eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ چشمی گفتم و قبل از اینکه بره گفت - مواظب خودتونم باشین، یکم استراحت کنین تا من برمی گردم، اگه حمید رو تونستم پیدا کنم بهش میگم خانمش هم بیاد پیشتون - لطفا از داداش فقط کلید رو بگیرین، از حال من هیچی نگین! - چرا؟ - من که توفیق نشد تو مراسم احیا باشم حداقل اونا بتونن عزاداری کنن. شما هم کلید رو گرفتین و اومدین، میرم تو اتاق استراحت میکنم تا بیان نفس سنگینی کشید و بعداز خداحافظی رفت. در اتاق رو بستم و یه گوشه ای نشستم. حدیث تو گوشیش مشغول تایپ کردن بود، نمیدونم چرا توبه نمیکنه! چند دقیقه ای نکشید که چند تقه به در اتاق خورد. حدیث اصلا از جاش تکون نخورد، چادرم رو مرتب کردم و در رو باز کردم، همون پیرمرد با یه سینی بزرگ که داخلش دوتا کاسه سوپ به همراه نون و لیوان و پارچ آب بود سمتم گرفت و گفت - اینو علی آقا دادن گفتن بدم بهتون، تاکید کردن حتما تا آخر بخورین از اینکه این قدر به فکرمه احساس شادی کردم و سینی رو گرفتم و تشکری کردم. سینی رو وسط اتاق گذاشتم و یکی از کاسه هارو نزدیک حدیث گذاشتم - بیا از این سوپ بخور تا سرد نشده نگاهی به سوپ کرد و گفت - سوپی رو که اون خریده نمیخورم، خودت بخور پوفی کردم و خودم شروع به خوددن سوپ کردم، یکم اشتهام نسبت به قبل بهتر شده! غذا که تموم شد سینی رو گوشه ای گذاشتم و کنار دیوار دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم. چشم هام رو بستم شاید سر دردم خوب شه، تازه چشم هام گرم شده بود با صدای بیرون چشم باز کردم. خبری از حدیث نیست، دستپاچه چادرم رو سر کردم و بیرون رفتم، به سمت پیرمردی که غذا آورده بود رفتم - سلام ببخشین حاج آقا دوست من رو ندیدین؟ همون دختری که پونزدهشونزده ساله بود؟ - سلام دخترم چرا همین چند لحظه ی پیش رفت بیرون با عجله به سمت کوچه رفتم، حدیث با کمی فاصله از در سوئیت خودمون با تلفنش مشغول صحبت بود، آروم نزدیکش شدم، نمیدونم با کی داره حرف میزنه - گفتم که نشد! - بابا به چه زبونی بگم من تلاشم رو کردم، الانم اگه مامانم بفهمه گوشیم رو ازم میگیره! - من چه بدونم کجا رفت گوش هام رو تیز کردم شاید بفهمم کیه. کمی تن صداش بالا رفت - باشه دیگه، اه... به من چه خودت راحت کشیدی کنار و منو انداختی وسط - حال اونم میگیرم، دختره ی پررو با چشم های گرد شده نگاهش می کردم، یعنی من رو میگه! - حدیث!!!! دستپاچه به عقب برگشت و از ترس گوشیش زمین افتاد - با کی حرف میزدی؟ مشخصه ترسیده ولی خودش رو کنترل کرد، گوشیش رو برداشت و با حرص گفت - چی از جونم میخوای؟ شدی فضول محله که همه جا منو تعقیب میکنی؟ بیا گوشیم اگه میشکست تو پولشو میدادی؟ عصبی گفتم - حدیث تو آدم بشو نیستی! بذار مامانت بیاد میدونم چیکار کنم، منو باش دلم به حالت سوخت و میخواستم کمکت کنم - چرا نمیمیری از دستت راحت شم دست هام رو مشت کردم و خواستم جوابش رو بدم که از کنارم رد شدو موقع رفتن محکم تنه ای بهم زد و رفت. دلم میخواد یه سیلی محکم بهش بزنم، بغضم گرفته، چرا اینقدر ازم بدش میاد. برگشتم و از دور علی آقا و صدیقه خانم رو دیدم که به سمتم میومدن. نزدیکتر رفتم و صدیقه خانم پرسید - توخوبی؟ این دختره بی چشم و رو کجاست؟ نکنه دوباره رفته؟ 🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو‌ vip شو😍😍 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ شام رو که خوردیم، سفره رو جمع کردم وظرفارو تو سینک گذاشتم. درد کمی زیر دلم احساس میکردم. - زهرا بیا بشین خودم میشورم. از حرفش استقبال کردم. دستهام رو آب کشیدم و پیشش رفتم. مستندی رو نگاه میکرد که یه زندگی عشایری رو نشون میداد. تسبیحم رو برداشتم و کنارش نشستم، شروع به گفتن ذکر کردم. همونطور که استغفار میگفتم، به خانمهای عشایری که به سختی کار میکردن نگاه کردم. واقعا خیلی زحمت میکشن، ماها که شهر نشینیم و کار خاصی نمیکنیم زود خسته میشیم اما این خانما غیر از کار عادی خونه داری، کلی چوب جمع میکنن و همه رو پشتشون میذارن و میبرن و به همسرشون کمک میکنن. واقعا بدن قوی دارن، من همینجوری شم زیاد کار کنم کم میارم. مستند تموم شد علی رفت تا وضو بگیره و نماز قبل از خوابش رو بخونه. دلم طاقت نیاورد، پاشدم تا خودم ظرفارو بشورم. سریع ظرفارو کف کردم و خواستم آب بکشم که درد خفیفی تو کمرم حس کردم. شاید به خاطر بالا بودن وزنمه! با این تصور بقیه رو شستم و دستام رو با حوله خشک کردم. کیسه اب گرم رو از روی کابینت برداشتم و پشتم گذاشتم و به پشتی تکیه دادم. سلام نمازش رو داد و همونطور که تسبیح به دست ذکر میگفت سمتم چرخید - گفتم که بذار بمونه خودشم میشورم لبخندی به روش زدم - نه بابا، چند تا ظرف بود دیگه! جانمازش رو جمع کرد - برو بخواب منم الان میام باشه ای گفتم و دستم رو به پشتی تکیه دادم و بلند شدم. زیر شکمم هر از گاهی تیر میکشید. اخ ریزی گفتم نگران نگاهم کرد - زهرا جان حالت خوب نیست؟ - خوبم چیزی نیست به سرویس رفتم و تجدید وضو کردم. وقتی بیرون اومدم گوشیش رو چک میکرد، کیسه ی اب گرم رو برداشتم و وارد اتاق خواب شدم. چند تا نفس عمیق کشیدم و روی تخت دراز کشیدم و پتو رو دور کمرم محکم گردم شاید گرم بشم و دردش کمتر شه! وارد اتاق شد و لامپ رو خاموش کرد. کنارم دراز کشید و زیر نور کم اتاق نگاهم کرد - الان خوبی؟ - اره، ولی یکم زیر دلم‌تیر میکشه - میخوای بریم بیمارستان؟ شاید شروع درد زایمانته ها! - نه بابا دکتر برای هفته ی بعد وقت داده، الانم دردم زیاد نیست گرم نگه داشتنی اروم میشه بالاخره خیالش رو راحت کردم. موهام رو نوازش کرد و کم کم خوابم گرفت. با درد بدی که تو کمرم پیچید از خواب پریدم و صورتم از درد مچاله شد. برخلاف من علی تو ارامش خوابیده بود، از تخت پایین اومدم و به هال رفتم‌ لامپ رو روشن کردم.ساعت روی دیوار یک و نیم رو نشون میداد.کمی قدم زدم و نفس عمیق کشیدم شاید درد کمتر شه، یه ربعی قدم زدم مثل اینکه فایده نداره، درد هر لحظه بیشتر میشه! به اتاق برگشتم و نفس نفس زنون علی رو تکون دادم. -علی...علی! چشمش رو باز کرد و بیچاره با دیدن حالم مثل فنر از جا پرید. بازوهام رو گرفت و با نگرانی لب زد - درد داری؟ - دارم میمیرم علی خدانکنه ای گفت و سریع از اتاق بیرون رفت. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌