eitaa logo
؏ــــشـق بـہ مۅڵا
80 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
57 فایل
🔮نـسݪ مـا نـسݪ ظـهور اسـٺ اڱـر بـرخـیزیـمـ✌🏼❣️ ڪانال مربـوط به امـام زمـان [عج] و رهـݕـر عـزیزمـوݩ✨ لطفالفت ندید🌹..!
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان #فرنگیس❤️
😍 مردم همه تفنگ دستشان گرفتند و دارند می جنگند. پرسیدم تفنگ ها را از کجا آورده اید؟ دایی ام پا شد و تفنگش را دست گرفت و گفت مردم دار و ندار شان را آورده‌اند. وسط. سپاه هم در اسلحه خانه اش را باز کرده، به همه نیروهای مردمی تفنگ و مهمات داده اند. به امید خدا همه سرباز هایشان را عقب می رانیم. وقتی راه افتاد برود گفت عراقی ها نزدیک روستا سنگر گرفتند. مواظب خودتان باشید. سعی کنید آن طرف‌ها نروید. ما به شما سر میزنیم و خبر تان می کنیم. همگی پشت سر دایی ام آیت الکرسی خواندیم. مادرم با صدای بلند گفت براکم در امان خدا. همه‌تان به امان خدا. همه مردم توی کوه بخش بودند. هر کس که هر موقع فرار چیزی برداشته بود با بقیه تقسیم کرد. ظهر روز بعد همه چیز تمام شد. منتظر ماندیم تا خبری برسد یا یکی بیاید کمک. همه گرسنه بودند پدرم مرتب سرش را تکان می داد و اشک چشمش را پاک می‌کرد. آفتاب داغ به سرمان می تابید و خسته و تشنه مان می‌کرد. باید صبر میکردیم. چاره دیگری نداشتیم. نیمه شب بود که از دور سایه مردی را دیدم به طرف مان می آید به مادرم گفتم: نگاه کن یکی دارد این طرفی می آید تفنگ هم دارد» مادرم توی تاریکی چشم هایش را ریز کرد و با یک دنیا دلهره گفت: «به نظرت ایرانی است یا عراقی؟ » رو به زنها آرام و یواشکی گفتم همه بروید کنار صخره ها. یک سنگ تیز دست گرفتم و پشت سنگ ها قایم شدم همه سنگر گرفته بودند. یک دفعه آن کسی که می آمد بلند گفت نترسید منم ابراهیم. صدای ابراهیم را شناختم از خوشحالی داشتم پر در می آوردم. برادرم بود که به طرف ما می آمد مادرم بلند شد و توی تاریکی دستش را رو به آسمان گرفت و فریاد زد: خدایا شکرت خدایا شکرت پسرم برگشته. 😍😍😍 زنها به شادی به مادرم میگفتند: چشمت روشن. نفس راحتی کشیدیم ابراهیم برگشته بود وقتی نزدیک رسید دیدم توی دستش نان و قابلمه غذاست در حالی که می خندید فریاد زد: «عدسی می خورید؟؟»
😍 می خندید و می آمد. قابلمه غذایی را که مادرم جا گذاشته بود با خودش آورده بود. همه دورش را گرفتیم و بر سرش ریختیم. قابلمه را از دستش گرفتند و زمین گذاشتند. مادرم ابراهیم را می بوسید و گریه می کرد. بعد من بغلش کردم فقط میگفتم براگم.. براگم ابراهیم... بعد نوبت پدرم بود که دوتا چشم های ابراهیم را ببوسد و اشک بریزد. ابراهیم می‌خندید. 😂 مادرم او را ول نمیکرد فقط می بوسیدمش و قربان صدقه اش می رفت. آخرش ابراهیم مادرم را روی زمین نشاند و کنار او نشست و گفت: مرا کشتی دالگه بس است. بیا حالا کنارت هستم بعد هم شروع کرد به بوسیدن مادر و می گفت: حلالم کن ببخش که نگران شدی. پرسیدم ابراهیم حالا کجا بودی به خدا همه نگران بودند. دلمان هزار راه رفت. رحیم کجاست؟ اسم رحیم که آمد ابراهیم گفت وقتی عراقی ها حمله کردند. همه از هم جدا شدیم و به سمت عقب برگشتیم حالش خوب است خبرش رو دارم بقیه او را دیده اند. مادرم نفس راحتی کشید دوتا دستها را بالا برد و از ته دل گفت: «خدایا همه جوانها را به خانواده‌هایشان برگردان» ابراهیم دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: چند روز است چیزی نخوردم مثلاً قابلمه غذا را آورده ام تا دلی از عزا در آوریم.!🌱 ! بیاوریدش با هم بخوریم. 😋😋 تازه آن وقت بود که همه خندیدیم. 😅 قابلمه را وسط گذاشتیم و نانی را که آورده بود تقسیم کردیم. ابراهیم با خنده گفت چرا غدایتان را جا گذاشتید؟؟ نفسی کشید و با شوخی گفت: ترسوها چه بر سرتان آمده؟؟ حالا از ترس غذاییتان را هم جا می‌گذارید.؟؟ با اخم گفتم: بس کن ابراهیم تو هم اگر جای ما بودی همین کار را می کردی. ابراهیم گفت وقتی به آوه زین رسیدم دیدم کسی توی خانه نیست رفتم تو. دیدم قابلمه غذا یک گوشه است و نان ها هم همان وسط بود. قابلمه و نان ها را برداشتم و راه افتادم. سر و رویش خاکی بود. ريشش دراز شده بود. لباسهایش کثیف بود و پاره بودند. همگی با هم شروع کردیم به خوردن. بچه ها نان را توی قابلمه فرو می بردند. و بعد آب عدسی چکه چکه از نان هایشان می‌چکید. همه دسته یک قابلمه می کردند و فقط نان و آب عدسی می خوردند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🍃🌸 #سلام_صبحگاهی ⊰ تقـــدیم به ســـاحت مقـــدس قطب عالــم امکان حضـــرت صـاحـب الــزمان 【عجل الله فرجه】 السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدے یاخلیفةَ الرَّحمن و یاشریڪَ القرآن ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان الاَمان 🌹سلام بر سالارِ شهیدان 🌹 اَلسَّلامُ عَلَيْڪَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَے الاَْرْواحِ الَّتے حَلَّتْ بِفِناَّئِڪَ عَلَيْڪَ مِنّے سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِےَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّے لِزِيارَتِڪُمْ اَلسَّلامُ عَلَے الْحُسَيْنِ وَ عَلے عَلِےِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلے اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلے اَصْحابِ الْحُسَيْـــن •┈•✨✿🌸✿✨•┈•
{ داده ام دِل به حسن(ع) سَر به اباعبدالله }
4_5832603778817196831.mp3
4.93M
ای‌سلام‌حسین‌ حسن‌ ای‌امام‌ِ‌حسین‌ حسن .. #حاج‌محمودکریمی #ماملت_شهادتیم #من_ماسک_میزنم #آرامش_تپش_قلبم_نوحه_واسه_اربابه❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚠️ از عارف بزرگ مرحوم آیت الله قاضی(ره) نقل شده: بعد از رحلتشان کسی ایشان را در خواب دید و سوال کرد: چه عملی در آنجا (آخرت) مهمتر است؟ فرمود: و من پشیمانم که چرا روزی یک بار زیارت عاشورا را قرائت کردم و دوبار نخواندم.