ممنونم ازت عزیزم😭😭
#پدر ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
🍂🌹
نام : انسان
نام خانوادگی : آدمی زاد
نام پدر : آدم
نام مادر : حوا
لقب : اشرف مخلوقات
نژاد : خاکی
صادره :دنیا
مقصد : آخرت
ساکن : کهکشان را شیری , منظومه شمسی ,زمین
منزل : استیجاری
ساعت حرکت پرواز : هر وقت خداوند صلاح بداند
مکان : بهشت اگر نشد جهنم
وسایل مورد نیاز :
1- دو متر پارچه (کفن)
2- عمل نیک
3- انجام واجبات
4- امر به معروف و نهی از منکر
5- دعای والدین و مومنین
6- نماز اول وقت
7- ولایت ائمه اطهار
توجه !
1- از آوردن بار اضافه از قبیل : حق الناس , غیبت و تهمت و غیره خودداری نمایید.
2- خواهشمند است برای رفاه حال خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید.
3- آز اوردن ثروت , مقام , ماشین حتی در داخل فرودگاه خودداری نمایید.
4- حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید که تا از آوردن دست گل های سنگین , سنگ قبر گران و تجملات و نیز مراسم های پر خرج خودداری کنند.
5- جهت یادگاری قبل از پرواز از اموال خود بین فرزندانتان به عدالت تقسیم کنید.
برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص) مراجعه فرمایید
تماس و مشاوره بصورت شبانه روزی , رایگان , مستقیم بدون وقت قبلی می باشد در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی برخوردید به شماره های زیر تماس حاصل فرمایید :
( سوره بقره/186 ) (سوره نسا/45) (سوره توبه/12 9) (سوره اعراب/55)
سرپرست کاروان : حضرت عزراییل
تهیه و تنظیم : سرنوشت الهی
#ارسالیحلقهصالحین
روز رفتنت، فقط چشمان من نیست که بارانی شده.
آسمان هم با دیدن بغض من، میگرید پدر.
درک میکنی این را؟!😭😭
#پدر ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
شیرینی قهوه تلخ به تلخیشه؛
اگه داداشت بعد از فوت بابات بهش دعوتت کنه، این قهوه شیرین ترم میشه😭☕
#پدر ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
4_5800803115108148182.ogg
934.7K
سلام..
امام حسین من!!
امام حسین تنهایی هام😥
همیشه هوامو داشتی... همه جا مراقبم بودی...
از امروز چی؟!
هنوز میذاری واست نوکری کنم؟؟
هنوز مواظبم هستی؟!
از امروز بیشتر از قبل تنها شدم.
میشه... بیشتر برام آقایی کنی ارباب غریبم؟😭😭
بیشتر هوامو داشته باش.. چون بیشتر از قبل تنهام.. چون کوهی که پشت کمرم بود منهدم شد...
بیشتر به پناهت محتاجم.
پس بیشتر مراقبم باش امام خوبم... ارباب غریبم...
😭😭😭😭
مهدیناری ها... وقتی بابام زنده بود، همش میگفتم این تسبیح شاه مقصود رو بده به من چون عاشقشم.
نمیداد و میگفت یادگاریه😰
میبینید؟!
حالا مال منه اما؛ نمیخوامش😭
#پدر ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
ازدحام عشق
🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #ازدحام_عشق 🤙💋 به قلم مهدی پورمحمدی 👨🎓 #پارت_چهلو_دو 2⃣4⃣ اولین کسی ک
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#ازدحام_عشق 🤙💋
به قلم مهدی پورمحمدی 👨🎓
#پارت_چهلو_سه 3⃣4⃣
با حرفش که نمیدونستم واقعی بود یا شوخی، گر گرفتم.
بدنم لرزید.. حس کردم سردمه.
حرفش خیلی به دلم نشسته بود.
خشک شده بودم و فقط نگاش میکردم.
پلکنمیزدم و قلبم هرلحظه بیشتر میزد.
واقعا منظورش چی بود؟؟
چشمام.. انقد سرخ شدن؟؟
وقتی دید چیزی نمیگم یه قدم عقب تر رفت.
_ببخشید من یعنی.. برم کبریت یا فندک.. بیارم..
بعد ازم دور شد و بدو بدو از باغ رفت بیرون.
صدای کفشاشو میشنیدم.
رفت و من رو با کلی علامت سؤال که توی ذهنم عین کرم وول میخوردن تنها گذاشت.
وقتی رفت، دیدم آرمان از پشت درخت زردآلو اومد بیرون.
سمتم اومد و وقتی بهم رسید، یه ذرت برداشت و به قول خودش مشغول پوست کندنش شد.
وقتی دید بهش توجهی نمیکنم گفت:
چی بهت گفت؟؟
سرم رو آوردم بالا و توپیدم:
منظورت چیه؟؟
_میگم چی گفت که دوساعت خشکت زده بود و فقط نگاش میکردی؟!
_به تو ربطی نداره.. الانم یا کمک بده یا برو ازم دور شو.. اینو گفتم و مشغول ذرت توی دستم شدم و با عصبانیت کاکلشو کندم.
اومد لب باز کنه چیزی بگه که آرمیا اومد سمتون و با لبخند بهم گفت:
اینم کبریت دلارام..
آرمان آخرین پوست ذرتشو کند و گذاشت کنار بقیه و گفت:
خب من برم بقیه وسایلو بیارم..
بعد ازمون جدا شد.
آرمیا ناراحت و با چهره ای گرفته به جای خالی آرمان نگاه کرد وبه من گفت:
چی بهت میگفت؟ انگار داشت اذیتت میکرد..
_چیز خاصی نبود.. یعنی فک نکنم واسه تو خیلی خاص باشه.
”اهان“ی زیر لب گفت که دیدم آرمان داره با یه سینی میاد سمتمون.
بقیه هم پشت سرش سمت باغ میاومدن.
آرمیا که متوجه شد همه میبیننمون، سمت آرمان و امین رفت.
آیه پیشم اومد با لبخندی بیمفهوم بهم زل زد.
سرشو جلوتر آورد و در گوشم و لب زد:
دلارام عجب توی گلوش گیر کردی هااا..
با حرفش تعجب کردم. الان گفت من توی گلوی آرمیا گیر کردم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
چی میگی.. من تو گلوی این مغرور گیر کنم؟!
_آخه یه جوری بهت نگاه میکنه... یه جور خاص.
_نه بابا.. یکم میخواد گرم بگیره. اونم چون الان دوست امین محسوب میشه.. فقط به خاطر همین.
”اهان“ی زیر لب گفت و رفت کنار نیهان و افسانه نشست.
امین با ظرفی کنارم اومد و گفت:
بیا اینم آبنمک.. ذرت هارو داخلش بخوابون تا من وآرمیا آتیش روشن کنیم.
ظرف رو کنارم گذاشت و با آرمیا، کنار منقل و چوب ها رفتن.
ذرت هارو برداشتم و داخل ظرف خوابوندم وبه آرمیا نگاه میکردم که دستاشو کوره کرده بود تا امین با خیال راحت کبریت بزنه..
لبخند رضایتی روی لبم نشست وبه این فکر کردم چقدر خوب همکاری میکنهاین پسر..
لبخندم داشت بیشتر کش میومد که دیدم آرمان داره با اخمای توهم نگاهم میکنه و آیه هم یه چیزایی در گوش نیهان میگه.
افسانه هم مثل همیشه.. ساکته و فقط نگاه میکنه. معلوم هم نیست به چی فکر میکنه.
داشتم همینجوری به آرمیا نگاه میکردم که دیدم آرمان با اخم زل زده بهم.
سمت آرمیا و امین رفتم و گفتم:
کمک نمیخواید بچهها؟؟
_نه دلارام جون ممنون.. آتیش که خواموش شد ذرت هارو بیار..
بعد با آرمیا درستشون کن..
خوشحال شدم و به آرمیا نگاه کردم...
لبخند زدم که دیدم آرمان زل زده به من و آرمیا.. بدون اخم و چیزی.
کم کم، آتیش داشت تبدیل به ذغال های سرخ میشد..
حالا فقط من و آرمیا کنار منقل بودیم و بقیه، به دیوار تکیه داده بودن و آرمان، داشت درخت زردآلو رو دید میزد.
آتیش، آخرین نفس هاشو میکشید و کم کم خواموش شد.
انبر روبرداشتم و یکم ذغال هارو زیر وروز کردم.
داشتم ذغال هارو پخش میکردم که یه دونش پرید بیرون ودرست رو کفش آرمیا فرود اومد.
جیغ کشیدم و بالا و پائین شدم.
آرمیا کنجکاوانه نگاهم کرد.
انکار تعحب کردهبود.. از دیوونه بازی هام.
انگشت اشارمو سمت کفشش گرفتم.
سرشو پائین تر آورد و وقتی کفشش که در حال دود کردن بود رو دید، جیغ کوتاهی کشید و بالا و پائین شد.
به جای اینکه ذغال رو برداره، داشت عین کانگورو ورجه وورجه میکرد.
وقتی دیدم کفشش داره سوراخ میشه، دست بکار شدم.
خمشدم و پا یه دست پاشو گرفتم تا تکون نخوره وبا دست دیگم، ذغال روبر داشتم.
دیدم که توی دستم جلز و ولز میکنه.
کفشش سوراخ شده بود...
ذغال روانداختم روی زمین و جیغی کشیدم.
به ناخنم نگاه کردم که دیدم پلاستیک های آب شده، به پوست انگشتم چسبیده.
@ezdehameeshgh🎊
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سلام مهدیناری های خوبم..🙂
حالتون؟؟ احوالتون؟ 😇
چیکارا میکنید هااا؟؟👀
اینجا که من خیلی حالم خوبه.
بیدار شدم و رفتم روی حیاط و دیدم همه درختا لیچشدن.. همه جا خیس بود..
ابر ها باهام همدردی کرده بودن.. پیش خودم گفتم:
تو که خواب بودی عجب جَر جَری باریده... عین چشمای دیروز خودت😰😰
خب....
و این نیز بگذرد، لیکن به سختی😔
امیدوارم حالتون همیشه عالی باشه.. حلال کنید واقعاً... شاید با حرفای دیروزم یکمی ناراحت شده باشین☹️
بابا...
ای کاش شمارت بیفته روی صفحه گوشی...
جواب بدم و بگی:
اشتباه شده... برگردین...
#پدر ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
ازدحام عشق
🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #ازدحام_عشق 🤙💋 به قلم مهدی پورمحمدی 👨🎓 #پارت_چهلو_سه 3⃣4⃣ با حرفش که
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#ازدحام_عشق 🤙💋
به قلم مهدی پورمحمدی 👨🎓
#پارت_چهلو_چهار 4⃣4⃣
دستم رو توی هوا تکون میدادم که دیدم آرمان، امین، آیه و نیهان وافسانه سمتمون میان.. آرمان انگار که اتفاقی نیفتاده، آروم آروم بیخیال سمتمون میومد و آیه میدوید.
بهمون که رسیدن، نیهان پرسید:
وای چی شد یه دفعه؟
نگاهش کردم و جواب دادم:
هیچی... یه ذغال افتاد روی پای آرمیا و من برش داشتم اما ناخنم...
بقیه حرفم رونزدم وبه جاش، ”آخ“ی گفتم.
آرمان چشماش گرد شده بود و امین به پای آرمیا نگاه میکرد.
آیه به ذغالی که داشت با برگ ها دود درست میکرد نگاه کرد وافسانه، به ناخنم زل زده بود.
دستم هرلحظه سرخ تر میشد که افسانه اونیکی دستم و رو گرفت و سمت شیر آب کنار درخت زرد آلو برد.
دستم خیلی میسوخت.. به پلاستیک سفید رنگآب شده روی انگشت شستم نگاه کردم.
افسانه دستم رو گرفت و زیر شیر آب برد.
اولش دستم سوخت اما کمکم سوزشش تموم شد.
شیر آب رو با اون دستم بستم و به سرخی انگشتم نگاه کردم.
کمتر میسوخت.. اما بازم میسوخت دیگه!!!
برگشتم و پشت سرم رونگاه کردم.
آیه به دستم چشم دوخته بود وآرمیا، خجالت زده سرشو انداخته بود پائین.
نیهان و آرمان هم به صورتم نگاه میکردن وامین، زل زده بود به قطره های آب که از شیر میچکن.
امین اومد جلوتر؛ وقتی دید دستم هنوز میسوزه گفت:
بیا بریم داخل باید پماد بزنم...
”باشه“ای گفتم و دست امین رو با اون یکی دستم، گرفتم و از بچه ها دور شدیم.
از باغ خارج شدیم و سمت در رفتیم.
وارد سالن که شدیم، هرم گرما صورتم رو نوازش کرد.
وارد آشپزخونه شدیم و امین، جعبه کمک ها رو از توی کابینت در آورد.
سر پوماد ”تریا مسبودلون اِن اِن“ رو پیچوند وباز کرد و از پائین فشارش داد.
از بچگی همینجوری بود... وسواس تمیزی داشت.. و این فکرم تا وقتی به نظرم درست میومد، که چشمم به میز پر از پوست تخمه نیفتاده بود!!
از آشپزخونه که اومدم بیرون، لحظهای روی مبل نشستم.
همون مبلی که آرمیا روش نشسته بود.
برای یه لحظه، عطرش رو احساس کردم و بو کشیدم.
گل نرگس.. عطر مورد علاقه مامان زینب!!
همون عطری که از اون شب از بینیم بیرون نرفته.
به این فکر کردم که حتما فردا برم مثلشو بخرم.
_چطوری دلی؟؟ تو فکری هااا...
با حرف امین به خودم اومدم و جواب دادم:
نه داداش.. یکم ذهنم مشغوله... همین!!
_اهان.. بلند شو بریم منتظرمونن..
”باشه“ای زیر لب گفتم و از روی مبل بلند شدم و رو به امین گفتم:
اره بریم منتظرن...
نگاهی به میز کثیف انداختم و پوفی کشیدم.
_خیله خب بابا... ببخشید به بزرگی خودتون!!
با حرف امین، یکم خجالت کشیدم و گفتم:
نه این چه حرفیه...
_اهان.. بریم دیگه..
امین که این رو گفت، ”باشه“ای رو جواب دادم و سمت در رفتم و اونم پشت سرم، از در خارج شد.
وارد حیاط شدیم و سمت باغ قدم برداشتیم.
به باغ که رسیدیم، اولین چیزی که دیدم دستای آیه و آرمان بود کهبه کمک هم ذرت هارو روی ذغال های سرخ میچرخوندن...
به آرمان و آیه نزدیک شدم و رو به آیه گفتم:
کمک نمیخوای عزیز دلم؟؟
آیه لب باز کرد تا جواب بده که آرمان شماتت بار نگاهم کرد و گفت:
نه ممنون.. میتونید برید!!
از این حرف آرمان ناراحت شدم.
سمت نیهان و آرمیا که به دیوار تکیه داده بودن رفتم وبه امین که داشت محتویات داخل سینی رو توی یه کاسه چینی مخلوط میکرد، نگاه کردم.
کنار نیهان رفتم و به دیوار تکیه دادم که آرمیا با لبخند ملیحی ازم پرسید:
ناخنت بهتر شد دلارام؟!
از حرفش خوشم اومد.. یعنی انقد نگرانم بود؟؟ انقد براش اهمیت داشتم؟؟
چه تن صداش موقع صحبت با من نازک میشد!!!
لبخند زدم و گفتم:
آره پوماد تریا اِن اِن زدم.. زود خوب میشه.
لبخندش بیشتر کش اومد و من هم جوابش رو با تبسم دادم که آرمان روشو از منقل برگردوند و وقتی ما سه تا رو دید، لحظه ای تعجب کرد وبعد، با اخمش که از زهر تلخ تر بود روبه رو شدم.
اما برام مهم نبود!!
@ezdehameeshgh🎊
🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁