•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#قسمت466
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
دست خانم جون رو گرفتم و بوسیدم. دستی به سرم کشید و گفت
- چرا این قدر زیر چشم هات سیاه شده؟
بهتره فعلا کسی از این قضیه خبر دار نشه، لبخندی به روش زدم
- میدونین چقدر نگرانم کردین؟ دیگه بعد این چشم ازتون برنمیدارم.
- دورت بگردم، من دیگه پیر شدم. بالاخره این نفس هم یه روزی قطع میشه اما تو نباید خودت رو این همه عذاب بدی!
حلقه ی اشک توچشم هام جمع شد، چونم لرزید. قطره اشکی روی صورتم ریخت، با دستهای لرزونش پاک کرد و گفت
- گریه نکن دیگه، منم دلم میگیره.
چشمی گفتم، مامان نزدیکمون نشست و رو به من گفت
- عه...زهرا جان باید خوشحال باشی خانم جون اومده، چرا گریه میکنی
- چیزی نیست، میگم مامان دیشب به بابا گفتین منم با خانم جون برم؟
به پشتی تکیه داد و پاهاش رو دراز کرد
- اره گفتم، اولش موافق نبود میگفت زهرا بهتره تا وقت دکترش برسه اینجا باشه، ولی چون گفتم خیلی دوست داری بری، موافقت کرد
نفس راحتی کشیدم، این دوری و تنهایی برام لازمه. از مامان تشکری کردم و به کمک زندایی رفتم.
برا خانم جون سوپ تو کاسه ریختم و داخل سینی گذاشتم و بقیه ی وسایل آوردم
خودم سوپش رو بهش دادم و بعداز تموم شدنش ظرف هاروشستم . تقریبا ساعت نزدیک چهار شد، خواستم به اتاق برگردم که زنگ آیفون به صدا دراومد.
دست هام رو با حوله خشک کردم و بادیدن سحر و پروانه خانم و سلاله دکمه رو زدم وارد شدن.
- مامان سحر وسلاله و پروانه خانمه!
مامان دستش رو تکیه گاه بدنش کرد و گفت
- خوش اومدن، در روباز کن تعارفشون کن بیان داخل
چشمی گفتم و در رو باز کردم. داخل اومدن و بعداز سلام و احوالپرسی با همه پیش خانم جون نشستن و گرم صحبت شدن، چون ماه رمضانه هیچ پذیرایی هم نداریم.
سحر از کنارشون بلند شد و به سمتم اومد..
- سلام خوبی زهرا یه لحظه بریم اتاقت کار دارم
دستش رو گرفتم و وارد اتاقم شدیم.
چادرش رو از سرش باز کرد، روی تخت گذاشت و خودشم نشست. کنارش نشستم که گفت
- زهرا قضیه اون متنت تو گروه چیه؟
یاد متنی که تو واتساپ گذاشتم افتادم
- قضیه نداره که یه مدت دوست ندارم تو گروها باشم
نگاه موشکافانه ای کرد و گفت
- میخوام بدونم چه اتفاقی افتاده
خندیدم و جواب دادم
- مگه قراره اتفاقی بیفته؟خوب آدمیزاده دیگه بعضی وقتا دوست داره تنها باشه و از همه دوری کنه!
- پس قضیه اون وضعیت واتساپت چیه؟
نگاه ازش گرفتم و گفتم
- همینجوری یه متنی گذاشتم دیگه
دستش رو زیر چونه م گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند
- زهرا چی شده؟ آدما استوری که میذارن گاهی وقتا خبر از حال درونشونه، فکر نکنم تو هم بی دلیل اونو گذاشته باشی
بغض دوباره به سراغم اومدبه سختی قورتش دادم
- بهتره بیخیال شی سحر . خواهش میکنم این یه بارو بیخیال شو
حلقه ی اشک رو که تو چشم هام دید جواب داد
- اتفاقا این یه بار رو نمیتونم بیخیال شم، از اونروز که رفتم تا الان قیافه ت مثل مرده ی متحرک شده. تو آینه خودت رو دیدی؟
اشکم روی صورتم ریخت، آب بینیم رو بالا کشیدم که گفت
- از دیروز تا حالا میدونی زینب چند بار بهم زنگ زده؟
- مهم نیست
🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارتاولرمان #نذرعشـــــــق💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 #ادامہدارد.... #کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍ #ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت466
پس بگو چرا ازم میخواست برم اتاق، نقشه ش این بود منو بفرسته تا خودش بره غذا رو تحویل بگیره! با خنده گفت
- میبینی شوهرت چه اعجوبه ایه! گوجه رو تبدیل به جوجه کرد
از حرفش خندیدم، قیافه ش اینقدر بامزه شده بود که دوست نداشتم چشم ازش بردارم.
- قبول نیست تو کلک زدی! قرار بود دستپخت خودتو بخورم نه اینکه از بیرون بخری.
خندید و دستم رو کشید
- بیا بخور ببینم، فکر کن دستپخت منه!
نوچی کردم وجواب دادم
- حالا که گولم زدی ظرفارو خودت میخوای بشوری!!!
با خنده سرش رو تکون داد.
- خب خداروشکر مثل اینکه قراره همشو تنهایی بخورم. حالا که خیلی اصرار داری دستپخت علی جونتو بخوری، این گوجه ها مال تو جوجه ها مال من!
- قبول!!!
یه تیکه از گوجه رو داخل نون گذاشت و به شوخی گفت
- ببین چه گوجه ای پختم، اصلا داره با ادم حرف میزنه، ازبس خوشمزه ست. چشاتو ببند تا اولین لقمه رو خودم بذارم تو دهنت
عاشق این کاراش بودم، چشمامو بستم و دهنم رو باز کردم.
یه چشمم رو نیمه باز کردم و دیدم تیکه ای از جوجه رو کنار گوجه گذاشت و تو دهنم گذاشت. شروع به جویدن کردم. طعم گوشت زیر زبونم خیلی مزه داد
افطار رو با شوخیهاش خوردم و همونطور که سفره رو دستمال میکشیدم گفتم
- میگم علی فردا افطار میهون دعوت کنیم؟
مسح سرش رو انجام داد
- کیارو؟
- همون جمع دیشبمون، چون حاج خانم گفته بود هر موقع رابطه تون خوب شد، میایم خونتون
- باشه، پس الان باید زنگ بزنیم هماهنگ شیم. منم فردا شیفت صبحم، عصر خونه م میتونم کمکت کنم.
خوشحال از اینکه قراره بیان، به مامان زنگ زدم و علی هم به خانواده ی خودش و اقا سید زنگ زد و دعوتشون کرد.
پیشش نشسته بودم که گفت
- پس فردا که شب احیاست قراره استاد معینی بیاد
سؤالی نگاهش کردم
- استاد معینی کیه؟
به پشتی تکیه داد
- استادِ خانم رثایی و استاد فاضل، یه پیرمرد خیلی مهربون و خوش برخورده! پارسال همراه استاد رفته بودیم خونشون. اینقدر فضای خونشون معنوی بود که دلم نمیخواست از اونجا بیرون بیام.
- خداروشکر، ان شاءالله امسالم مراسمامون پر بار میشه.
ان شاءاللهی گفت و قبل از خواب یه سری از کارهای فردا رو انجام دادم و یه لیست نوشتم و چون علی وقت نداشت، برای حمید فرستادم تا صبح زود برام بیاره.
چشمام سنگینی میکرد، لامپ رو خاموش کردم و خوابیدیم.
♥️قسمتاولرماننذرعشق(فصلدوم)
#نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/54106
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞