•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #نون_مهاجری
#قسمت388
- ببخشین که اینارو میگم ولی خب به هر حال همه ما مسئولیم نباید کسی از اینجا ناراحت بیرون بره. خادم باید خوش اخلاق و خوشرو باشه، خصوصا با جوونا، یه خادم ممکنه که مورد هتک حرمت و دشنام گویی قرار بگیره اما وقتی وارد حرم میشه غرورش رو باید زیر پابگذاره و از جون و دل برای زائرای حضرت مایه بذاره.
با دقت به حرف های خانم رضایی گوش می کردیم، صحبت ها که تموم شد به همراه استاد به رواق دارالحجه پیش خانمی که دوست استادگفت رفتیم.
نفری یه دونه چوب پر حرم دادن، باورم نمیشه از بچگی همیشه ارزو داشتم اینجا خادم باشم و یکیش رو دستم بگیرم، حالا بعداز سالها به آرزوم رسیدم.
مثل همیشه همه جا شلوغ شده، به قسمتی که مشخص کردن رفتیم. استاد از ما جدا شد و پیش بقیه برگشت.
سعی کردم حرف های خانم رضایی رو آویزه ی گوشم کنم و حواسم باشه خدایی نکرده برخورد تندی نداشته باشم و باحوصله جواب بدیم.
صدای زنگ گوشیم بلند شد، نگاهی به اسم زینب که روی صفحه افتاده کردم. فوری تماس رو وصل کردم
- سلام زینب جان، خوبی؟
-سلام عزیزم کجایین شما؟
-بیا رواق دارالحجه، تنها میای؟
- اره گلم، مامان و خانم جون کنار مادرشوهرم نشستن.
خوشحال شدم و گفتم
- باشه پس زود بیا فعلا پر نشده!
تماس رو قطع کردم و زینب بعداز چند دقیقه خودش رو به ما رسوند.
تقریبا نزدیکترین جایی که خالی بود رو نشونش دادم و اونجا نشست. بعضی زائرها ازمون قسمت ضریح رو میپرسیدن، نشونشون میدادیم، سعی می کردم حواسم باشه وظیفه م رو به خوبی انجام بدم.
واقعا حس خوبی داره وقتی آدم به یکی از زائرهای اقا کمک میکنه.
از ساعت ده اینجا هستیم سخنران با ذکر صلوات شروع کرد و اما چون اینجا شلوغه نمیتونم تمرکز کنم. تقریبا نیم ساعتی سخنرانی شد و مداح روضه رو شروع کرد.
دلهای همه رو به سمت نجف برد، قربون امام علی علیه السلام بشم، کاش جور بشه، امشب زیارت کربلا و نجف رو از امام رضا بگیرم. یاد التماس دعای مامان افتادم، تو دلم گفتم
- خدایا به حق امیرالمؤمنین هر کسی هرجای این دنیا حاجتی داره و مشکلی داره، حاجت رواشون کن. مامان منم التماس دعا کرده به حق خودت گره از کار سعید باز کن و کمکش کن.
حمید تماس گرفت، سریع جوابش رو دادم
- سلام جانم داداش؟
- سلام زهرا جان شما تاکی میمونین
- فکر کنم الان دیگه بتونیم بیایم صبر کن به سحر بگم بپرسه بهت زنگ میزنم
تماس رو قطع کردم و سحر از همون خانمی که جاها رو مشخص کرده بود سؤال کرد و بعداز صحبت برگشت و گفت
- گفت الان مراسم تموم میشه، چون موقع خروج خیلی شلوغ میشه نیاز،به کمک داریم. یکم خلوت شد میتونید برید
باشه ای گفتم و شماره ی حمید رو گرفتم
بعداز چند بوق صداش تو گوشم پیجید
- جانم زهرا چی شد؟
- داداش ما باید فعلا بمونیم تا بعد مراسم راهنمایی کنیم زائرها بدون دردسر خارج شن، شما عجله دارین؟
- خانم جون یکم بی حاله، نمیتونه زیاد بشینه
- خب میخواین شما برین، ماهم تموم شد با زینب و خانواده ش میایم
- باشه، پس من و خانم جون میریم کاری داشتی زنگ بزن
باشه ای گفتم و بعداز قطع کردن تماس یاد خانم جون افتادم، این دو روز خیلی حال به حال میشه، از ته دل برای سلامتیش دعا کردم، خدایا خودت میدونی چقدر وابسته ی خانم جونم حالشو خوب کن.
مراسم تموم شد و بعداز خلوت شدن حرم به همراه زینب پیش بقیه برگشتیم. بادیدن خانواده ی زینب و خانواده ی آقا محمد نزدیکتر رفتیم، سلام دادیم و بعداز آماده شدن بقیه به سمت سوئیت حرکت کردیم. خداروشکر سردردم خوب شد و دوباره میتونم روزه بگیرم.
به اتاق رسیدیم و با دیدن خانم جون که دراز کشیده و حمید هم کنارش خوابیده، نزدیک خانم جون نشستم. با حس حضورم چشم هاش رو باز کرد.
- خوبین خانم جون؟
لبخندی شیرین زد
- اره خوبم، نمیدونم چرا دلم شور میزنه همش نگران معصومه و مریمم
با شنیدن این حرف یاد حال خاله افتادم ، بالاخره خانم جون مادره و حس مادری باعث میشه دلش آگاه بشه
دستش رو بوسیدم و گفتم
- نگران نباشین، به خدا بسپرین.
ان شااللهی گفت و دوباره چشمهاش رو بست. لباسهام رو عوض کردم و کنارش دراز کشیدم
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #نون_مهاجری
#قسمت388
ان شااللهی گفت و دوباره چشمهاش رو بست. لباسهام رو عوض کردم و کنارش دراز کشیدم.
امروز خداروشکر حالم خوب بود و تونستم روزه بگیرم، امیدوارم فردا هم کسی نفهمه، هر چند حس میکنم زینب بهم شک کرده.
چشم هام رو بستم تا موقع سحری بتونم بیدار شم.
این چند روز که اینجاییم عادت کردم خودم بیدار شم، با صداهای بیرون اتاق چشم باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم. لامپ اتاق رو روشن کردم و بقیه هم با روشن شدن اتاق بیدار شدن.
آماده شدیم و پایین رفتیم، قبل از ما زینب و حاج خانم به صدیقه خانم کمک می کردن، وارد آشپزخونه که شدیم، همشون گرم تحویلم گرفتن و جواب سلامم رو دادن. عطر خوش غذای صدیقه خانم فضای کوچک آشپزخونه رو پر کرده، احساس ضعف بهم دست داد.
به کمک سحر و مریم و چند نفر دیگه سفره ها رو پهن کردیم و همه چیز آماده شد.
دور سفره که نشستیم قاشق رو پر کردم و قبل از اینکه دهنم ببرم، سحر با شیطنت گفت
- میگم زهرا ماشاالله چقدر اشتهات باز شده نه به اینکه تا پریروز میگفتی چون روزه نمیگیرم در طول روز میخورم و چند قاشق برام کافیه، نه به دیروز و الان که بیشتر از قبل پر کردی و میخوای بخوری، خبریه؟
حس کردم سحر چیزایی فهمیده، برا اینکه شک نکنه باید مثل روزهای قبل عادی رفتار کنم.
قاشق رو همونجوری تو دستم نگه داشتم تا جوابش رو بدم، لبخند مصنوعی زدم و گفتم
- نه عزیزم چه خبری، الانم میخوام کم بخورم بقیه ش رو نگه دارم بعدا میخورم. اگه دیروز زیاد خوردم چون خیلی گشنه م شده بود.
با اینکه خیلی گشنمه ولی مجبورم مثل قبل کم بخورم، دلم نمیخواد روزه این چند روز رو از دست بدم، دو سه قاشق خوردم و بقیه رو مثل همیشه گذاشتم کنار تا بذارم یخچال.
چون غذا کم خوردم و معده م تقریبا خالیه، یه لیوان پر آب کردم و قرص هام رو خوردم.
از کنار سحر بلند شدم و به آشپزخونه رفتم، به بشقاب غذا که نگاه میکنم وسوسه میشم همین جا همش رو تموم کنم اما نباید با کارهام باعث شم سحر و زینب شک کنن.
چون اگه زینب بفهمه به برادرش میگه، واگه سحر بفهمه به حمید میگه پس بهتره این دوسه روز سختی بکشم و با غذای خیلی کم روزه بگیرم. فکر نکنم کارم اشتباه باشه چون دلم میخواست ماه رمضان روزه باشه حالا که توفیق نشده، حداقل این چند روز رو از دست ندم. بالاخره خدا این روزه رو گذاشته که حال فقرا رو هم درک کنیم، باز من یکم خودم بیچاره اونایی که حتی این چند قاشق رو هم ندارن و تا شب گرسنگی میکشن.
با فکر کردن به فقرا راحتتر میتونم گشنگی رو تحمل کنم. باید چشم از این بشقاب غذا بردارم و پا روی دلم بذارم، تو یه حرکت در یخچال رو باز کردم و داخلش گذاشتم.
سفره رو به کمک هم جمع کردیم و قرار شد بعد از نماز صبح دوباره برگردیم و ظرف هارو بشوریم.
بعداز مسواک و خوندن نماز دوباره پایین برگشتیم و تقسیم کار کردیم، علی آقا با کمک آقا محمد قابلمه هارو به حیاط آوردن و کنار ما گذاشتن تا بشوریم.
حدیث گوشی به دست وارد حیاط شد، بعد از دعوایی که کردیم زیاد دورو برم نیومده، با اینکه معذرت خواهی کرده ولی هر از گاهی که میاد هنوزم تو چشم هاش کینه و نفرت رو میتونم ببینم.
نمیدونم چرا این قدر ازم بدش میاد، با صدای مامان گفتن حدیث سرم رو بالا آوردم.
طبق معمول دوباره از مادرش چیزی میخواست وصدیقه خانم هم با جواب قاطع نه به کارش مشغول شد.
موقع بیرون اومدن از آشپزخونه نگاهش به من افتاد، سرم رو پایین انداختم و محلش نذاشتم.
امیدوارم امروز هم به خیر و خوشی بگذره و بتونم روزه م رو بگیرم، دیروز غذام رو کامل خوردم ولی امروز احتمالا به خاطر کم خوردن غذا شاید یکم برام سخت بگذره..
♥️قسمتاولرماندرحالتایپ
#نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/22659
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت388
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
چشمم به مامان بود ببینم چی حرف میزنن
- الو سلام مادر خوبی؟ خسته نباشی!
- سلامت باشی. بابات کجاست؟ تونسین کاری بکنین؟
- خب خداروشکر، خواستم بگم اگه نتونستین جور کنین بیای گردنبندم رو ببری!
لبخند شیرینی روی لباش نشست
- باشه مادر مراقب خودتون باشین، خداخافظ
گوشی رو قطع کرد و به سحر داد، با نگرانی پرسیدم
- چی شد مامان؟
- خداروشکر علی اقا جورش کرده!
با شنیدن اسم علی لبخندم پهن تر شد. قربونش برم همیشه دست بقیه رو میگیره!
نهار بابایینا رو براشون فرستادیم و به سعید هم زنگ زدیمبرای خاله سوپ ببره!
سحر هم با حلما پایین اومد تا باهم نهار بخوریم.
خداروشکر حلما یکم اروم شده بود بعد از نهار دور هم نشسته بودیم که سحر گفت
- زهرا چه وسایلی میخوای برا سیسمونی بخری؟
- فقط وسایل ضروری میگیرم.
مامان گفت
- زهرا سر کوچه یه فروشگاه سیسمونی باز کرده، کالسکه های متنوعی اورده میخوای بریم یه سری بزنیم؟
- راستش مامان من دوست ندارم کالسکه بخرم
هر دو سؤالی نگاهم کردن، جواب دادم
- به نطرم اینجوری ادم از بچه ش خیلی دور میشه، درسته بیرون رفتنی با کالسکه خیلی راحته ولی دوست دارم بچه رو خودم بغل بگیرم. یادمه قبلا خونده بودم که وقتی بچه رو بغل میگیری و بچه صدای قلب مادرش رو میشنوه و چشمش به صورت مادرشه، احساس ارامش میکنه.
ولی وقتی بچه رو تو کالسکه میذاریم اصلا مادر رو نمیبینه. دوست دارم مادری کنم. میدونم بغل گرفتن و خستگیاش زیاده ولی حداقل ثوابشو میبرم. ادم زرنگم اونیه که دنبال راحتی نباشه
مامان لبخندی زد و گفت
- من که حریف زبون تو نمیشم.
سحر تو ادامه ی حرف مامان گفت
- به نظرم کار خوبی میکنی الان حلما کم مونده یه ساله بشه ولی اصلا یه بارم از کالسکه استفاده نکردم. یه بار مثلا خواستم بذارمش اینقدر گریه کرد بیخیال شدم.
هر سه خندیدیم و حلما هم از خنده ی ما خندید. تا عصر از هر دری باهم حرف زدیم و از اینکه چه وسایلی برای بیمارستان اماده کنم.
برای شام مامان ماهی خریده بود. سرخش کرد و برنج رو ابکش کرد و گذاشت تا دم بکشه.
نزدیک غروب صدای دلنشین اذان از گلدسته های مسجد بلند شد، یاد امام زمان افتادم و برای ظهور و سلامتی حضرت دعا کردم.
وضو گرفتم و نمازم رو تو اتاق خوندم و چون ممکن بود شب دیر بریم خونه، زیارت ال یاسین رو خوندم و به هال رفتم.
نزدیک ساعت هشت بابا و حمید اومدن و یه بعدش علی هم اومد و همه دور هم جمع شدیم.
حلما باز بی تابی میکرد، علی تبش رو چک کرد، خداروشکر خیلی زیادنبود.
اما حمید با دیدن گریه ی حلما هر لحظه نگرانیش بیشتر میشد و مثل پروانه دورش میچرخید ، وقتی دید اروم نمیشه بغلش کرد و طول و عرض اتاق رو قدم میزد تا اروم شه. کاش بچه ها میفهمیدن تا بزرگ شن با هرمریضیشون پدر و مادر هم مریض میشن!
انگار این اتفاق یه تلنگری بود تا بفهمم یه پدری دارم که از هرکسی بیشتر نگرانه بچه هاشه!
پدری که به خاطر بی معرفتی بچه هاش از چشمشون پنهان شده اما تمام حواسش به بچه هاشه و هر لحظه برای خوشبختی شون دعا میکنه.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞