم همینطور پس چیکار کنیم ؟ باید یه جوری دَکِش کنیم دیگه +نمی دونم والا بازم باید با مرتضی صحبت کنم ببینم چی میگه ... ~ آره حتما چون من تا آخر سفر تو فکرش می مونم ، سفر کوفتم میشه آخه لبا ... با شنیدن حرفاشون دستام لرزید و فَکم منقبض شد خشم کل وجودم رو فرا گرفت اینا درباره من حرف میزدن؟! 😡 منی که با پولم میتونستم کل جد و آبادشونو بخرم ؟ یه لحظه یاد حرف آنالی افتادم که می‌گفت: فکر کردی اگر بری اونجا میخوان بهت بگن عشقم ، عزیزم ، گلم ؟ نخیر با تیپا پرتت میکنن بیرون 😒 حرف های آنالی مثل پتک به سرم میخوردن ...😞💔 ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨🍭 🍭 ✨ 🍮 آموزش 🍮 📍مواد لازم: بیسکویت پتی بور👈 یک بسته پنیر ماسکار پونه👈 یک بسته خامه صبحانه پاکتی👈 یک بسته قند👈 به مقدار دلخواه پودر کرم کارامل👈نصف بسته شیر👈 نصف لیوان پودر نسکافه👈1 ق غ 📌 طرز تهیه: ✅ بیسکویتها رو داخل غذا ساز خرد کنید و به اندازه یک قاشق سر پر ته لیوان مورد نظرتون بریزید ✅پنیر وخامه وپودر قند رو با همزن بزنید تا حسابی مخلوط بشه ✅نصف بسته پودر کرم کارامل رو با نصف لیوان شیر بجوشونید و بزاریدخنک بشه وبه مایع پنیری اضافه کنید ✅یک ق غ نسکافه رو هم با آب باز کنید و اضافه کنید ✅روی بیسکویتها از مواد پنیری بریزید ✅ روی مواد پنیری هم میتونید نوتلا یا کرم لوتوس بریزید ✅ چند ساعتی در یخچال بزارید و بعد نوش جان کنید😍 ─┅─✵🕊✵─┅─ @Dokhtaran_morvarid ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤🥀 سرشارترین شعر خدایی ، زینب اسطوره ی طاقت و حیایی ، زینب تو زینت نقطه های بسم الله و تفسیر فصیح کربلایی ،زینب (س) (س) ❤ (ع)             ─┅─✵🕊✵─┅─          @Dokhtaran_morvarid                ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_هجده 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد غرق خ
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 دیگه واقعا عصبانی شده بودم ... با عصبانیت به طرف مژده که فاصله زیادی با من نداشت برگشتم و با داد شروع کردم به صحبت کردن -این بود عدالت؟ این بود دوستی ؟ من بهت اعتماد کردم چطور تونستی؟😠 اگه از من خوشت نمیومد چرا اومدی نزدیکم ؟ من با یه اشاره میتونم همتون رو یک جا بخرم تو چطور جرئت کردی ؟ از همه تون بدم میاد😡 مژده و راحیل ناباورانه بهم خیره شده بودن بقیه هم بخاطر صدای بلندم ، اطراف نمازخونه جمع شده بودن یک پیرزن اومد و با عصبانیت بازوم رو گرفت و بهم توپید ~ دختره خیره سرِ چش سفید با این وضع میخوای بری پیش شهدا ؟! تو حیا نداری ؟ کی تو رو راه داده اینجا؟😠 بازوم رو محکم تر فشار داد و با عصبانیت گفت : ~ جواب بده دیگه ، چرا حرف نمیزنی؟😠 اشک تو چشم هام حلقه زد ، بغض توی گلوم سنگینی میکرد ... تا حالا هیچ کس جرئت نکرده بود اینطوری باهام حرف بزنه اما حالا ...😣 راحیل به سمت پیرزن اومد و با هزارتا عذر خواهی و التماس راضیش کرد تا بره بیرون و پیرزن هم غرغرکنان از نمازخونه خارج شد ... مژده به زور لب زد +تو...تو...از...کِی...این ...جایی؟ پوزخندی زدم و با صدای بلند تری گفتم _نمیدونستی یک روز دستت رو میشه نه؟😏 +درباره ...چی...داری...حرف...میزنی...؟😨 _بسه بابا خسته ام کردید! 😒 چقدر تظاهر ؟ چقدر فیلم ؟ بس کن... +صبر...کن...بهت...توضیح...بدم _هرچیزی که نیاز بود رو شنیدم دیگه حتی صداتم نمیخوام بشنوم چادر نمازی که سرم بود رو پرت کردم گوشه ای و با عجله زدم بیرون سریع کفش هام رو پوشیدم و رفتم وسط جایی که اکثرا ایستاده بودن و داد زدم _تو این خراب شده یه قارقارک پیدا میشه؟😡 یه مرد به طرفم اومد ~ چه خبرته خانم؟ اینجا رو گذاشتی رو سرت 😑 از پشت سرم یه صدایی اومد • اونجا چه خبره ؟! 🤔 ~ والا نمیدونم قربان این خانم داد و هوار راه انداخته 😑 برگشتم طرفش یه مرد با لباس سپاهی بود اومد جلوتر و با چند متر فاصله ایستاد سرشو انداخت پایین و سلام زیر لبی کرد که بی جواب موند • چی شده خواهرم؟ 🤔 _اولا من خواهر تو نیستم دوما اولا ... سوما با همین جانماز آب کشیدن هاتون مغز مردم رو شست و شو میدید.. خجالت داره واقعا😠 با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج میزد گفت : • از شما سوال کردم چی شده؟ 😑 _من دیگه نمیخوام اینجا بمونم • مگه اینجا مهد کودکه که هر وقت بخواید بیاید و هر وقت نخواید برید ؟ 😒 این خیلی حاضر جواب بود و همین اعصابم رو خط خطی می کرد ... ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─