•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #نون_مهاجری
#قسمت389
دیروز غذام رو کامل خوردم ولی امروز احتمالا به خاطر کم خوردن غذا شاید یکم برام سخت بگذره..
سحر با دستش چند قطره آب به صورتم ریخت و این کارش باعث شد از فکر و خیال روزه بیرون بیام، با پشت دست قطره های آب رو از صورتم پاک کردم.
- چیکار میکنی؟
- من یا تو؟ چیه همش تو فکری! این همه ظرف شستم گذاشتم جلوت، رفتی تو فکر و از اونموقع فقط یه در قابلمه رو میشوری!
نگاهی به در قابلمه ی توی دستم کردم، حق با سحره، با خنده گفتم
- خب میخوام تمیزش کنم دیگه ببین چقدر برق میزنه!
یکی از قابلمه های کوچیک رو با کف کرد و دستم داد
- بله دارم میبینم، اون بیچاره اگه زبون داشت الان زیر دست تو دادش دراومده بود
خنده م گرفت و بقیه ی ظرف ها رو آب کشیدم.
بعداز تموم شدن ظرف ها حیاط رو هم آب و جارو کردیم و به اتاق برگشتیم، برای اینکه زیاد احساس گرسنگی نکنم سعی میکنم بیشتر بخوابم با سر و صدای بیرون بیدار شدم، به ساعت روی دیوار نگاه کردم، یه ربع به دوازدهه!
کسی غیر از من تو اتاق نیست، صدای سحر رو از هال میشنوم.
کش و قوسی به بدنم دادم و همونجور دراز کشیده به سقف خیره شدم.
با فکر اینکه روز عید فطر بیاد و جوابم رو به علی اقا بدم و به همراه خانواده ش رسما خواستگاری بیاد کیلو کیلو قند توی دلم آب میشه.
ناخودآگاه خنده روی لبم اومد. حتی از تصورشم ذوق زده میشم حس میکنم این مشهد باعث شد به خیلی چیزا فکر کنم، چه خوب میشه باهم ازدواج کنیم و به مناطق محروم بریم و به نیازمندا کمک کنیم. اون بشه دکتر و منم به بچه ها قرآن و مهدویت آموزش بدم.
حتی فکر کردن بهشم حس خوبی بهم دست میده، قیافه ی علی آقا رو تو کت و شلوار تصور کردم، با قیافه جذاب و مردونه ش که ابهت خاصی داره، با اینکه خیلی مهربونه ولی همه ازش حساب میبرن. امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی بگذره و بتونم بعداز عزاداریها با استاد حرف بزنم و بگم که من نمیتونم با پسرش ازدواج کنم.
با باز شدن در از فکر بیرون اومدم و سحر وارد اتاق شد.
- چقدر تنبل شدی پاشو دیگه، حوصله م سر رفت
خندیدم و خمیازه ای کشیدم
- اخه الان که کاری نداریم، روزه هم....
خواستم بگم روزه هم هستیم کم مونده بود خرابکاری کنم، تو لو دادن خیلی مهارت دارم، هیچ وقت نمیتونم کاری رو از مامان و خانم جون پنهون کنم الانم داشتم پیش سحر بند رو آب میدادم.
- روزه؟ مگه تو روزه ای؟
دستپاچه گفتم
- نه نه منظورم اینه تو هم روزه ای بگیر بخواب که ضعف نکنی
چشم هاش رو ریز کرد و نگاهی به صورتم کرد، لبخند دندون نمایی زدم
- چیه خوشگل ندیدی؟
خندید و جواب داد
- چرا دیدم اتفاقا یکی از همین خوشگلا مقابلمه، ولی نمیدونم چرا مثل بچه هایی که یه خربکاری کرده و نمیخواد مادرش بفهمه داره یه چیزی رو قایم میکنه.
دستم رو تکیه گاه بدنم کردم، نشستم و به دیوار تکیه دادم، باید فکرش رو از روزه منحرف کنم.
- میگم خانم جون و حمید کجان؟
فهمید میخوام بپیچونمش و از جواب دادن طفره برم، یه تای ابروش رو بالا داد
- این یعنی اینکه نمیخوای جواب بدی! زهرا الان میرم غذات رو گرم میکنم بیارم بخوری
باید خودم رو عادی نشون بدم
- اصلا فکرشم نکن که بذارم با دهن روزه برام غذا گرم کنی. درضمن الان نمیخورم اشتها ندارم، بمونه یکم دیگه وقت قرص هامه! خودم گرم میکنم.
با اینکه حرفم رو باور نکرده ولی سکوت کرد و حرفی نزد.
بالاخره تونستم تا اینجا خوب پیش برم، وضو گرفتم، قرآن رواز روی ساکم برداشتم و مشغول خوندن جزء بیستم شدم.
سحر هم باگوشیش مشغول شد. خداروشکر زمان زود میگذره.
تقریبا چند ساعتی به اذان مونده، احساس ضعف و سرگیجه بهم دست داد.نگاهی به خانم جون که دراز کشیده، کردم.
آروم چادرم رو سر کردم و به پایین رفتم. کم کم حس میکنم هر از گاهی چشم هام تار میبینه، سرم رو تکون دادم و چند بار چشم هام رو باز و بسته کردم خوب شد.
وارد آشپزخونه شدم ،سحر و زینب و مریم پیش صدیقه خانم نشسته بودن و کمک می کردن، باید سعی کنم زیاد جلوی دید زینب و سحر نباشم.
کمی که کمک کردم تپش قلب هم به سر دردم اضافه شد نمیتونم زیاد بشینم، رو به همه خیلی عادی گفتم
- من میرم اتاق گوشیم جامونده، اگه کاری بود یه تک زنگ بزنین میام
صدیقه خانم با محبت نگاهم کرد وحرفی نزد، مریم هم که حواسش به حالم نیست و گفت
- برو عزیزم ماهستیم
تنها سحر وزینب از حرفم تعجب کردن، چون سابقه نداشته تو این چند روز کمک نکنم و به جاش بگم میرم اتاق، سریع از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت پله ها رفتم. سرگیجه باعث شد چند باری دست به دیوار بگیرم، صدای پا رو که شنیدم سریع دستم رو از دیوار برداشم و آروم به راهم ادامه دادم
- زهرا صبر کن ببینم
با صدای زینب به عقب برگشتم، میدونستم که زینب متوجه میشه. باید هر طور شده نذارم به برادرش بگه
@eshgheasemani
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت389
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
چشمم به علی افتاد که چشماش قرمز شده بود و خمیازه می کشید.
- علی جان اگه خوابت میاد بریم خونه؟
با خوشرویی جواب داد
- ده دقیقه ای بشینیم بریم
باشه ای گفتم و بعد از اینکه سحر میوه اورد و خوردیم، اماده شدم و بعد از خداحافظی از همه سوار ماشین شدیم.
چشمم به مغازه هایی بود که این وقت شب اکثرا باز بودن، کاش زندگیامون طوری میشد مثل قدیما همین که اذان گفت همه تو خوپه هاشون دور هم جمع میشدن!
مامان همیشه تعریف میکرد که وقتی بچه بودن همه دور هم جمع میشدن و خونه یرهمدیگه برای شب نشینی میرفتن. اما الان چی! پدر با همسر تا دیر وقت سر کاره وقتی هم میاد خونه به قدری خسته ست که مادر به بچه ها اشاره میکنه شلوغ نکنن تا پدرشون بتونه استفاده کنه!!
نه بچه ها زیاد پدر رو میبینن نه خانما همسرشون رو، ناخواسته اهی کشیدم که دست علی روی دستم نشست
- تو فکری زهرا؟
لبخندی زدم
اون چیزی که تو ذهنم بود رو بهش گفتم، جواب داد
- متاسفانه اینقدر مشکلات زیاد شده مردا مجبورن صبح تا شب کار کنن تا بتونن پول کرایه خونه و خرج و مخارج زندگیشون رو دربیارن. میدونی زهرا من یه مردم، با اینکه اقتضای کار من طوریه که شب و روز نمیشناسه ولی از بچگی با خودم میگفتم اگه بزرگ شدم و ازدواج کردم شب برم خونه و درکنار همسر و بچه هام باشم ولی خب الان دیگه نمیشه!
الان بابای خودت، اینکه شب میاد چون شاگرد داره اگه شاگرد نبود مجبور بود خودش یا حمید تو مغازه باشه
- اره قبول دارم، البته تقریبا پنج سالیه اینجوری شده قبلا بابا هم دیر وقت میومد.
خیابون رو دور زد وگفت
- ان شاءالله اقامون میاد و همه چی حل میشه، دلم میخواد نمیرم و روزی رو ببینم که مردم تو راحتی و اسایش دارن زندگی میکنن! نه مشکلی هست نه بیماری هست.
اهی کشید و سرش رو بالا برد
- یعنی خدایا میتونم اون روزارو ببینم
ان شاءاللهی گفتم و کلید رو از کیفم بیرون اوردم. به کوچه مون پیچید و جلوی پارکینگنگه داشت.
کلید رو دستش دادم، پیاده شد و بعد از باز کردن در پارکینگ، ماشین روداخل برد.
نایلونم رو برداشتم و وارد خونه شدم، سلامدادم و سوره ی توحید روخوندم.
علی پست سرم وارد خونه شد، با اینکه تازه شامخورده بودم ولی احساس ضعف داشتم، لباسهام رو عوض کردم و وارد اشپزخونه شدم.
در یخچال رو باز کردم ببینم چی برا خوردن پیدا میشه!
نفس های گرم علی رو پشت سرم حس کردم
- پسرم گشنه ش شده؟
به سمتش چرخیدم
- معلومه مثل خودت شکموعه!
بلند خندید و قربون صدقه ش رفت
- هر چی دلش میخواد بهش بده، نبینم پسرم گشنه ش باشه ها.
جانونی و ظرف پنیر رو برداشتم و وسط آشپزخونه نشستم، علی ظرف کوچکی که توش گردو ریخته بودم کنارم گذاشت و خودشم نشست. لقمه ای رو درست کرد و دستم داد
- بفرما گلم، میخوامخودم برات لقمه بگیرم
تشکری کردم و از دستش گرفتم. چند لقمه ای خوردم و وقتی سیر شدم، علی وسایل روتو یخچال گذاشت و رفت تا وضو بگیره.
دعاهای قبل از خوابم رو خوندم و به اتاق رفتم تا دراز بکشم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞