💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝59
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_59
#جلد_2
رسول:✍🏻✨
آقای عبدی از ناراحتی دستاشو روی صورتش گذاشت و گفت:
_خب از اول تعریف کن چیشد؟
_آقا قرار شد که من و محمد تو عروسی داوود بریم توی اون اتاق مخفی آراز تا اسناد رو بگیریم.
در واقع عروسی داوود یه چیزی برای سرگرم کردن آراز بود!
از سیما و پدرش که بازجویی کردیم گفتن ما اصلا از اول خبر نداشتیم.
یعنی اونا اصلا نمیدونستن ما کی هستیم!
پریشب توی عروسی آراز کارت داوود رو میبینه و متوجه میشه داوود نفوذیه
به بادیگارد ها میگه برید شایان و حامد رو بیارید
بادیگارد ها که محمد رو توی اتاق آراز دیدن اونو دستگیر کردن
من توی اتاق مخفی آراز بودم...
محمد با رمز بهم فهموند که اسناد رو بگیرم و پلیس های شرکت دخترتونو خبر کنم!
_آراز از کجا اون کارت رو دید؟
چجوری اون کارت رو دید؟
_نمیدونم آقا اگه آراز زنده بود شاید جوابمونو میداد؛ سیما کلا کنار آراز نبود.
پدرشم که اصلا ما ندیدیم یعنی اون اصلا خودشو بهمون نشون نمیداد!
_بعدش چیشد؟
_آقا صدای تیر اول که اومد پلیسها رسیدن و اونارو دستگیر کردن.
_حال محمد چطوره؟
_از دیروز تا حالا حالش بهتر شده خداروشکر وضعیتش رو به بهبوده!
_بقیه الان کجان؟
_آقا عطیه که از کنار محمد اونور تر نمیره...اسرا و اسما هم پیش عطیه هستن.
داوود هم که به دنبال کارهای برگشت به ایرانه!
_خیله خب موفق باشید؛یا علی!
لبتاپ رو بستم و سرمو روی میز گذاشتم.
این چند روز هیچکس درست استراحت نکرده
اگرم بخوایم نمیتونیم درست استراحت کنیم با این وضعیت!
سرم رو برگردوندم که چشمم افتاد به مبل.
ناخودآگاه لبخند زدم.
همون روزی که محمد تمام آبمیوه رو روی من خالی کرد
توی دلم چیا که بهش نگفتم ولی خودمو مظلوم جلوه دادم.
لبخندم تلخ شد...
خدایا الان من بدون اون چکار کنم؟!
از بس گریه کرده بودم اشکی برام نمونده بود..!
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻🦋 @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝60
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_60
#جلد_2
صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارم کرد.
سرم رو از روی میز بلند کردم و به اسمی که روی تلفنم افتاده بود نگاه کردم.
_جانم عطیه؟
صدای خوشحال عطیه توی گوشم پیچید:
_رسول کجایی؟
با عجله از روی صندلی بلند شدم.
_چیشده؟
هول شده بودم نمیدونم چجوری خودمو به بیمارستان رسوندم.
_عطیه؟
_رسول بیا اینجا.
چیزی که میدیدم باور نمیکردم!
محمد چشمهاشو باز کرده بود و دکتر داشت معاینه اش میکرد.
_محمد از کما...؟
فقط با حیرت فقط نگاه میکردم!
معاینه ی دکتر که تموم شد در اتاق رو باز کردم و خودمو توی بغل محمد انداختم...
با خوشحالی که توی صدام مهار نمیشد بهش گفتم:
_محمد خوبی؟
با یه لبخندی تایید کرد که خوبه...
و همین برای من بس بود.
_رسول دکتر میگه یکم صبر کنین حالش بهتر بشه!
از محمد فاصله گرفتم و رو بهش گفتم:
_خیله خب محمد ببین هرچی برات آوردن کوتاهی نکنیا همه رو بخور تا خوب بشی زودتر.
اسرا دستمو گرفت و کشید:
_بیا بریم دیگه الان موقعیت مناسبی نیست تازه به هوش اومده.
از اتاق که اومدم بیرون از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم
همش اینور و اونور میرفتم.
_خانم عبدی از دکتر بپرس چند دقیقه ی دیگه حالش بهتر میشه؟
_آقا رسول حال آقا محمد چند روز بعد خوب میشه تازه بعد از یه هفته میتونه مرخص بشه.
با اینکه گفت چند روزه دیگه بازم به ساعت مچیم نگاه میکردم و اینطرف و اونطرف میرفتم.
چقدر زمان کند میگذره
اصلا کی گفته دنیا دو روزه؟ پس چرا انقدر داره کند میره...
_الان چرا اینجا نشستین بلند شید بریم خونه یکم استراحت کنین
_یکی باید باشه خب
_من خودم هستم الان خونه بودم استراحت کردم سرحاله سرحالم
رو به اسرا گفتم:
_اسرا عطیه رو به تو میسپارم قشنگ به خورد و خوراکش برس.
عطیه با خستگی که تو صداش بود گفت:
_وای به حال من که منو به این میسپاری!
_لا ا لاه الله
_پاشید برید دیگه...
عطیه و اسرا که رفتن اسما رو بهم گفت:
_ببخشید آقا رسول؟
_بله
_آقا داوود کجا هستن؟
_اون دنبال کارای برگشت به ایرانه!
چیشده کارش دارید؟
_نه همینطوری پرسیدم...خداحافظ
_خداحافظ....
بله همینطوریه که عاشق میشن!😂
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
کیلیلیلیبلیبلی😂
نویسنده: ارباب قلم✍🏻🌸 @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝61
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_61
#جلد_2
عطیه:✍🏻🌱
_وای اسرا باز که شروع کردی!
_حالا چی میشه دو دقیقه بیای پیش خودم بشینی من پیش این داداش تو ضایع نشم
اخه دل بکن از اون شوهرت بیا پیش خواهرت بشین
_حالا شدم خواهر؟
_عطی جونممم!
_نه خیر؛رسول خودش شخصا به من گفت اگه دیدی اسرا میگه بیا پیش من بشین به حرفش گوش نکن بزار بیاد کنار خودم بشینه...
با دست به جلو کشیدمش و گفتم:
_حالا هم برو کنار شوهرت بشین خواهرم
_خیلی نامردی...اصلا میرم پیش آسمان جونم میشینم
رو به اسما گفت:
_آسمان جونمم میای کنار من بشینی؟
_شرمنده
دستشو آورد بالا و به انگشترش اشاره کرد:
_بنده نامزد دارم!
_عه؟
اسرا آروم گفت:
_انگار نه انگار میخواد جدا بشه!
بعد نگاهی به پشت سرم انداخت:
_آقاتون تشریف آوردن!
به پشت برگشتم؛داوود و رسول و محمد داشتن پشت سرهم می اومدن.
_چرا انقد دیر کردین؟
_ببخشید یکم طول کشید
رو به رسول آروم گفتم:
_زیاد که بهش فشار نیومد؟
_نه بابا محمد اصلا کاری نکرد همه کارا رو من و داوود راست و ریست کردیم.
میخواست بره که برگشت سمتم و گفت:
_اون قضیه ی اسرا حله دیگه؟
_حله حله برو خوش بگذره (دوستان ذهن معیوبتونو درست کنین منطورش یه چیز دیگه اس😂)
_خب عیال صندلی ما اینجاست بفرمایید!
کنار محمد نشستم و با بسم اللهی دلمو آروم کردم.
_خب چطور بود؟
_چی؟
_سفر دیگه سفر چطور بود؟
_تو به این میگی سفر؟ اصلا انگار دو سال پیر شدم تو این ماموریت!
با بیاد آوردن روز های سخت محمد دوباره بغضم گرفت
_ای بابا
با لبخند گرمی که بهم آرامش میداد دستم رو گرفت و گفت:
_منظورم اونجاهای شیرینشه! اونجایی که تو بارون باهم قدم زدیم...
لبخند زدم و گفتم:
_آره یادمه
بعد با اخم گفتم:
_همون موقعی که سرما خوردی چقد بهت گفتم لباس گرم بپوش کو گوش شنوا؟
_من شما رو میبینم کلا همه چیز یادم میره چه برسه به این چیزای کوچیک!
با این حرفش آب گلوم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم.(😐😔😂)
محمد فقط میخندید و منم دیگه به روم نیاوردم.
از ته دل خوشحالم که دوباره خنده های محمد رو میبینم...!
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻🌱 @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝62
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_62
#جلد_2
اسرا:✍🏻💚
_اگه خیلی میترسی میخوای پیاده بشیم با قطار بریم؟
_رسول اصلا الان وقت شوخی نیستا واقعا دارم از استرس میمیرم!
_اولا خدا نکنه؛دوما مگه من مردم که تو بترسی؟
لبخند کم رنگی زدم.
_خب میخوای چیکار کنی که استرسم کمتر بشه؟
_برات بخونم!
با تعجب بهش نگاه کردم
_رسول؟
_جانم
_تو هواپیما؟ بعد تو بخونی؟ مگه بلدی؟
_خب بلاخره اثرات عشقه؛عاشق پیش معشوق همه هنری بلده...
_بخون ببینم.
صدای آقا محمد باعث شد رسول با ترس بهم نگاه کنه.
آروم لب زد
_محمده؟
سعی داشتم خندمو کنترل کنم اما انگار ناموفق بودم.
سرمو به علامت تایید تکون دادم!
_خب آقا رسول منتظریم بخون برامون؟!
رسول به سمت محمد برگشت
_شما...چجوری...؟ شماها که جلومون نشسته بودین!
_اومدم یه چیز مهم بهتون بگم.
_بله آقا؟
_این داوود دلداده ی اسماست بیاین یکاری کنین ازهم جدا نشن.
رسول به داوود که جلوی جلو نشسته بودن نگاه کرد.
_خودش گفت؟
_نه خودم فهمیدم.
رسول با خنده گفت:
_آقا شماهم اینکاره بودین خبر نداشتیم؟
_رسول جان بجای این حرفا یه فکری برای این داوود بکنید
رسول میخواست چیزی بگه که میون حرفاش پریدم.
_آقا محمد به نظر من بزارید سنگاشونو تو همین هواپیما وا بکنن بعد که زیر پامون محکم شد از داوود اوکی رو میگیریم و همگی میریم خواستگاریه اسماء...
آقا محمد نگاهی به رسول انداخت و گفت:
_ببین از زنت یاد بگیر چه پیشنهادایی میده
_اقا خب ما مردیم نمیدونیم چجوری...
_خیله خب بسه انگار که ما مردا احساس نداریم.
اقا محمد نگاه گذرایی به من انداخت و گفت:
_اسرا خانم شما میدونید چجوری روابط عاشقانه بین این دوتا ایجاد کنی،یکاری کن که اسما هم بله رو بگه
_ اسما که الان دلش راضیه...ولی خب صد در صد اوکی میکنم.
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم🍀✍🏻 @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝63
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_63
#جلد_2
اسماء:✍🏻🍬
_دلسا تو نمیخوای اسمتو بهم بگی میخوایم نامزد کنیما!
_ اممم مستقیم نمیگم حدس بزن.
_ای بابا بیست سوالیش نکن دیگه بگو
_خب اسمم عربی هست...به معنی آسمان!
_سماء؟
_آفرین حالا یه ا بهش اضافه کن
تو ماموریت سوتی ندی
_اسماء؟
خیالت تخت
با صدای خلبان که داشت مقدمه برای پرواز رو میگفت از افکار گذشته ام اومدم بیرون.
این چند وقت فقط به داوود فکر میکنم.
اون موقعی که اسم واقعیمو بهش گفتم خیلی مهربون تر بود ولی الان...
الان نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم که ابنجوری به من نگاه میکنه
خیلی سرد!
خیلی خشک!
انگار من وجود ندارم!
یعنی پدر من یه عالمه مامور سرد و بی عاطفه رو قبول کرده تا تو اداره کار کنن!؟
شایدم قصدش یه چیز دیگه اس...نمیدونم
داوود کنارم نشست.
_اسما کمربندتو ببند گوشیتم بزار روی حالت پرواز
کاری که گفته بود رو انجام دادم.
تقریبا بعد از چند دقیقه هواپیما شروع به حرکت کرد.
چشم هامو بستم و آیة الکرسی رو زیر لب خوندم
خدایا خودمونو به خودت میسپارم.
یهو یادم اومد که اسرا هم میترسه
به طور کامل برگشتم که به اسرا دید داشته باشم.
_اسرا هنوزم میترسی؟
_از چی؟
_از پرواز دیگه...
_آره ولی کمتر شده! آروم نمیشم آسی
_الا به ذکر الله تطمئون القلوب
لبخندی زد که فهمیدم منظورمو گرفته!
به پنجره نگاه کردم.
_خداحافظ کشور پر دردسر
خداحافظ شهری که دوسال باهاش خاطرات بد دارم...استرس...ناراحتی...
_چند ساعت دیگه میرسیم ایران دیگه اون خاطرات بد از یادت میره
رو به داوود لبخندی زدم و باز هم به مرور خاطرات خوب و بدمون شدم.
به نظر خودم این روزا یکم عجیب شدم
خدا بخیر کنه.
صدای دلنشینی از پشت سرمون شنیده شد.
همه برگشته بودن سمت رسول و اسرا...
چیزی که میدیدم باور نمیکردم
رسول داشت میخوند!
اسرا هم که از خجالت سرخ شده بود.
من و داوود به هم نگاه پرتعجبی انداختیم
_آقا رسول شما بلدی رو نمیکردی؟
آقا محمد زودتر گفت:
_به گفته ی خودش عاشق پیش معشوق هنرمند میشه هرکاری رو بلده انجام بده.
واقعا اون صحنه خنده دار بود و هیچکس نمیتونست خندشو کنترل کنه!
جمع از خنده و شوخی های رسول و محمد پر شده بود.
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻❤️ @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝64
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_64
#جلد_2
رسول:✍🏻🦋
_نه خدایی صدام خوب نبود اسرا؟
_اصلا تو باید میرفتی خواننده میشدی
_ای بابا دیگه نه در این حد ولی چشم میرم خواننده میشم حسرتی توی زندگیت نداشته باشی.
_باشه باشه
نگاهش رو به جلو داد.
_رسول
_جان؟
_نظرت چیه با این دوتا یکم صحبت کنیم؟
_با داوود و اسما؟
_آره دیگه...نظرت چیه؟...به نظرم این دوتا حیفن!
بعد از چند لحظه سکوت رو به اسرا گفتم:
_میخواید شما سه تا باهم یکم صحبت کنین ما سه تا مرداهم باهم؟
_یعنی چی بگیم؟
_از اثرات ازدواج و...
با خنده و شیطونی اشاره ای به خودم کردم و گفتم:
_از خوبی های شوهری که بهت دلباخته و...
دستاشو رو هوا تکون داد:
_خیله خب!
بعد در گوش عطیه چیزی گفت که نفهمیدم.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
_عه تو چرا هنوز اینجا نشستی؟
با عجله بلند شدم
_ببخشید ببخشید کجا بشینم؟
_مسخره بازی در نیار برو پیش آقایون دیگه
چشمکی بهم زد
_اون قضیه دیگه!
با تعجب گفتم:
_الان؟ همین الان؟
_بله خانما زودتر از آقایون دست به کار خیر میشن
بدو برو پیش دوستات ما دخترا میخوایم چند کلمه اختلاط کنیم.
_خب من نمیدونم به داوود چی بگم؟
دقیقا حرفای خودمو به خودم تحویل داد
_از اثرات ازدواج و... از خوبی های یه دختری که به زور به دستش آوردی و...
لبخندی زدم و گفتم:
_از دست تو!
رفتم پیش محمد نشستم.
_خب چه کنیم این پسر سر عقل بیاد؟
_باهاش صحبت کنیم دیگه البته به طور غیر مستقیم.
_بله اقا...
رو به داوود گفتم:
_آقا داوود بیا پیش ما بشین یکم باهم حرف بزنیم.
داوود که از دوری اسما حوصلش سر رفته بود از خدا خواسته اومد جلوی ما نشست.
نمیدونستم چجوری بحث رو ببرم اون سمت:
_خب چخبر از زندگی؟
_خبر که خبرا پیش شماهاست
_هعی چی بگم! از اسرا بگم؟
_نه اقا وارد بحث های خانوادگی نشو من کلا از نامزد بازی و اینا چیزی سر در نمیارم.
اقا محمد اخم کرد و گفت:
_چرا آقا داوود؟
_آقا دلیلش مشخصه دیگه چون نامزد ندارم.
از دست داوود کلافه شدم که چرا نمیگیره:
_ببخشید ببخشید پس اون دختره اسما چغندره؟
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻🌸🍬 @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝65
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_65
#جلد_2
عطیه:✍🏻🌸
همینطور بی هوا گفتم:
_خب دخترا برنامتون بعد از اینکه رسیدین به ایران چیه؟
اسرا متوجه ی منظورم شد و گفت:
_وای عطیه فکر کنم من و تو باید به فکر لباس عروس باشیم نه؟
_نمیدونم والا باید ببینیم اسما خانم کی دست به کار میشه!
اسما با کنجاکاوی پرسید:
_دست به کار چه کاری بشم؟
_ای بابا عروسیمون حداقل سه تا عروس داشته باشه دیگه !
_آها از اون لحاظ باید به بگم که من فعلا قصد ازدواج ندارم میخوام درسمو ادامه بدم.
_مثلا داری ناز میکنی اسما خانم؟
_نخیر واقعا دارم میگم
اسرا به آرومی گفت:
_پس تکلیف اون پسره چی میشه؟
_کدوم پسره؟
_داوود رو میگم...
بی تفاوت گفت:
_از هم جدا میشیم!
_یعنی چی!
_یعنی همینی که هست،باهم قرار گذاشته بودیم بعد از ماموریت از هم جدا بشیم.
اسم هامونم توی شناسنامه ی همدیگه نیست.
_اسم هاتون تو شناسنامه ی همدیگه نیست درسته ولی دلاتون چی؟
_نه اسرا اونم نیست!
_حتی اگه داوود بهت اعتراف کنه بیاد خواستگاری بازم میگی نه نیست؟
_باش زهی خیال باطل.
فهمیدم اسما از این میترسه که داوود دوسش نداشته باشه...بخواطر همینه که هیچی نمیگه
دیگه بعد از اون سکوت کردیم و هیچی نگفتیم.
منتظر محمد و رسول شدیم ببینیم اونا چیکار میکنن
والا ما خواهرا که نتونستیم دیگه وای به حال این برادرا !
اسرا هم مثل من ناراحت بود که نتونستیم راضیش کنیم.
به اسرا نگاهی انداختم که صورتشو بامزه کرده بود و داشت فکر میکرد چیکار کنه.
از اون قیافه ای که گرفته بود خندم گرفت.
خدایی بیچاره داداشم چجوری اینو تحمل میکنه
اسرا هرکاری میکنه ادم تا دوساعت باید بخنده.
_عطی خل شدی رفت...چرا میخندی؟
نگاهمو از چهره ی بامزش گرفتم و به پنجره دادم.
_به با مزگیت میخندم بانمک
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻✨ @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝66
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_66
#جلد_2
محمد:✍🏻💞
هممون جای اولمون نشستیم.
_خب چیشد چیکار کردی؟
_هیچی دیگه باهاش حرف زدیم.
_خب نتیجه؟
_خب نتیجه که...جواب نداد یعنی گفت نمیخوام کسی رو وابسته ی خودم کنم که خانوادش باهاش مخالفن.
دستش رو زیر چونه اش گذاشت و به آسمان آبی نگاه کرد.
برای اینکه فکرش درگیر نشه گفتم:
_خب نظرت چیه یه ماموریت دیگه هم بریم!؟
لبخندی زد و گفت:
_تو هرجا بری باهات میام فقط بزار برسیم خونه بعد میریم اداره که یه ماموریت دیگه بهمون بدن چطوره؟
_عالیه عالی.
توی راه فقط حرف زدن باعث کوتاهی سفر میشد.
_عطیه!
_بله؟
_میگم اسم بچه هامونو چی بزاریم؟
_حالا الان میخوای اسم بچه انتخاب کنی؟ تو هواپیما؟
_خب آره خاطره ی خوبی میشه!
یکم فکر کردم و گفتم:
_عطیه یاد و ذکر امام حسین افتاده تو دلم! حسین...!
_حالا اگه دختر بود چی؟
_اگه دختر بود...اینو تو بگو.
_چی بگم...زهرا،معصومه،مریم،آسیه،فاطمه و...
_باش باش یعنی فرزندمون چند اسمه باشه یا چند تا دختر داشته باشیم؟
_عه محمد اینارو برات مثال زدم.
_یکی رو بگو!؟ مثلا اسم یه گلی باشه که دخترمون کلا همه چیزش مثل گلا قشنگ باشه!
_نرگس،لاله، رز و...
_عطیه یکی بگو! اسم فامیل که بازی نمیکنیم. تمام اسمارو با حروف الفبا گفتی که.
_خب الان ذهنم درست برای اسم یابی کار نمیکنه.
رو به اسرا کرد و گفت:
_اسرا تو چیمیگی؟
_چیو چی میگم؟
_اسم دخترمون چی باشه؟
اسرا با تعجب به من و عطیه نگاه کرد و گفت:
_اووو شما تا اونجاها رفتین؟ (دوستانی که ذهناشون معیوبه فکر بد نکنین🙂😂)
_اسرااا تروخدا الان وقت شوخی نیست !
_چی بگم والا منو وارد این بحث های خانوادگی نکنین!
رسول رو به اسرا گفت:
_ببین اینا دارن برنامه ریزی میکنن برای آیندشون اما ما چی؟ ما که از اینا زودتر عقد کردیم
ساکت نموندم و گفتم:
_آقا رسول عجله نکن به اونجاهاهم میرسی
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده: ارباب قلم✍🏻✨ @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝67
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_67
#جلد_2
داوود:✍🏻🌸
بلاخره رسیدیم ایران...
از هواپیما که پیاده شدیم هوای ایرانو توی سینه ام حبس کردم.
_آخیش رسیدیم ایران !
صدای اسما یاد آور طلاق و جدایی بود.
نگاهی بهش انداختم.
بی اختیار فقط نگاهش میکردم که
یکی زد پشتم!
_داش داوود کجایی ؟
سمت رسول برگشتم و با تته پته گفتم:
_چی...م..من...چیه؟...
_راست میگن عاشق هم چشماش کور میشه گوشاش کر
_منظورت چیه رسول ! خب یه لحظه حواسم نبود!
_بله اصلا شما از اول ماموریت حواست جای دیگه اس.
_رسول....داوود...بیاید کمک کمرم شکست.
_اوخ اصلا یادم رفت برای چی اومدم صدات کنم.
بریم آقا محمد دست تنهاست؛بدو بریم چمدونارو بیاریم بعدا به عشق و عاشقی و حواس پرتی فکر کن.
همینطور که میرفتم دنبالش گفتم:
_وقت دنیارو میگیری با این حاشیه سازیات رسول!
_عه عه این تیکه کلام منه که!
با خنده و شوخی به آقا محمد رسیدیم تا چمدونارو از دستش بگیریم.
آقا محمد با حالت پوکری نگاهمون میکرد و منتظر ما بود.
_صدسال به این سالها آقا رسول! فقط میخواستی بری داوود رو بیاری خودتم محو شدیا
_ببخشید آقا تقصیر من نیست،تقصیر این داووده که تکلیفشو با خودش و قلب عاشقش معلوم نمیکنه!
_ای بابا رسول شروع کردیا
آقا محمد اون چمدونارو بدید من ببرم اگه بخوام با رسول در این مورد کل کل کنم تا چندسال طول میکشه تا به نتیجه برسیم.
همینطور که داشتم میرفتم رسول با صدای بلند گفت:
_از عشق حرف زدن هیچکس به نتیجه ای نرسیده
یکم فکر کن داوود
یکم فکر کن تا اونی که دوسش داری رو از دستش ندی
اینا چرا دارن سعی میکنن من به اسما ابراز علاقه کنم؟
مگه خودش راضیه که من برم خواستگاریش
از این افکار در اومدم و با خودم گفتم:
_اصلا همه چی فردا تموم میشه داوود یکم صبر کن
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻💕 @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝68
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_68
#جلد_2
عطیه:✍🏻💞
طوری که فقط اسرا بشنوه گفتم:
_اسرا آخرین تلاش هامونم بکنیم برای راضی کردن اسماء!
_نه اینطوری نمیشه باید داوود رو راه بندازن بره خواستگاریش.
_یعنی چی؟
_اسما فکر میکنه داوود دوسش نداره
با اون رفتارایی که کرد خب حق هم داره همچین فکری کنه!
_یعنی با داوود صحبت کنیم؟
_اون کار مرداست ...
_نه اونا هرچقدر با داوود حرف زدن راضی نشده خودمون باید دست به کار بشیم.
_بزار یه موقعیتی که تنها شد اونوقت گیرش میاریم باهاش حرف میزنیم.
به پشت سرم نگاهی انداختم ببینم این آقایون کجان!
دیدم داوود و رسول و محمد دارن چمدونارو میارن!
محمد با اینکه نباید بهش فشاری بیاد بازم چمدون سنگینارو گرفته!
نچی کردم و به سمت محمد رفتم.
_بده من یکیشو
_نه خودم میارم.
توجهی به حرفش نکردم و یکی از چمدونارو گرفتم.
_عطی مرد زن ذلیل دیده بودیم ولی زن مرد ذلیل نه!😂
_گناه داره اسرا...نگاه کن همه ی بار هارو انداختن رو دوش محمد خوبه انقدر بهشون سفارش میکنم محمد کمتر کار کنه و سنگینی برداره
انگار نه انگار اصلا داداش مارو نگاه هیچی به هیچی
_به رسول چیکار داری؟
_عه الان که مرد ذلیل یکی دیگه اس!
_نخیر اصلا به شوهر من چیکار داری کاریم به کار کسی نداره
_من حساب تو و اونو باهم میرسم اسرا خانم...
با خنده گفت:
_خب باشه تسلیم اصلا هرکاری دوست داری با برادرت بکن به من چه
فقط کاری به من نداشته باش!😂
مثل همیشه تا جلوی در ماشین من با اسرا فقط کل کل میکردیم.
_اسرا حالا اینارو ول کن اون دوتا کفتر عاشقو بچسب!
_اصلا عطی میگم میخوای یکاری کنیم!
_چیکار؟
_داوود رو به زور ببریم خواستگاری!
_به زور که نمیشه برد لج میکنه....اما میتونیم یکار دیگه بکنیم!
اسرا با کنجکاوی بهم خیره شد.
_چیکار کنیم؟
_داوود رو بیخبر ببریم خواستگاری...اونجا تو عمل انجام شده قرار میگیره!
_وای دمت گرم عطی
_ایولا فکر خوبیه
با صدای محمد حرفهامونو قطع کردیم
_همین کارو میکنیم.
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
جیلیلیبیلیلیلیلیی شولولولو کیلیلیلی😃😂
نویسنده:ارباب قلم✍🏻✨ @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝69
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_69
#جلد_2
اسما:✍🏻🌸
رو به پدر گفتم:
_بابا الان این مهمونی که تو اداره گرفتن به چه منظوره؟ برای چی من بیام؟
_مهمونی خسته نباشیده...خب بلاخره شماها تازه از راه رسیدین خسته اید یه مهمونی گرفتن تا از این خستگی در بیاید دیگه!
_من خستگیم فقط با اندکی خواب در میاد نیازی نبود که همه ی بچه های سایت رو دعوت کنید
_فقط من و آقا محمد و رسول خانمهاشون و آقا داوود هستیم دیگه کسی نیست،بعدشم راجع به ماموریتتونم میشه دختر
لبخندی زد و ادامه داد:
_بیا انقدر غر نزن!
بی میل از جا بلند شدم و وارد اتاق شدم.
_سلام.
همگی سلام کردن،دنبال جایی گشتم که به داوود دید نداشته باشم چون بعضی وقتها خود به خود نگاهم به سمت داوود میره.
کنار عطیه نشستم و منتظر شدم تا این سکوت شکسته بشه.
_خب از ماموریت بگید برامون؟ چطور بود؟
آقا محمد به عطیه نگاهی انداخت و بعد روبه پدر گفت:
_آقا از نظر کار بپرسید خب انگار موفق شدیم
از نظر زندگی هم بد نبود فقط یکم راهمون به بیمارستان کج شد که اونم خداروشکر تموم شد رفت...البته بماند این وسط بعضیا زن گرفتن و...
وسط حرف آقا محمد پریدم و گفتم:
_حالا اینا هیچی
قضیه ی اون پدر و دختری که الان تو بازداشتگاهن چیشد؟
آقا محمد متوجه ی موضوع شد و دیگه هیچی نگفت و منتظر جواب پدر شد.
_از اون پدر و دختر هم بازجویی شد .
متاسفانه یکم زمان میبره که خیلی چیزارو بگن.
هردوتاشون خیلی زرنگن اما با وجود شماها حتما به خیلی چیزها اعتراف میکنن.
عطیه با خنده رویی گفت:
_بله ان شالله این پرونده هم به خوبی تموم میشه
اما الان چیزی که میخوایم بگیم زندگی مشترک دوتا جوانه آقای عبدی.
تا این حرف رو زد دست هام یخ کرد.
عطیه به من و داوود نگاهی انداخت که مطمئن شدم منظورش با ما دوتاست.
با نگاهی مظلوم بهش التماس کردم که هیچی نگه.
اما انگار نه انگار.
_خب کدوم دوتا جوان؟
_دخترتون و آقا داوود.
پدر نگاهی به من انداخت که از خجالت سرمو پایین انداختم.
عطیه ادامه داد:
_آقای عبدی دل هردوتاشونم راضی به این وصلته
بزارید باهم حرف بزنن.
پدر خنده ای کرد و گفت:
_یعنی خواستگاری دیگه؟
به زحمت نگاهی به داوود انداختم.
اونم مثل من بود! اما چهرش خوشحال بود.
یعنی...
با صدای پدر به خودم اومدم.
_بنده مشکلی ندارم...اگه دخترم راضی هست بهتره یه شب تشریف بیارید خونمون.
همه منتظر جواب من بودند.
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده: ارباب قلم @roomanzibaee
💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕💜💕
💜💕💜💕💜💕💜💕
『زیبایی از دست رفته』
#𝙿𝚊𝚛𝚝70
#𝙹𝚎𝚕𝚍_2
#پارت_70
#جلد_2
(پارت آخر🙂)
داوود:✍🏻💕
آقا محمد رو به آقای عبدی گفت:
_خب بریم سر اصل مطلب.
ما امشب اینجاییم تا دخترتون رو برای آقا داوود خواستگاری کنیم آقای عبدی!
_بله ، پیامبر اکرم صلی الله علیه به موضوع ازدواج سفارشاتی کردند.
من هیچ مشکلی ندارم...بلاخره دختر منم یه روزی باید ازدواج کنه و کلی هم خواستگار داشت که به دلایلی ردشون کرد.
یعنی آقای عبدی راضی به این وصلت هست؟
آقا محمد حرف های آقای عبدی رو تایید کرد و رو به من گفت:
_این آقا داوود ما مستقل زندگی میکنه و بزرگترهاشون پیششون نیستن یعنی یه شهر دیگه هستند. با اجازتون بنده به عنوان بزرگتر داوود در خدمتتون هستم.
عطیه خانم هم در ادامه گفت:
_بله خب اول بزارید این دوتا جوان صحبتهاشونو باهم بکنند.
آقای عبدی به اسما نگاهی انداخت و تایید کرد که باهم صحبت کنیم.
چند دقیقه ی اول به سکوت گذشت...
بلاخره سکوت رو شکستم و به اسما گفتم:
_چه جالب!
_چی جالبه؟!
سرم رو پایین انداختم و با لبخند گفتم:
_تاحالا دیده بودین کسی بیاد خواستگاری زنش؟
با خنده گفت:
_آره خیلی جالبه! اما آقا داوود من میدونم که شمارو وادار به این کار کردن...میدونم که خودتون الان دوست ندارید رو به روی من نشسته باشید و حرف از خواستگاری بزنید!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و دلمو زدم به دریا!!
_اسما خانم!
ترجیح دادم توی چشمهاش نگاه کنم و این حرف هارو بزنم.
_اسما خانم الان ما به هم محرمیم ولی خب اسم هامون توی شناسنامه ی همدیگه نیست درسته؟
_بله خب ولی محض احتیاط حرمت محرم و نامحرمی رو نگه میداریم.
_اسما...من...من میخوام اسما توی شناسنامم باشه!
کمی فکر کرد و کلماتی که گفتم رو پیش خودش دوره کرد تا بفهمه!
_من منظورتونو...
_چرا خوبم متوجه میشید! من با رضایت قلبی خودم الان اینجام
هیچکسی وادارم نکرده.
فقط جوابی که میخواید بدید آره یا نه هست!
همین الان بگو بله یا نه؟
اول کمی با بهت و تعجب نگاهم کرد و بعد خیلی جدی گفت:
_آقا داوود میدونید که باید در رابطه با خواستگاری فکر کرد و زمان داد هنینجوری که نمیشه!
_ما الان چند وقته باهم توی ماموریت بودیم! یعنی هنوزم من رو نشناختین؟
_نه خیر نشناختم...شما با من سرد و سرسنگین تا میکردین فقط همین رو نشون میدادید
کلا رفتارهاتون رو نمیشناسم
نمیدونم چجوری رفتار میکنید...
_باشه از این به بعد برای بیشتر شناختن من باهم رفت و آمد میکنیم تا از رفتارای من مطلع بشید.
از جا بلند شدم و همینطور که داشتم میرفتم بیرون گفتم:
_فردا منتظرتون هستم!
میخواست چیزی بگه که زودتر رفتم بیرون و منتظر جواب نشدم.
انگار بار سنگینی از روی دوشهام برداشته شد!
با گفتن حقیقت هایی که سر دلم سنگینی میکرد و الان آزاد شده بودم خوشحال بودم و نفس عمیقی کشیدم.
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎𒊹︎︎︎
نویسنده:ارباب قلم✍🏻🚶♂ @roomanzibaee