•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت392
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
همه آماده شدن تا به حرم برن، با این حالی که دارم فکر نمیکنم بتونم باهاشون همراه شم.
سحر کش چادرش رو روی روسریش تنظیم کرد و به سمتم برگشت، از اینکه آماده نمیشم متعجب گفت
- پس تو چرا نشستی؟پاشو آماده شو دیگه!
تو ذهنم دنبال بهونه گشتم تا هم شک نکنن، هم بدون نگرانی به عزاداری برن. با فکری که به ذهنم رسید خوشحال شدم و جواب دادم
- شما برین، من میخوام امشب بمونم به صدیقه خانم کمک کنم
- چرا یهویی نظرت عوض شد؟
تو که همیشه دلت میخواست شب های احیا حرم باشی، حالا چی شده که میخوای بمونی و کمک کنی؟
-یهویی نبود که، دوست دارم امشب دوتا کار خیر بکنم، هم میتونم از تلویزیون عزاداری کنم، هم اینکه صدیقه خانم دست تنهاست. اینجوری میتونم تو غذایی که برا عزادارای امیرالمؤمنین پخته میشه منم کمکی بکنم
سحر که مشخصه هنوز قانع نشده
خواست حرفی بزنه که حمید گفت
- سحرجان بذار راحت باشه، به هر حال این شبها هرکسی دوست داره یه جور خدمت کنه، زهرا جان به ماهم دعا کن.
با حرف حمید سحرهم کوتاه اومد و دیگه حرفی نزد
حالم اصلا خوب نیست، اما مجبورم برای اینکه بدون نگرانی برن عزاداری، ظاهرم رو برای چند لحظه آروم نشون بدم. بالاخره خداحافظی کردن و بعد از رفتنشون نفس راحتی کشیدم. هنوز سرگیجه اذیتم میکنه.
از حیاط سروصدایی میاد، احتمالا صدیقه خانم داره وسایل رو برای سحری آماده میکنه، بلند شدم و از پنجره حیاط رو نگاه کردم. حدسم درست بود صدیقه خانم تنهایی مشغول به کاره، بهتره برم کمکش کنم، خدارو خوش نمیاد تنها بمونه!
خم شدم تا چادرم رو از زمین بردارم، حس میکنم سرم داغ میکنه، چند ثانیه همونجا رو زمین نشستم، خداروشکر کمی بهتر شدم، چادرم رو سر کردم و از اتاق بیرون رفتم. نگاهی به اطراف کردم، خبری از کسی نیست احتمالا همه رفتن،با اینکه قرصم رو خوردم هنوزم تپش قلبم خوب نشده.
با احتیاط از پله ها پایین رفتم، روی پنجمین پله که پا گذاشتم احساس کردم چشم هام سیاهی میره.
ترسیدم نکنه دوباره دارم سکته میکنم با این فکر استرس هم به تپش قلب و سرگیجه م اضافه شد.
دستم رو به نرده گرفتم، آروم و با احتیاط پله هارو پایین رفتم و وارد نمازخونه شدم. کم کم حالت تهوع هم به بقیه ی دردام اضافه شد، دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا شاید خوب شم.
با قدم های آروم و لرزون وارد آشپزخونه شدم، حس میکنم همه چی دور سرم داره میچرخه، کم کم همه جارو دارم تار میبینم.
صدیقه خانم با دیدنم کمی تو قیافه م دقیق نگاه کرد، وقتی حالم رو دید که دست به دیوار راه میرم، در قابلمه رو زمین انداخت و سریع به سمتم اومد
-زهرا جان حالت خوبه ؟
نفس هام به شماره افتاده، به سختی لب زدم
-خو.....بم، چیزی نیست. فقط...کمکم کنین...یه...جا بشینم
به محض اینکه دستم رو گرفت سنگینی وزنم رو روش انداختم، چون واقعا توان ایستادن ندارم، صدیقه خانم با نگرانی گفت
- یا پنج تن، چی شدی تو
نفس هام به شمارش افتاده، خدایا من اشتباه کردم، کمکم کن نذار باز سکته شدم، قول میدم هر چی میگن گوش کنم به امام علی قسمت میدم..مشخصه صدیقه خانم نمیتونه سنگینی وزنم رو تحمل کنه، به سختی کمکم کرد تا روی زمین بشینم..
سریع چندتا قند داخل لیوان ریخت و از شیر آب پر کرد، با دست های لرزون تند تند هم زد و به دستم داد
- بخور شاید فشارت افتاده
لیوان رو نزدیک لبم آورد و به محض اینکه یه قلوپ خوردم حالم بد شد و هرچی غذا خورده بودم بالا آوردم و لباس هام کثیف شد
-خدامرگم بده، دختر تو چت شد؟ زهرا صدام رو میشنوی؟
باسر بهش فهموندم که نگران نشه، محکم روی پشت دستش کوبید
- چیکار کنم خدایا، هیچ کس اینجا نیست همه رفتن! دست تنها با کار غذا و حال این دختر چیکار کنم
🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت392
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
چند دقیقه ای منتظر موندیم و طولی نکشید بچه به بغل وارد شد.
نگاهم به بچه ی توی بغلش افتاد که تقریبا یک سالش میشد
- شرمنده منتظر موندین
علی خواهش میکنمی گفت و پرسید
- استاد ازم خواستن بیام اینجا تا شرایط شما رو ببینم. حالا من در خدمتتون هستم، مشکل اصلیتون چیه؟
چادرشو مرتب کرد و گفت
- والا نمیدونم از کجا شروع کنم. خدا به استاد فاضل طول عمر و سلامتی بده.
چند روز پیش با شوهرم بحثمون شد و یه کتک مفصل بهم زد. همون روز عصرش رفتم خونه ی یکی از فامیلا که مراسم داشتن خداروشکر استادم اونجا بود. وقتی سخنرانی تموم شد دخترعمه م گفت که با استاد شرایط زندگیت رو درمیون بذار شنیدم دستش تو خیره و میتونه کمکت میکنه، منم باهاشون حرف زدم.
اشکی که از گوشه ی چشمش پایین ریخت رو با چادرش پاک کرد و ادامه داد
- خودتون الان شرایط زندگیم رو میبینین، دیگه نیازی به گفتن نیست.
سه تا بچه ی قد و نیم قد با یه شوهر بیکار و الاف که فقط به فکر دود کردن زندگیمونه! شما که غریبه نیستین هر چی طلا داشتم همه رو فروخت و برای اون زهرماری داد
به چهره ی ناراحتش نگاه میکردم، علی پرسید
- خب الان خرج زندگیتون رو چجوری تأمین میکنین
- والا تا ماه پیش پدرم میداد اما نمیذاشت شوهرم بفهمه، چون به محض اینکه میفهمید یه پولی دستمه به زور ازم میگرفت. اما اونم الان مریض شده و خودش تو خرج و مخارج دوا و درمونش مونده. دیگه روم نمیشه ازشون بخوام.
- من تو خیریه برای شما یه پرونده تشکیل میدم، چون میگین همسرتون بفهمه پولی دست شماست، پول رو به مواد میده، ماهیانه مبلغی رو به شماره حساب خودتون میریزیم که حداقل خرج خودتون و بچه ها رو در بیارین. یه مقدارم خوراک و پوشاک که خیرین میدن برا اونم اسم شمارو تو لیست میذارم. همسرتون چه زمانی خونه میشه؟
- ماهی یه بار میاد و یه دعوا راه میندازه میره
- خب پس شما یه شماره تماس هم بهم بدین که قبلش با خودتون هماهنگ بشیم که بچه ها میخوان وسایل بیارن
چشمی گفت و شماره ش رو به علی داد، بعد از نوشتن شماره، فامیلیشم پرسید و زیر شماره نوشت. سکوت کرده بودم و به حرفاشون گوش میکردم.
- خانم معینی با شناختی که از همسرتون دارین قبول میکنن برن کمپ؟
پوزخندی زد و گفت
- خودشم قبول کنه تا زمانی که این رفیقاش باهاشن دوباره برمیگرده سر خونه ی اولش!
نگاهی به بچه هاش که کنارش نشسته بودن کرد و ادامه داد
- این بیچاره هارم پاسوز خودمون کردیم
- توکل به خدا ان شاءالله این مشکل مالیتون حل بشه برای همسرتونم یه فکری میکنیم
خواستیم بریم نگاهی به من کرد و گفت
- حداقل چاییتون بخورین که سرد شد، باور کنین مال حروم نیست. ما نمازخونیم، درسته شوهرم گرفتار این مصیبت شده اما به حلال و حروم حساسه
با خوشرویی گفتم
- این چه حرفیه، ان شاءلله خیلی زود مشکلتونم حل بشه و دوباره خانواده دور هم جمع بشه
اهی کشید و الهی امین گفت. چایی رو خوردیم و بعدازاینکه یه سری سؤال دیگه پرسید خداحافظی کردیم تا به خونه برگردیم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞