eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ کم کم چشم هام گرم شد و خوابم گرفت، با تکون های دست خانم جون چشم هام رو باز کردم، - زهراجان، دخترم!چرا با این لباسا خوابیدی؟ نزدیک اذانه من دارن میرم پایین تو هم بیدار شو بیا با تکون دادن سرم تایید کردم و بعداز رفتن خانم جون سرجام نشستم، نگاهی به اتاق نیمه تاریک اتاق کردم، فعلا خبری از سرگیجه نیست خداروشکر، خوشحال از اینکه حالم بهتر شده کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم. چادرم رو سر کردم و از اتاق بیرون زدم. از پایین سر و صداهای زیادی میاد، بوی قرمه سبزی کل راه پله رو برداشته، احساس ضعف کردم، پله هارو با احتیاط پایین رفتم و وارد نمازخونه که شدم، خانم ها دور سفره نشسته بودن و باهم صحبت میکردن.. مامان زینب با دیدنم لبخند محبت آمیزی زد، سلام کردم و جوابم رو به گرمی داد. اشاره کرد که پیشش بشینم جواب دادم - برم آشپزخونه ببینم کاری هست یا نه شما بفرمایید - باشه عزیزم به سمت آشپزخونه پاکج کردم، علی آقا کنار پرده منتظر وسایل بود، با چادرم رو گرفتم تا چشمش بهم نیفته. خودمم میدونم که رنگم پریده، خداروشکر از بین آقابون صداش کردن و بعداز رفتنش سریع وارد آشپرخونه شدم. زینب با دیدنم به سمتم اومد - خوبی زهرا؟ - اره عزیزم مگه قرار بود بدباشم؟ نگاهش تو صورتم چرخید و گفت - رنگت خیلی پریده، به نظرم اینجا نباش برو بشین سر سفره، اذان گفت بلافاصله افطار کن میترسم حالت بدتر شه کاش یه اینه اینجا داشتم و خودم رو نگاه می کردم. یعنی اینقدر اوضاعم بده . با سر حرفش رو تایید کردم و برگشتم و سر سفره نشستم، علی آقا متعجب نگاهم کرد، سلام آرومی دادم و خداروشکر الان نمیتونه سؤال پیچ کنه. سر سفره نشستم و شروع کردم به ذکر گفتن کردم، بالاخره صدای دلنشین و روح نواز اذان تو فضای کوچیک نمازخونه پیچید ، به توصیه ی زینب اذان که تموم شد سریع روزه م رو با یه خرما باز کردم و بلافاصله مشغول خوردن شام شدم. احساس میکنم حالم الان خیلی بهتر شده، سحر کنارم نشست و نگاهی به بشقاب غذام که تا نصفه خورده بودم، کرد - ماشاالله تا غذاهارو بکشیم تو نصفشو خوردی خندیدم و نگاهی به غذام کردم - آخه خیلی گشنه م بود، نتونستم منتظرت بمونم لبخندی زد - نوش جونت، امیدوارم از فردا دیگه از اینکارا نکنی. چینی به پیشونیم دادم - از کدوم کارا؟ بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد - خودت بهتر میدونی، دیروز و امروز رو به کسی نگفتم، ولی فردا ببینم روزه میگیری به اقا حمید میگم. حس کرده بودم سحر متوجه روزه گرفتنم شده بدون اینکه جوابش رو بدم مشغول خوردن بقیه ی غذام شدم. بعداز تموم شدن افطار، با اینکه هنوزم سرگیجه دارم تو جمع کردن سفره کمک کردم، اما نمیدونم چرا تپش های قلبم بیشتر شده. یکی از قرص هام رو که دکتر برای تپش قلبم داده بود رو خوردم. امشب چون شب بیست و یکمه، همه تند تند کارهارو کردن تا به موقع به حرم برن. به اتاق برگشتم، بهتره کمی دراز بکشم شاید حالم خوب شه، چشامو محکم فشار دادم اما فایده نداره. ساعتم رو نگاه کردم،تقریبا یک ساعتی از افطار گذشته... به خاطر سرگیجه ای که دارم نتونستم به موقع نمازم رو بخونم، وضو گرفتم و نماز خوندم و جانمازم رو روی ساکم گذاشتم. همه آماده شدن تا به حرم برن، با این حالی که دارم فکر نمیکنم بتونم باهاشون همراه شم. 🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو‌ vip شو😍😍 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ خونه رو کمی مرتب کردم و کتاب درسیم رو برداشتم‌تا کمی مطالعه کنم و بعد از اینکه یه سری مطالب برای پایان نامه اماده کردم، چادرم رو سر کردم و به حیاط رفتم‌ تا کمی پیاده روی کنم. با دیدن درختهایی که شکوفه هاشون ریخته بود و به جاش برگهای سبز دراومده بود نزدیکشون رفتم. دستی به برگها زدم و نفس عمیقی کشیدم. واقعا عید امسال هم اومد و رفت. کمی قدم زدم و به درختا اب دادم و نیم ساعتی خودم رو با درختا و باغچه سرگرم کردم. باورم نمیشه خرداد ماه مهدی به دنیا میاد. با صدای زنگ گوشی به خونه برگستم و گوشی رو از روی کتابخونه برداشتم تماس از طرف علیِ! سریع تماس رو وصل کردم - الو سلام خوبی؟ - سلام زهرا جان میتونی اماده شی بریم یه جا سر بزنیم برگردیم - کجا؟ - تو اماده شو من ده دقیقه ای میرسم تو راه بهت میگم باشه ای گفتم و تماس رو قطع کردم. سریع اماده شدم و زیر کتری رو خاموش کردم، با تک زنگی که زد چادرم رو سر کردم و بیرون رفتم با دیدنش که جلوی در ایستاده بود، در خونه رو بستم و سوار ماشین شدم. به محض بستن در ماشین حرکت کرد - خیره ان شاءالله کجا میری؟ - تو خیریه بودم، استاد زنگ زد رفتم‌پیشش، گفت برم خونه ی یه نفر سر بزنم خواستم بگم بچه ها رو میفرستم ولی تأکید کرد خودم برم. یه خانواده ست که نیازمندن، چون شوهرش خونه نبود گفتم با تو بریم ببینم شرایطشون چیه با سر تأیید کردم، از کوچه پس کوچه های باریک گذشت و بالاخره جلوی در خونه ای نگه داشت - خودشه پلاک بیست. پیاده شو چادرم رو مرتب کردم و پیاده شدم. انگشتش رو روی زنگ گذاشت اما صدایی در نیومد، مثل اینکه خرابه! با کلیدش چند تقه به در زد، چشمم به بچه هایی افتاد که کنار دیوار نشسته بودن و از نوع لباس پوشیدنشون معلوم بود خیلی وضع مالی خوبی ندارن. با صدای باز شدن در نگاه از بچه ها برداشتم. خانمی تقریبا سی و هشت ساله در رو باز کرد. هر دو سلام دادیم و جوابمون رو به گرمی داد.علی گفت - حالتون خوبه ، من از طرف استاد فاشل خدمت رسیدم تا اینو شنید از جلوی در کنار رفت و دعوتمون کرد داخل بریم. وارد خونه ی تقریبا چهل متری شدیم، چشمم به دیوارهای اتاقشون که گچهاش ریخته بود افتاد، وارد اتاق دیگه ای که فقط یه فرش شش متری کهنه انداخته بودن و یه کمد که در سمت چپش شکسته بود شدیم. دوتا بچه ی قد و نیم قد مشغول تماشای تلویزیون بودن با دیدن ما سلام دادم و از اتاق بیرون رفتن! کنار علی نشستم و نگاه کلی به اتاق انداختم، با صدای گریه ی بچه ای صدای خانمه بلند شد و از پسر کوچکش خواست که بغلش کنه! چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌