فرصت زندگی
🔹🔶🔹🔶🔹🔶 🔶🔹🔶🔹🔶 🔹🔶🔹🔶 🔶🔹🔶 🔹🔶 🔶 🔸 #یا_رفیق_من_لا_رفیق_له 🔸 📓رمان امنیتی #رفیق 📓 🖋 به قلم: #فاطمه_شکیبا
🔹🔶🔹🔶🔹🔶
🔶🔹🔶🔹🔶
🔹🔶🔹🔶
🔶🔹🔶
🔹🔶
🔶
🔸 #یا_رفیق_من_لا_رفیق_له 🔸
📓رمان امنیتی #رفیق 📓
🖋 به قلم: #فاطمه_شکیبا
#پارت96
کمیل نگاهش را از تلوزیون برنداشت. شانههایش را عقب داد، نفس عمیقی کشید و دستش را زیر چانهاش زد.
- البته بین مردم اختلاف سلیقه هست، اختلاف رأی هست؛ عدهای کسی را قبول دارند، حرفی را قبول دارند؛ عدهی دیگری کس دیگری را قبول دارند، حرف دیگری را قبول دارند؛ اینها هست، طبیعی هم هست؛ لیکن یک تعهد جمعی را انسان در بین همهی این آحاد، با اختلاف آراءشان، احساس میکند؛ یک تعهد جمعی برای حفظ کشورشان، برای حفظ نظامشان. همه وارد شدند؛ در شهرها، در روستاها، در شهرهای بزرگ، در شهرهای کوچک، اقوام گوناگون، مذاهب مختلف، مردها، زنها، پیر، جوان، همه وارد این میدان شدند؛ همه در این حرکت عظیم شرکت کردند. (بیانات رهبر انقلاب)
حسام از بیتوجهی کمیل حرصش گرفت. تشنه بود و احساس ضعف میکرد. صدایش را بالاتر برد:
- اوهوی! با توام! من کجام؟ تو کی هستی؟
کمیل باز هم پاسخ نداد و چشمانش را ریز کرد تا تلوزیون را بادقتتر ببیند.
-امروز -حالا عرض خواهم کرد- دیپلماتهای برجستهی چند کشور غربی که تا حالا با تعارفات دیپلماتیک با ما حرف میزدند، نقاب از چهره برداشتند؛ چهرهی واقعی خودشان را دارند نشان میدهند؛ «قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر». دشمنیهای خودشان با نظام اسلامی را دارند نشان میدهند؛ از همه هم خبیثتر دولت انگلیس. (بیانات رهبر انقلاب)
حسام جوش آورد. درد و ضعف هم اعصابش را مگسیتر کرده بود. خواست از تخت بلند شود؛ اما درد اجازه نداد. بلند نالید:
- تو کی هستی عوضی؟ هوی! عمو! کَری؟ اینجا کدوم جهنمیه منو آوردی؟
کمیل بالاخره با نهایت آرامش و طمأنینه چشم از تلوزیون گرفت و چشمانش را ماساژ داد. حسام به انتظار شنیدن پاسخ، ساکت شده و آماده بود کلام کمیل را در هوا قاپ بزند. کمیل چند لحظه به حسام نگاه کرد و چیزی نگفت. حسام دوباره سر و صدا راه انداخت:
- چرا اینجوری نگام میکنی؟ اینجا کجاس؟ چرا منو آوردی اینجا؟ چرا دستمو بستی؟
کمیل یک پایش را بر پای دیگرش انداخت و بر صندلی لم داد. با دست به تلوزیون اشاره کرد و گفت:
- اول بذار خطبه آقا رو گوش بدم، بعد با هم حرف میزنیم.
حسام دوباره خواست تکانی بخورد که از درد نالهاش به هوا رفت. کمیل سرش را به سمت تلوزیون چرخاند:
- خیلی به خودت فشار نیار. گلوله خوردی، بیچاره شدیم تا خونت بند بیاد.
حسام با صدای بلند داد زد:
- اَه! لعنت به همهتون!
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#فاطمه_شکیبا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/2937
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🔶
🔹🔶
🔶🔹🔶
🔹🔶🔹🔶
🔶🔹🔶🔹🔶
🔹🔶🔹🔶🔹🔶