•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت400
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
گوشی حدیث زنگ خورد و با دیدن شماره رنگ از صورتش پرید
- مامانمه!
نگاهی بهش کردم، از ترس منتظر موند تا تماس قطع شد. سریع روی سکوت گذاشت، دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. خودمم نمیدونم چی بگم با تشر گفتم
- خب جواب بده ببین چیکارت داره! شاید اصلا داخل سوئیته حداقل بگیم بیاد در رو باز کنه
- من نمیتونم، اگه بفهمه تو حرم نیستم بدجور دعوام میکنه
اخمی به پیشونیم دادم
- حدیث، چرا دست از کارات برنمیداری؟چرا دلت برا مامانت نمیسوزه؟ تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟
با التماس گفت
- خواهش میکنم نذار علی آقا به مامانم بگه. خواهش میکنم یه کاری بکن، تو اگه بهش بگی قبول میکنه
نگاهم به علی آقا که عصبی به سمتون میومد افتاد،نزدیکمون که شدحدیث همچنان التماس می کرد، با عصبانیت رو به حدیث گفت
-فکر کردی الان به زهرا خانم بگی، من کوتاه میام؟ من امشب تا حق تو رو کف دستت نذارم ول نمیکنم!
حدیث با شنیدن این حرف شروع به گریه و زاری کرد، هر چند قبلا هم از این فیلم ها برام بازی کرده بود، به خاطر همین دلم براش نمیسوزه. از علی آقا پرسیدم
- ببخشید داداش حمید جواب نداد؟
سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت
- نه متاسفانه! شماره ی همشون رو گرفتم یا صدا اونجا اون قدر زیاده که نمیشنون، یا اینکه روی بی صدا گذاشتن
حدیث هم چنان از ترس سکوت کرده، لب هام از شدت تشنگی خشک شده، دلم میخواد یه لیوان پر آبِ سرد بخورم. همونجا روی پله نشستم، دیگه پاهام توانی نداره. علی آقا نگاهی به سوپ کرد و گفت
- سوپتون هم که سرد شد بذارین ببینم سوئیت بغلی اجازه میده شما اونجا بمونین و یکم استراحت کنین، من برم حرم و زود برگردم
- ببخشید میدونم خیلی بهتون زحمت دادم میشه یه لیوان آب هم برام بگیرین
- چشم
سریع از ما دور شد و به سمت سوئیت بغلی رفت، در زد و منتظر موند نگاهم رو به حدیث دادم ،که با حرص دندوناش رو بهم فشار میداد و به علی آقا نگاه می کرد. نمیدونم چی تو ذهنش میگذره، روبهش گفتم
- از دست بقیه عصبانی نشو، خودت باعث میشی باهات اینجوری رفتار کنن
متوجه حرفم شد و با طعنه گفت
- بله...اگه منم اینجوری هوام رو داشتن و بهم میرسیدن، با خیال راحت این حرفارو میزدم.
خیلی آروم طوری باخودش حرف زد
- خودشیرین، صبر کن میدونم چیکار کنم
کلافه نفس سنگینی کشیدم، احتمالا تا منو نکشه دست بردار نیست. علی آقا با یه لیوان آب به سمتمون اومد، دستم رو روی پله تکیه گاه کردم و بلند شدم. لیوان رو به سمتم گرفت
- بفرمایین
لیوان رو از دستش گرفتم و تشکری کردم، اول به حدیث تعارف کردم ازم رو گرفت و به سمت مخالفم نگاه کرد، علی آقا زیر لب لا اله الا اللهی گفت
- زهراخانم من میرم حرم، باهاشون صحبت کردم گفتن موردی نداره شما اونجا بمونین. همراهم بیاین
پشت سر علی آقا راه افتادیم، پیرمرد مهربونی دم در ایستاده بود با دیدنمون با لهجه ی مشهدی تعارف کرد داخل رفتیم.
علی آقا هم برای اطمینان پشت سر ما اومد و وقتی از جامون خیالش راحت شد رو به حدیث گفت
- دست از پا خطا کنی من میدونم و تو! فهمیدی؟
حدیث با سر تایید کرد و از ترس حرفی نزد.
حدیث گوشه ای از اتاق نشست و زانوهاش رو بغل گرفت، علی آقا نگاهی بهش کرد و روبه من گفت
- مراقبش باشین تا برگردم، نذارین بیرون بره!
🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت400
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
تا چشم به هم زدم نیمه ی شعبان هم گذشت، و خبری از درد زایمان نشد.
خیلی دوست داشتم تولد پسرم با تولد اقا یکی باشه اما هیچ وقت اون چیزی که ما میخوایم نمیشه و هر چی خدا رقم میزنه بهتره.
تو این مدت از بس سوره ی انشقاق و دعاها رو خوندم همشون رو حفظ شدم و با این حال دوست دارم از روی کتاب بخونم تا چشمامم یه ثوابی ببره. مامان وارد اتاقم شد و تو چهار چوب در ایستاد
- زهراجان خاله ت اومده
- چشم الان میام
کتاب دعا رو بستم و به هال رفتم. خاله با دیدنم بلند شد و باهم دست دادیم و روبوسی کردیم.
کنارش نشستم و گفت
- عزیزم چقدر تپل شدی؟
با خنده گفتم
- نکنه شمام مثل علی اقا میگین مثل توپ شدم
مامان با خنده گفت
- امان از دست این علی اقا!
خاله دستم رو گرفت
- خدا برا همدیگه نگهتون داره. زهراجان موقع زایمانت خیلی دعا کن، میگن دعا اون لحظه مستجاب میشه، برا سعیدم دعا کن
با خوشرویی جواب دادم
- اگه تو حال خودم باشم و لیاقت داشته باشم چشم
دستم رو محکم فشار داد و به فکر رفت
- چیزی شده خاله؟
اهی کشید
- چی بگم، بعضی وقتا یه دیوونه سنگی روتو چاه میندازه که صد تا عاقل نمیتونن درش بیارن
- مگه چی شده
- تو کار سعید موندم، پاشو کرده تو یه کفش که میخوامدوباره مهسا رو عقد کنم. نمیدونم باز کجا این دختره رو دیده هوایی شده!
مامان ظرف میوه رو مقابلش گذاشت
- ببین مریم، به قول خانم جون تو نمیتونی به زور زنی رو براش بگیری که دوستش نداره! تو حرفاتو بزن، اتمام حجت کن باهاش، اما اخر سر خودش برا زندگیش تصمیم میگیره
تو ادامه ی صحبت مامان گفتم
- من با مامان موافقم، ببینین تو زندگی متاهلی علاقه و دوست داشتنم مهمه، شما خودتون باشین میتونین با کسی که دوستش ندارین زندگی کنین؟ در ضمن من با مهسا در ارتباطم خیلی فرق کرده اصلا اون مهسای قبلی نیست. خداروشکر درمانشم جواب داده بدون عصا راه میره! بسپرین دست خدا، اینهمه نگران نباشین.
- توکل به خدا، من که دیگه کاری از دستم برنمیاد.سعید یه دنده و لجبازه از بچگیشم همینجوری بود. هر چقدرباهاش حرف بزنی اخر سر کاری رو که خودش میخواد میکنه.
مامان کلی با خاله حرف زد تا از این حال و هوا درش بیاره، میوه رو خوردیم و نزدیک غروب برای خاله اژانس گرفتم و وقتی رفت، با اینکه مامان خیلی اصرار داشت بمونیم، لباسهام رو پوشیدم و منتظر اومدن علی شدم.
با تک زنگی که به گوشیم خورد از مامان خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه #نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞