eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ با صدای زینب به عقب برگشتم، میدونستم که زینب متوجه میشه. باید هر طور شده نذارم به برادرش بگه سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم - جانم؟ مشکوک نگاهی به صورتم کردو در آخر با دیدن لب های خشکم گفت - تو روزه ای؟ دستپاچه شدم - چی میگی تو؟روزه؟ - فکر نکن میتونی گولم بزنی و ازم پنهون کنی! از اون لب های خشکت مشخصه! لبهام رو با زبونم تر کردم و گفتم - میشه به کسی نگی؟ دستم رو گرفت و هر دو کنار دیوار نشستیم - چرا اینکارو میکنی زهرا؟ تو خودتم خوب میدونی وقتی دکتر بهت گفته به خاطر قلبت نباید روزه بگیری و تو داری میگیری این روزه ت قبول نیست! درمونده گفتم - من هر سال این موقع روزه میگرفتم، خداشاهده از اولش نگرفتم فقط دو روزه! خواهش میکنم به هیچ کس نگو ازم رو برگردوند و ناراحت گفت - نمیتونم نگم، چون دوستت دارم و سلامتیت برام مهمه! ازم ناراحت نشو ولی برو یه نگاه به قیافه ت تو آینه بنداز عین گچ سفید شده، چشمات داره دو دو میزنه. دستی به صورتم کشیدم و گفتم - من چیزیم نیست خوبم، فقط یکم سرگیجه دارم اونم دوسه ساعت بخوابم خوب میشم. کلافه به طرفم برگشت و لحنش کمی تندتر شد - زهرا! تو قلبت الان مشکل داره میفهمی؟ باید این یک ماه رو کامل داروهات رو به موقع استفاده کنی! با این کارت داری حال خودتو بدتر میکنی. فقط خودت نیستی به فکر خانواده ت هم باش، اگه خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته.... دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده، با بغض دوباره به حالت التماس دستم رو گرفت - نمیدونم اصلا علی برات مهمه یانه، باور کن، به جون خودم نگرانته. خودشم شک کرده که چرا فشارت بالارفته بود ، فکر کنم فهمیده روزه میگیری! به خاطر علی بذار یه چیزی بیارم بخور. نگرانتم زهرا میفهمی؟ بغض بدی به گلوم چنگ میزنه، اشک توچشم هام حلقه زد...خدایا خودت میدونی علی آقا برام مهمه! آب دهنم که به خاطر روزه بودن خشک شده رو به سختی قورت دادم - زینب فقط امروزو نگو خواهش میکنم، قول میدم از فردا نگیرم، فقط بذار امروزو بگیرم. تا افطارم چیزی نمونده میرم میخوابم که بیشتر بهم فشار نیاد، خواهش میکنم درمونده نگاهش بین چشم هام جابجا شد لبخند کمرنگی زد، دیگه از دلخوری چند لحظه ی پیش خبری نیست - عزیزم من فقط نگرانتم، باشه به هیچ کس نمیگم به شرطی که از فردا نگیری قبول؟ باخوشحالی گفتم - قبول، الانم میرم یکم استراحت میکنم. ان شاالله که زودتر خوب شم هر دو بلند شدیم، زینب به آشپزخونه رفت و منم به سمت اتاق قدم برداشتم، هر لحظه سرگیجه م بیشتر میشه و چشم هام تار میبینه، چند باری سرم رو تکون دادم و چشم هام رو باز وبسته کردم شاید بهتر شه. دستم رو به دیوار گرفتم و آروم اخرین پله رو هم بالا رفتم. خداروشکر کسی داخل اتاق نیست، چندباری نفس عمیق کشیدم، چادرم رو باز کردم و همونجوری با مانتو و روسری روی زمین دراز کشیدم. چشم هام رو بستم شاید زمان زودتر بگذره و وقت افطار برسه. خدایا تو رو به بزرگیت کمک کن مشکلی پیش نیاد، خواهش میکنم تو که میدونی به خاطر عشق تو گرفتم، دوست داشتم مهمونت باشم و مثل بقیه ثوابش رو ببرم. خواهش میکنم حالم بدنشه! 🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو‌ vip شو😍😍 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ همون طور که دراز کشیده بودم، گوشی رو برداشتم و دنبال سوره هایی گشتم که زایمان رو راحتتر کنه. از صفحه ی گوشی شات گرفتم ، از فردا باید سوره ی انشقاق و دعای یستشیر رو هم اضافه کنم. بعد از اینکه درسهارو خوندم بایدیه زمانی رو هم برای ورزشهای اخر ماه و دعاهاش بذارم. خداروشکر همزمان با بارداری درسامم خوب پاس کردم، استادهام از درسم راضی بودن و تونستم سه ترم رو با نمرات بالا قبول شم. فکرم دوباره در گیر حرفهای استاد شد، یاد اخرین حرفش افتادم، ازم انتظار داره به خاطر اینکه نمراتم بالا بوده پایان نامه ی خوبی رو بنویسم. برا همین باید روی پایان نامه م خیلی وقت بذارم تا یه چیز خوب و بی نقص تحویلش بدم. گوشی رو خاموش کردم و روی میز گذاشتم. علی پارچ اب و لیوان رو روی میز گذاشت، لامپ رو خاموش کرد و کنارم دراز کشید - میگم علی جان هرچی به زایمانم نزدیکتر میشم نمیدونم چرا دلهره میگیرم سمتم چرخید و موهام رو نوازش کرد - نگران نباش بسپر به خدا، میگم میخوای برات ماما خصوصی بگیرم؟ - نه بابا، ولی خیلی استرس دارم. قول بده برام‌دعا کنیا پیشونیم رو بوسید - من هر لحظه برات دعا میکنم عزیزم. خداروشکر با دکترت که حرف میزدم گفت هیچ مشکلی نداری و زایمانت راحته. حالا توکل برخدا کن ان شاءالله هر چی خیره برامون پیش میاد! ان شاءاللهی گفتم و چشمام رو بستم ، کم کم خواب به‌چشمام اومد و نفهمیدم کی خوابم برد. از شدت درد پاهام از خواب پریدم و سر جام نشستم. این ماههای اخر واقعا سخته، قبلا باز راحت میخوابیدم اما الان شباهم خواب ارومی ندارم. یاد حرفای سحر افتادم که میگفت هم ماههای اخر ادم نمیتونه راحت بخوابه، هم بعد از زایمان اینقدر نگران بچه میشه که خواب راحت نداره! نمیدونم مهدی از کدوم بچه ها میخواد بشه، مثل حلما ارومه یا مثل علی شلوغ با لگدی که به شکمم زد خندیدم - ای شلوغ بیداری! بذار مامانی بخوابه دیگه از درد پاهام شروع به ماساژ کردم، اینقدر تکون خوردم که علی هم چشماشو باز کرد - چی شده زهرا چرا نمیخوابی؟ - پاهام درد میکنه نمیتونم بخوابم - الان خودم ماساژ میدم خوب میشه از حرفش خوشحال شدم، یهو صدای خرو پفش بلند شد، خواستم به بازوش بزنم ولی دلم نیومد. منو باش روی دیوارچه کسی دارم یادگاری می‌نویسم. خندیدم با این خرو پفت میخوای ماساژ بدی!! از تخت پایین ا‌مدم و کمی تو اتاق قدم زدم تا خون به جریان بیفته و دردش اروم شه. وارد هال شدم و لامپ رو روشن کردم، یه ربعی به اذان صبح مونده بود، من که خوابم نمیاد حداقل چند رکعت نماز شب بخونم. وضو گرفتم و چادرم رو سر کردم، خواستم برم علی رو بیدار کنم که صدای پاش رو شنیدم. با چشمای نیمه بسته به زور راه میرفت همون طور که خمیازه میکشید گفت - چرا بیدارم نکردی خندیدم وگفتم -لابد می خواستی بقیه ی ماساژ رو انجام بدی ؟ متعجب بهم نگاه کرد، براش ماجرا رو گفتم با خنده ی بلندی گفت : - عذر تقصیر .عفو بفرما بانو با مهربونی نگاهش کردم، -این بارو بخشیدم خندید و رفت تا وضو بگیره. سجاده هامون رو باز کردم و نمازم رو شروع کردم. نماز شب که تموم شد، صدای اذان از گوشیم بلند شد. هیچ وقت صداش رو قطع نمیکردم چون دوست داشتم فضای خونمون با صدای اذان معنویتر بشه! نماز صبح رو خوندم و کتری رو پر کردم و روی شعله ی کم گاز گذاشتم. بیخیال خواب شدم و چند صفحه از قران خوندم و علی هم کتاب درسیش رو برداشت و مطالعه کرد. چایی رو دم کردم و علی رو فرستادم تا نون تازه بخره، طولی نکشید برگشت و صبحانه رو که خوردیم اماده شد و سرکار رفت. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌