eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ - میخواستم درباره ی سعید باهات حرف بزنم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و آرامشم رو حفظ کنم - زهره جان فکر نکنم حرفی باقی مونده باشه لبخند خاصی زد و گفت - چرا، مونده! راستش سعید ازم خواست باهات حرف بزنم. این روزا خودت که میدونی به خاطر دادگاه و از هم پاشیدن زندگیش خیلی ناراحته، هربار که حرف میزنه میگه آه زهرا دامنم رو گرفت اشاره کردم یه لحظه صبر کنه، سکوت کرد و جواب دادم - زهره جان، فکر نمیکنم گفتن این حرفا مشکلی رو حل کنه، من به سعید هم گفتم که بخشیدمش و حلال کردم، درضمن سعید اشتباه فکر میکنه، آه من دامنش رو نگرفت چون من کسی رو نفرین نکردم، هربلایی که سر زندگی سعید اومد مقصر خودش بود. چون عشق مهسا چشمش رو کور کرده بود، هر چی هم بهش گفتم نخواست قبول کنه و روی حرفش پافشاری کرد، حداقل یه درصد سعی نکرد به این فکر کنه شاید راست میگم. پس گردن من نندازه زهره که در سکوت به حرفام گوش می کرد، بعداز تموم شدن حرفام گفت - میدونم، حق با توعه ولی گفت بگم الان خیلی از کاراش پشیمونه. ان شاالله خودش یه روز میاد باهات حرف میزنه. - ببخش زهره، ولی من هیچ تمایلی به صحبت باهاش ندارم. - یعنی چی؟ مگه بهت پیام نزده بود و تو... - بله پیام زده بود، ولی من... خواستم بگم که من جوابش رو ندادم که چند تقه به در خورد و سحر وارد اتاق شد - بچه ها مامان میگه بیاین اینجا، دور هم باشیم خداروشکر سحر فرشته ی نجات شد حرف زدن درباره سعید حالم رو خراب میکنه. دلم نمیخواد غیر از علی اقا درباره کس دیگه ای حرف بزنم. دوباره یادش افتادم، به سختی جلوی بغضم رو گرفتم. زهره هنوز حرفاش تموم نشده، اما به خاطر سحر و حرف مامان با بی میلی از روی تخت بلند شد و پیش بقیه رفتیم. تقریبا ساعت دوازده بود که همه خداحافظی کردن و به خونشون رفتن. ظرف های میوه رو جمع کردم و بعداز شستن و تمیز کردن آشپزخونه شب بخیری گفتم و به اتاق رفتم. گوشی رو از روی میز برداشتم و روی تخت دراز کشیدم، با دیدن پیامی از طرف زینب خوشحال از جا پریدم، سریع بازش کردم ببینم چی گفته - سلام زهرا جان خوبی؟ من باعلی حرف زدم اما هر چی پرسیدم جوابی نداد، آخرشم عصبی شد و گفت مشکلیه که باید خودم حلش کنم استرس بدی به سراغم اومد، سریع جوابش رو تایپ کردم - خب نگفت اصلا در رابطه باچیه؟ پرسیدی ببینی به من مربوط میشه یانه! پیام رو فرستادم و به دقیقه نکشیده جواب داد - اره پرسیدم، حتی گفتم ناراحتیت به خاطر زهراست؟ جواب نداد و فقط سکوت کرد. حالا یکی دو روز صبر کن، بالاخره میفهمم چی شده! این همه نگران نباش عزیزم تفهمیدم کی گریه کردم، تقصیر خودمه. بازم اشتباه کردم تازه داشتم از این فکر و خیالات راحت میشدم نباید میذاشتم عشقش تو دلم جوانه بزنه! اما جلوش رو میگیرم اینجوری هم آروم میشم هم کمتر حرص میخورم و استرس میکشم 🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو‌ vip شو😍😍 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ باورم نمیشه، اقاسید و حاج خانم اینجا چیکار میکنن! سریع چادرم رو سر کردم، علی زنگ خونه رو زد و با یا الله بلندی وارد شد تا اطلاع بده که اومدن. نمیدونم چرا تپش قلبم بالا رفت، من با علی حرف نمیزنم الان چجوری پیششون حرف بزنم. چندباری نفس عمیق کشیدم تا کمی اروم شم. - زهراجان، خانم ببین کی اومده! در روباز کردم و با دیدن حاج خانم خوشحال شدم و بغلش کردم. - سلام حاج خانم خوبین؟ - سلام عزیز دلم، تو خوبی؟ از بغلش جدا شدم. با اقا سید سلام و احوالپرسی کردم و تعارف کردم بشینن. خواستم برم اشپزخونه که شام اماده کنم. علی گفت - زهرا جان شما بشین من خودم اگه کاری باشه انجام میدم کنار حاج خانم نشستم دستم رو گرفت. فکر کنم علی همه چیزو بهشون گفته چون سری پیش که باهاشون حرف میزدم خبر داشت قراره زایمان کنم. برا همین اصلا درباره ی بچه حرفی نمیزنن! علی زیر کتری رو روشن کرد و به حاج خانم و اقاسید گفت - شام چی دوست دارین براتون بپزم حاج خانم جواب داد - پسرم ما فقط اومدیم سری بهتون بزنیم برای شام مزاحم نمیشیم سریع گفتم - مزاحم چیه، خیلی خوشحال شدم اومدین، تا شام نخورین نمیذارم برین دستم رو گرفت و با محبت نگاهم کرد - عزیز دلم ما هر سال برای ولادت امام حسن علیه السلام میایم قم خونه ی دخترعمه م، اخه هر سال مراسم دارن و احسان هم میدن. اقا سید به علی اقا زنگ زد. گفتیم بیایم سری هم به شما بزنیم بعدش بری اونجا شامم که مهمون سفره ی امام حسنیم. به ناچار قبول کردم و علی کنار اقا سید مشغول صحبت شد.حاج خانم گفت - پاشو بریم اتاق کارت دارم. چشمی گفتم و به اتاقی که قبلا برای مهدی اماده ش کرده بودیم رفتیم. وارد که شدیم گفت - درم ببند، بیا بشین پیشم. چشمی گفتم و در رو بستم و کنارش نشستم. کل اتاق رو از نظر گذروند. کمی سکوت کرد و به صورت مهربونش چشم‌دوختم - چیزی شده؟ با ناراحتی گفت - خودت چی فکر میکنی؟ - من؟ - اره دخترم تو! مادرت همه چیزو بهم گفت - شما...مگه مامانمو دیدین؟ - بله وقت علی اقا قضیه رو گفت اول رفتم با مادرت حرف زدم. زهراجان چیزایی رو شنیدم که خیلی ناراحتم کرد. درکت میکنم داغ فرزند سخته، چون خودم دوتا از بچه هامو تو همون روزای اول از دست دادم. حالتو درک میکنم و اصلا سختیش رو انکار نمیکنم. اشک تو چشمهام حلقه زد - حاج خانم دست خودم نیست. جای خالیش اذیتم میکنه، نه ماه تو شکمم بود دو روز بغلش کردم اما... گریه امونم نداد، بغلم کرد و پشت کمرم رو مالش داد چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌