eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ دست خانم جون رو گرفتم و بوسیدم. دستی به سرم کشید و گفت - چرا این قدر زیر چشم هات سیاه شده؟ بهتره فعلا کسی از این قضیه خبر دار نشه، لبخندی به روش زدم - میدونین چقدر نگرانم کردین؟ دیگه بعد این چشم ازتون برنمیدارم. - دورت بگردم، من دیگه پیر شدم. بالاخره این نفس هم یه روزی قطع میشه اما تو نباید خودت رو این همه عذاب بدی! حلقه ی اشک توچشم هام جمع شد، چونم لرزید. قطره اشکی روی صورتم ریخت، با دستهای لرزونش پاک کرد و گفت - گریه نکن دیگه، منم دلم میگیره. چشمی گفتم، مامان نزدیکمون نشست و رو به من گفت - عه...زهرا جان باید خوشحال باشی خانم جون اومده، چرا گریه میکنی - چیزی نیست، میگم مامان دیشب به بابا گفتین منم با خانم جون برم؟ به پشتی تکیه داد و پاهاش رو دراز کرد - اره گفتم، اولش موافق نبود میگفت زهرا بهتره تا وقت دکترش برسه اینجا باشه، ولی چون گفتم خیلی دوست داری بری، موافقت کرد نفس راحتی کشیدم، این دوری و تنهایی برام لازمه. از مامان تشکری کردم و به کمک زندایی رفتم. برا خانم جون سوپ تو کاسه ریختم و داخل سینی گذاشتم و بقیه ی وسایل آوردم خودم سوپش رو بهش دادم و بعداز تموم شدنش ظرف هاروشستم . تقریبا ساعت نزدیک چهار شد، خواستم به اتاق برگردم که زنگ آیفون به صدا دراومد. دست هام رو با حوله خشک کردم و بادیدن سحر و پروانه خانم و سلاله دکمه رو زدم وارد شدن. - مامان سحر وسلاله و پروانه خانمه! مامان دستش رو تکیه گاه بدنش کرد و گفت - خوش اومدن، در روباز کن تعارفشون کن بیان داخل چشمی گفتم و در رو باز کردم. داخل اومدن و بعداز سلام و احوالپرسی با همه پیش خانم جون نشستن و گرم صحبت شدن، چون ماه رمضانه هیچ پذیرایی هم نداریم. سحر از کنارشون بلند شد و به سمتم اومد.. - سلام خوبی زهرا یه لحظه بریم اتاقت کار دارم دستش رو گرفتم و وارد اتاقم شدیم. چادرش رو از سرش باز کرد، روی تخت گذاشت و خودشم نشست. کنارش نشستم که گفت - زهرا قضیه اون متنت تو گروه چیه؟ یاد متنی که تو واتساپ گذاشتم افتادم - قضیه نداره که یه مدت دوست ندارم تو گروها باشم نگاه موشکافانه ای کرد و گفت - میخوام بدونم چه اتفاقی افتاده خندیدم و جواب دادم - مگه قراره اتفاقی بیفته؟خوب آدمیزاده دیگه بعضی وقتا دوست داره تنها باشه و از همه دوری کنه! - پس قضیه اون وضعیت واتساپت چیه؟ نگاه ازش گرفتم و گفتم - همینجوری یه متنی گذاشتم دیگه دستش رو زیر چونه م گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند - زهرا چی شده؟ آدما استوری که میذارن گاهی وقتا خبر از حال درونشونه، فکر نکنم تو هم بی دلیل اونو گذاشته باشی بغض دوباره به سراغم اومدبه سختی قورتش دادم - بهتره بیخیال شی سحر . خواهش میکنم این یه بارو بیخیال شو حلقه ی اشک رو که تو چشم هام دید جواب داد - اتفاقا این یه بار رو نمیتونم بیخیال شم، از اونروز که رفتم تا الان قیافه ت مثل مرده ی متحرک شده. تو آینه خودت رو دیدی؟ اشکم روی صورتم ریخت، آب بینیم رو بالا کشیدم که گفت - از دیروز تا حالا میدونی زینب چند بار بهم زنگ زده؟ - مهم نیست 🔴 اگه میخوای کل رمان رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو‌ vip شو😍😍 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ✅ بعد از خرید: 🔸این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید. ❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ پس بگو چرا ازم میخواست برم اتاق، نقشه ش این بود منو بفرسته تا خودش بره غذا رو تحویل بگیره! با خنده گفت - میبینی شوهرت چه اعجوبه ایه! گوجه رو تبدیل به جوجه کرد از حرفش خندیدم، قیافه ش اینقدر بامزه شده بود که دوست نداشتم چشم ازش بردارم. - قبول نیست تو کلک زدی! قرار بود دستپخت خودتو بخورم نه اینکه از بیرون بخری. خندید و دستم رو کشید - بیا بخور ببینم، فکر کن دستپخت منه! نوچی کردم وجواب دادم - حالا که گولم زدی ظرفارو خودت میخوای بشوری!!! با خنده سرش رو تکون داد. - خب خداروشکر مثل اینکه قراره همشو تنهایی بخورم. حالا که خیلی اصرار داری دستپخت علی جونتو بخوری، این گوجه ها مال تو جوجه ها مال من! - قبول!!! یه تیکه از گوجه رو داخل نون گذاشت و به شوخی گفت - ببین چه گوجه ای پختم، اصلا داره با ادم حرف میزنه، ازبس خوشمزه ست. چشاتو ببند تا اولین لقمه رو خودم بذارم تو دهنت عاشق این کاراش بودم، چشمامو بستم و دهنم رو باز کردم. یه چشمم رو نیمه باز کردم و دیدم تیکه ای از جوجه رو کنار گوجه گذاشت و تو دهنم گذاشت. شروع به جویدن کردم. طعم گوشت زیر زبونم خیلی مزه داد افطار رو با شوخیهاش خوردم و همونطور که سفره رو دستمال می‌کشیدم گفتم - میگم علی فردا افطار میهون دعوت کنیم؟ مسح سرش رو انجام داد - کیارو؟ - همون جمع دیشبمون، چون حاج خانم گفته بود هر موقع رابطه تون خوب شد، میایم خونتون - باشه، پس الان باید زنگ بزنیم هماهنگ شیم. منم فردا شیفت صبحم، عصر خونه م میتونم کمکت کنم. خوشحال از اینکه قراره بیان، به مامان زنگ زدم و علی هم به خانواده ی خودش و اقا سید زنگ زد و دعوتشون کرد. پیشش نشسته بودم که گفت - پس فردا که شب احیاست قراره استاد معینی بیاد سؤالی نگاهش کردم - استاد معینی کیه؟ به پشتی تکیه داد - استادِ خانم رثایی و استاد فاضل، یه پیرمرد خیلی مهربون و خوش برخورده! پارسال همراه استاد رفته بودیم خونشون. اینقدر فضای خونشون معنوی بود که دلم نمیخواست از اونجا بیرون بیام. - خداروشکر، ان شاءالله امسالم مراسمامون پر بار میشه. ان شاءاللهی گفت و قبل از خواب یه سری از کارهای فردا رو انجام دادم و یه لیست نوشتم و چون علی وقت نداشت، برای حمید فرستادم تا صبح زود برام بیاره. چشمام سنگینی میکرد، لامپ رو خاموش کردم و خوابیدیم. ♥️قسمت‌اول‌رمان‌نذرعشق(فصل‌دوم) ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/54106 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌