eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ شروع به خوردن غذام کردم، بعد از تموم شدنش نگاهی به ساعتش کرد - زهرا جان تا تو آماده بشی من هزینه رو حساب کنم بریم. چشمی گفتم وچادرم رو مرتب کردم و کیفم رو برداشتم و به سمت در خروجی رفتم و منتظرش شدم. علی اومد و سوار ماشین شدیم. ماشین رو روشن کرد و دور زد و به سمت خونه حرکت کردیم. وارد خیابونی که به سمت حرم میرفت شدیم، طبق معمول ترافیک هست و خیلی شلوغه! علی آرنجش رو به پنجره ماشین تکیه داد و به روبرو خیره شد. - ببخشا به خاطر خرید نتونستی استراحت کنی. با خوشرویی گفت - این چه حرفیه گلم، اتفاقا وقتی پیشتم بیشتر بهم خوش میگذره اگه میرفتم خونه هم نمیتونستم بخوابم. سرم کمی درد میکنه، با دست کمی پیشونیم رو ماساژ دادم شاید بهتر شه، صدای بوق ممتد ماشین ها کلافه م کرد و باعث شد سردردم شدت بگیره. سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم. دستم رو گرفت و گفت - خسته شدی؟ چشمم رو باز کردم و نگاهش کردم - نه صبح زود بیدار شدم چشمام اذیت میکنه و سردرد میگیرم. فکر کنم چشمامم ضعیف شده - عینک نمیزنی نه؟ - نه قبل از اینکه بریم مشهد قرار بود برم دکتر، وقتی مطالعه میکنم خیلی چشام اذیتم میکنه. - بذار هفته ی بعد وقت میگیرم باهم میریم چشم پزشکی! با سر تأیید کردم، خدارو شکر کم کم ماشین ها حرکت کردن و راه باز شد. به مامان اطلاع دادم که کم موندیم برسیم بقیه ی مسیر رو راحت رفتیم و به داخل کوچه ی خودمون پیچیدیم. حس کردم کسی جلوی درمون ایستاده، چشم هام رو ریز کردم ببینم کیه. کمی که نزدیکتر شدیم کم کم استرس گرفتم. خودشه، سعیده! - اون پسرخاله ت نیست جلو درتون؟ بعد از اون دعوایی که توی خونمون راه انداخت و قلبم رو به هم ریخت دیگه ندیدمش، استرسم رو سعی کردم علی متوجه نشه. نگاهش کردم و جواب دادم - اره فکر کنم. فقط اینجا چیکار میکنه ماشین رو نگه داشت، دلم نمیخواد ببینمش، علی خودش پیاده شد و گفت - زهرا جان پیاده شو انگار وزنه ی سنگینی به پام وصل کردن و نمیتونم تکون بخورم. قبل از اینکه در رو ببنده گفت -زهرا... حواست کجاست؟ به خودم اومدم و نگاهش کردم - باشه الان... در رو باز کردم و پیاده شدم. سعید با دیدن ما دست هاش رو از جیبش بیرون آورد و به سمتمون برگشت. تمام سعیم اینه تو صورتش نگاه نکنم، علی کنارم ایستاد، اروم سلام داد و جوابش رو ارومتر از خودش دادم دستش رو به سمت سعید دراز کرد - سلام آقا سعید، خوبی؟ سعید دست علی رو گرفت، طوری آه کشید که من از صداش سرم رو بالا گرفتم - ممنون...خوبم. تبریک....میگم دلم نمیخواد اینجا بمونم، به علی گفتم - علی جان، همین جا منتظر باش غذات رو بیارم. خواستم رد بشم و وارد خونه شم که با حرف سعید همون جا ایستادم و استرسم چند برابر شد. ✅ رمان نذر عشق در وی ای پی کامله با1566 پارت در دوفصل به همراه اموزش 😊 🔴برای خوندن کل رمان با پرداخت 35 هزار عضو‌ vip شو😊 بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری @Ad_nazreshg ❌❌مهمتر اینکه چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌