💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝54
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_54
#جلد_2
دلسا:✍🏻🌸
با اینکه ازدواجمون سوری هست ولی استرسم از اونایی که ازدواج واقعی میکنن بیشتره!
_چرا هی میری و میای یکم آروم بگیر دختر!
_نمیتونم گلی نمیدونم چرا انقدر استرس دارم.
_خب طبیعیه ماهم از این استرسا داشتیم.
_نه استرس من فقط بخواطر عروسی و مامو...
آرومتر گفتم:
_ماموریت نیست
بعد کنارش نشستم و با بغض گفتم:
_استرسم از اینه که نکنه آراز دوباره بخواد یه بلای دیگه ای سرش بیاره!
_منظورت...؟
_اره منظورم همونه! نکنه بلایی سر یکدومتون بیاد!
اشک مزاحمی که روی پلکهام سنگینی میکرد با پشت دست پاک کردم و پریدم بقل اسرا.
_عزیزم...تو که چند ساله تجربه داری چرا؟
سکوت کردم و هیچی نگفتم:
_نکنه که...
سرمو بین دستاش گرفت و با ذوق گفت:
_نکنه خاطر خواه شدی؟
اخم کردم و گفتم:
_عهه این حرفا چیه میزنی من برای همتون نگرانم فقط برای اون نیستش که!
_ولی این گریه هات یه چیز دیگه میگه ها!
_نخیر اصلا اینطور نیست که تو فکر میکنی!
در حال کل کل بودیم که داوود با یه یا الله وارد مغازه ی لباس عروسی شد.
منو که با چشمای اشکی دید اخماش باز شد و ملایم تر از قبلا گفت:
_چیشده؟
اسرا از کنارم بلند شد و به طرف داوود رفت:
_هیچی عیالتون دلش برای خانوادش تنگ شده.
البته با کمی استرس امشب!
اسرا که رفت یه خانم قد بلند اومد سمتم:
_Merhaba gelin misiniz
_سلام شما عروس خانم هستید؟
_Evet
_بله
_Hoşgeldiniz
_خوش اومدی
_müteşekkir
_ممنون
_ Lütfen git ve evlen
_لطفا بیاید لباس عروس رو بپوشید
از جا بلند شدم و به طرف اتاق پرو رفتم.
برای امشب یه لباس پوشیده انتخاب کرده بودم
با اینکه تمام قد پوشیده بود ولی خیلی بهم می اومد!
خواستم لباس رو دربیارم که دوباره خانمه اومد:
_Gelinliği beğenmedin mi?
_لباس عروس رو دوست نداشتی؟
_Hayır, çok güzel
_نه خیلی قشنگه!
_Öyleyse neden kıyafetlerini çıkarıyorsun?
_پس چرا داری لباستو در میاری؟
همینکه میخواستم جوابشو بدم گفت:
_Damat fikrini ifade etsin
_بزار آقا داماد هم نظرشو بگه.
به ناچار بیرون رفتم.
داوود روی صندلی نشسته بود و به چیزی فکر میکرد که با صدای اون خانم از فکر در اومد.
_Bay Damat
_آقا داماد...
داوود نگاهی به من انداخت.
_خوبه؟
دستامو جلوی چشماش تکون دادم.
_فرهاد!؟
سرشو تکون داد:
_چی بله؟
_میگم خوبه؟
_اره قشنگه!
سریع رفتم توی اتاق پرو تا لباسم رو عوض کنم.
ای بابا این اسرا هم رفت منو تو لباس عروس ندید!
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻✨ @roomanzibaee
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙
🦋💙🦋💙🦋💙
🦋💙🦋💙
🦋💙
『زیبایی از دست رفته』
#ᑭᗩᖇT_54
#ᒍᗴᒪᗪ_3
#پارت_54
#جلد_3
💙محمد💙
با دست سرم رو ماساژ دادم و رو به داوود گفتم:
_آخرش فرار کردن یا نه؟
_بله آقا باکمک حسام از دست رئیس بیمارستان در رفتن.
_باشه اگه خبری شد در جریانم بزار.
_آقا بنظرم شما برید استراحت کنین آخه تا نیم ساعت دیگه میرسن فرودگاه
_خسته نیستم فقط یکم سرم درد میکنه
رسول اومد کنارم و آروم گفت:
_آقا محمد چرا مقاومت میکنی؟
نگاه تیزی به رسول انداختم تا دست برداره
ولی دوباره ادامه داد:
_آقا دارن میان دیگه! شما برو نگران چیزی هم نباش ما هستیم
کلافه بلند شدم تا از رسول فاصله بگیرم.
همینکه بلند شدم دستم رو گرفت:
_تروخدا برو استراحت کن.
لبخندی زدم تا از نگرانی رسول کم بشه
_رسول...من خوبم!
دستم رو از دستش بیرون آوردم و پا تند کردم به سمت اتاق
روی صندلی نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم.
بعد از چند دقیقه صدای در بلند شد.
_بیا تو
_محمد بیا برو خونه...بچه ها میگن سرت درد میکنه و خسته ای بیا برو خونه یکم استراحت کن!
سرم رو از روی میز بلند کردم و به عطیه نگاه کردم.
_منظورت از بچه ها رسوله دیگه؟
سکوت کرد! بله پس رسول گفته.
_اولا من میدونم با اون رسول چیکار کنم.
دوما من صدبار گفتم حالم خوبه و تا وقتی که سعید نیاد هیچ جا نمیرم.
طلبکار نگاهم کرد.
_نمیری دیگه؟
از نگاهشم میشد فهمید هرکاری میکنه تا من برم خونه ولی بهتره یکم شانسمو امتحان کنم! شاید نتونست من رو بفرسته خونه.
_صد در صد خیر
_خیله خب...ببینم میتونی از پس آقا عبدی هم بربیای یا نه.
چشمامو بستم و سرم رو تکیه دادم به صندلی
_عطیه نگو که میخوای بری به آقا...
با بسته شدن در حرفم نصفه موند.
زیر لب گفتم:
_باشه پس رفتی دیگه؟
از جا بلند شدم و به طرف در رفتم.
در رو باز کردم هنوز زیاد دور نشده بود !
_عطیه
ایستاد و برگشت سمتم.
_میری خونه یا نه؟
نگاهی به دور و اطرافم انداختم
_حالا بیا تو راجع بهش صحبت میکنیم.
_نمیام...همینجا بگو بله یا نه؟
هیچکس حواسش به ما نبود.
با خنده گفتم:
_با اجازه ی بزرگترا بله.
_محمد مسخره میکنی دیگه؟
_نه نه واقعا میگم...باشه میرم ولی چند ساعت دیگه برمیگردم.
جلوتر اومد و گفت:
_آفرین حالا شدی یه پسر خوب...منم الان به عزیز زنگ میزنم رخت خواب رو برات بندازه تا چند ساعت بخوابی اوکی؟
_چشم ولی...فارسی را پاس بدار...نگو اوکی بگو باشه.
خندید و رفت تا به عزیز زنگ بزنه.
لباسامو میپوشیدم و زیر لب غر میزدم :
_چه گرفتاری شدیم از دست اینا
بعد از کلی اصرار رفتم خونه !
به خونه که رسیدم عزیز هم مثل بقیه سخت میگرفت.
واقعا یه تشک پهن کرده بود تا من بخوابم!
_برو اون اتاق تشک هم پهن کردم دیگه بخواب تا هرساعتی که میخوای
_عزیز چقد عجله داری؟ من با لباس بیرون برم تو رخت خواب آخه؟
_من نمیدونم دیگه سفارش عروسمه
لا اله اللهی زیر لب گفتم و به سمت رخت خواب رفتم.
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
□□□□□□□□□□□□□□□□
نویسنده:ارباب قلم @roomanzibaee
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨
🌱✨
『زیبایی از دست رفته』
#ᴘᴀʀᴛ54
#ᴊᴇʟᴅ4
#پارت_54
#جلد_4
••سعید••
با اومدن داوود تقریبا همه چیز حاضر بود برای ماموریت!
مثل همیشه پر انرژی سمتمون اومد و بلند سلام کرد. جوابشو با لبخند دادم و منتظر آقا محمد ایستادیم .
داوود گفت:
_سعید یه چیزی بپرسم؟
_جان؟
_میگم، همسرت ناراحت نشد روزای اول زندگیتون ول کردی اومدی ماموریت؟آخه من و اسما همکاریم و این دلهره وجود نداشته.
لبخندی زد و نگاهی بهم انداخت:
_باهاش حرف زدم که داره زن چه کسی میشه و شرایط شغلیش چجوریه.
طبیعیه نگران باشه ولی وقتی دو طرف همدیگه رو درک کنن این چیزا ناراحتی نداره!
سرم رو به تایید حرفش تکون دادم:
_قبول دارم.
رسول سرحال وارد اداره شد.
_سلام به همه ی بچه های پرتلاش سایت چطورین؟
داوود ابروهاشو بالا داد و گفت:
_والا ما که خوبیم ولی انگار تو عالی هستی !
رسول خودش رو جمع و جور تر کرد و گفت:
_من همیشه عالی بودم.
_باش ماهم باور کردیم، انگار یادمون نیست دیروز انقدر پکر بودی که از اداره زدی بیرون!
برو بابایی نثار داوود کرد و پشت سیستم نشست.
به پهلوی داوود ضربه ی آرومی وارد کردم و با تن صدای کمی گفتم:
_سر به سرش نذار خب...نمیبینی حالش خوبه میخوای مثل دیروز بشه؟
_عه من چیکار کنم خودش جنبه نداره.
چشم غره ای بهش رفتم که با اومدن آقا محمد مکالممون تموم شد.
آقا محمد با چشمهای قرمز سمتمون اومد به احترامش ایستادیم و سلام کردیم. لحن آقا محمد بشدت خسته بود ولی سعی میکرد پرانرژی باشه:
_سلام بچه ها، داوود و سعید حاضرین؟
هردو باهم گفتیم:
_بله
_خیله خب رسول تو چی؟
رسول هم مثل ما گفت:
_بله آقا
_خب پس یاعلی!
وسایل رو روی شونهام انداختم و به سمت کاروان سفید رنگ حرکت کردیم.
سوار ماشین شدیم و به حسین آقا سلام کردیم!
بعد از چند دقیقه به سمت مقصد حرکت کردیم.
پشت کوچه ای که قرار بود باند رو دستگیر کنیم مستقر شدیم.
آقا محمد باما ارتباط برقرار کرد:
_سعید رسیدین؟
_بله آقا الان تو موقعیتیم
_خب، خوب دقت کنین کسی زد نزنه بهتون...نیم ساعت دیگه از خونه خارج میشه!
_چشم آقا.
دستور آقا محمد رو اجرا کردیم و طوری که خیلی سر و صدا نکنه دستگیری رو شروع کردیم!
《بعد از اتمام ماموریت》
بانداژ رو دور بازوی داوود میپیچیدم که فریادش بلند شد!
کلافه گفتم:
_ای بابا تو که انقدر نازک نارنجی نبودی!
_خب درد داره.
_بایدم درد داشته باشه؛انقدر توی این منطقه ی بدنت تیر خورده کم مونده دستت از کار بیافته ها.
_وا چی میگی؟ فقط سه بار تیر خورده تو بازوم!
_فکر میکنی سه تا تیر کمه؟
بانداژ رو محکمتر بستم و بلند شدم.
_پاشو برو خونتون!
_سعید،اسما منو اینجوری ببینه کار نیمه تموم اونارو تموم میکنه ها
بالحن خنده داری گفتم:
_دم آبجی گرم یه خسته نباشی از طرف من بهش بگو!
_باشه آقا سعید دارم برات.
اینو که گفت در با شتاب باز شد!
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
نویسنده:اربابقلم @Roomanzibaee