💠 #رمان_آیه_های_جنون 🍂
💠 #قسمت_۱۱۵
نفس عمیقے میڪشد و میگوید:الان خودمونو ببازیم چے میشہ؟!
چادرم را ڪمے روے صورتم میڪشم:هیچے!
نگاهے بہ ساعت مچے اش مے اندازد و میگوید:من یہ فڪرے دارم البتہ اگہ شما همڪارے ڪنید!
ڪنجڪاو چشم بہ ڪتش چشم میدوزم،ادامہ میدهد:یہ سرے قضایا هست ڪہ نمیتونم بگم! اما همونطور ڪہ متوجہ شدید دلم یہ جاے دیگہ س و خانوادہ م همراهے نمیڪنن!
سوال احمقانہ اے مے پرانم:چرا؟!
چند لحظہ مڪث میڪند سپس جواب میدهد:چون قبولش ندارن! اصرارشون روے شماست! میدونم منم براے شما اجبارم!
سرم را بہ نشانہ ے تایید تڪان میدهم،دستے بہ گونہ اش میڪشد و میگوید:اگہ بهم جواب منفے بدید چے میشہ؟
لبم را میگزم،باید بگویم؟!
شاید بتواند ڪمڪم ڪند.
_حق درس خوندن ندارم و باید از خانوادہ م جدا بشم برم یزد پیش مادربزرگم.
ابروهایش را بالا میدهد:خب چرا؟!
سردرگم میگویم:خودمم نمیدونم دلیل این همہ اصرار بابا چیہ؟! از وقتے....
ادامہ ے حرفم را میخورم،میخواستم بگویم از وقتے شهاب وارد زندگے مان شد پدرم پافشارے را شروع ڪرد!
_ول ڪردن درس و خانوادہ براتون خیلے سختہ؟
مُردمڪ هاے چشمانم را روے گردنش ثابت میڪنم:سخت تر از اینا زندگے ڪردن با مادربزرگمہ! شاید سخت تر از تن دادن بہ این....
و باز حرفم را ادامہ نمیدهم.
انگشتانش را میان موهایش میبرد:میشہ امشب هیچ جوابے ندید؟ فقط بگید میخواید چند روز فڪر ڪنید!
با حرص میگویم:بعدش چے؟! خیلے دارہ ڪشدار میشہ!
ڪتش را برمیدارد و مے ایستد،همانطور ڪہ با ژست خاصے ڪتش را تن میڪند میگوید:بعد از چند روز بگید میخواید بیشتر باهم آشنا بشیم و شرط بذارید حاضر نیستید فعلا عقد دائم ڪنیم! بهونہ بیارید بگید بخاطرہ مدرسہ و دردسراش،از طرفے تا ڪامل منو نشناختید ازدواج دائمو قبول نمیڪنید.
متفڪر میگویم:خب!
یقہ ے ڪتش را مرتب میڪند و دوبارہ لبخند عجیبے بہ رویم مے پاشد:منم همین شرطا رو میذارم بہ علاوہ ے اینڪہ تا قضیہ رو رسمے نڪردیم نباید بہ اقوام بگن!
متعجب میگویم:این شبیہ ازدواج سورے نیست؟!
نگاہ عاقل اندر سفیهانہ اے میڪند و با لحن بدے مے پرسد:زیاد رمان میخونید؟!
اخم میڪنم:نہ هر رمانے!
رو بہ رویش مے ایستم،خونسرد میگوید:من ڪہ ازتون نخواستم نقش عاشق و معشوقو بازے ڪنیم یا وانمود ڪنیم همہ چیز خوبہ! ما داریم همون چیزے ڪہ هستو میخوایم،میخوایم بیشتر باهم آشنا بشیم تا تصمیم بگیریم بگیم آرہ یا نہ!
جدے نگاهم میڪند،برق چشمانش ذوبم میڪنند:اما از همین اولش میدونیم براے هم غیر ممڪنیم!
چہ خوب میدانستے هادے!
ڪہ غیر ممڪن ترین ممڪن منے!
بہ سمت در قدم برمیدارد،میخواهد دستگیرہ ے در را بفشارد ڪہ بہ سمتم برمیگردد:از همین اول بهم قول میدیم!
آهستہ میگویم:چیو؟!
لبانش آیہ اے واجب و سجدہ دار برایم قرائت میڪنند:تو این مدت دلبستن نداریم!
با غرور لبخند میزنم:قبولہ!
مغرور تر از من چشمانش را بہ نشانہ ے "باشه" باز و بستہ میڪند.
سپس در را باز میڪند و تعارف میڪند اول من خارج بشوم.
پیروز این میدان،نہ من بودم نہ تو!
عشق بود!
هر دو باختیم،
بہ عشق...!
از آن باخت ها ڪہ براے توصیفش روزے باید هزار بار خواند:احلے مِن العَسل!
#ادامہ_دارد...
نویسنده این متن👆:
#لیلی_سلطانی
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💠 #رمان_آیه_های_جنون 🍂
💠 #قسمت_۱۱۶
_این مسخرہ بازیا چیہ؟ نمیگید مَردم حرف درمیارن؟!
نگاهے بہ پدرم مے اندازم و با لحن نرم میگویم:منو آقاے عسگرے صحبت ڪردیم.
پدرم جدے بہ چشمانم زل میزند:خب!
نگاهم را از چشمانش میگیرم،نمیدانم چرا اما تابِ نگاہ هاے پر غرورش را ندارم! گویے پیروزے اش را بہ رُخم میڪشد!
از دو شب پیش،تصمیمے ڪہ با هادیگرفتیم را گفتم پدرم مخالفت میڪند!
گفتن دوبارہ اش برایم سخت است،دلم بہ این ڪار رِضا نیست.
چندبار خواستہ ام دهان باز ڪنم و بگویم جوابم منفیست زندگے با مادربزرگ و دورے از شما برایم راحت تر است اما نتوانستم!
لیوان آبے ڪہ مقابلم قرار دارد برمیدارم و جرعہ اے مینوشم،نگاهم را بہ لیوان میدوزم و میگویم:نہ من نہ ایشون اینطورے راحت نیستیم،میگیم یہ صیغہ ے موقت بینمون خوندہ بشہ تا راحت باهم رفت و آمد ڪنیم و آشنا بشیم بعد تصمیم بگیریم.
ڪمے مڪث میڪنم و آرام ادامہ میدهم:مگہ غیر منطقیہ؟!
بے اختیار پوزخند میزنم،براے چہ ڪسے از منطق میگویم!
مادرم ڪنارم مے نشیند:راست میگہ! همینطورے ڪہ نمیشہ!
پدرم نفس عمیقے میڪشد و میگوید:خب اومدیمو اینا یہ بهونہ اے آوردن! جواب در و همسایہ رو چے بدیم؟! رو دخترمون اسم بذاریم؟!
لیوان آب را روے میز میگذارم،سرم را بلند میڪنم و این بار من با غرور بہ چشمان پدرم خیرہ میشوم:مگہ نمیگید هادے مطمئنہ؟ پس چرا شڪدارید؟!
اخمانش درهم میرود.
لبخند موذیانہ اے ڪنج لبم مے نشیند:حتما میتونہ رضایتمو جلب ڪنہ! مگہ نہ بابا؟!
نگاهش را از چشمانم میگیرد و چیزے نمیگوید!
ادامہ میدهم:تو این دو سہ هفتہ اے هم ڪہ صیغہ مے.....
اجازہ نمیدهد حرفم تمام بشود،با صداے بلند میگوید:دو سہ هفتہ آیہ؟!
این بار پدرم پوزخند میزند:خب همین دو سہ هفتہ بیرون از خونہ با یڪے از بزرگترا رفت و آمد ڪنید و آشنا بشید بعد قرارِ عقد و عروسے رو میذاریم!
ملتمس بہ مادرم خیرہ میشوم،سرے تڪان میدهد و میگوید:خب یڪے دوماہ!
میخواهم براے اعتراض لب باز ڪنم ڪہ جلوے دهانم را میگیرم!
تا اینجا هم بہ زور پدرم متقاعد شدہ همین اولِ ڪارے پاے سفرہ ے عقد نَنِشینم!
پدرم ڪمے فڪر میڪند:حالا اونام بیان صحبت ڪنیم ببینیم چے میشہ!
انگار چیزے یادم آمدہ باشد سریع میگویم:آهان! قرار شد فعلا نہ اقوام ما خبر داشتہ باشن نہ اقوام اونا! اینطورے بہ قول شما حرف و حدیثے ام پیش نمیاد تا....
حتے نمیتوانم بہ زبان بیاورمش!
بہ زور جملہ ام را ڪامل میڪنم:تا همہ چیزو رسمے ڪنیم!
پدرم نگاہ تندش را نثارم میڪند:بگو تو اون یہ ساعت خودمون بُریدیم و دوختیم دیگہ!
مادرم طعنہ میزند:ڪلِ ماجرا رو تو و آقا مهدے بریدید و دوختید از اینجا بہ بعدشو اگہ لطف ڪنے خودشون تصمیم بگیرن!
قدرشناسانہ نگاهش میڪنم و دستش را میفشارم.
اخمانِ پدرم درهم میرود:من ڪہ راضے نیستم ولے چون حرفِ هادے ام همینہ نمیخوام فڪر ڪنہ دخترم رو دستم موندہ میخوام بہ زور بہ ریشش ببندم!
نمیتوانم جلوے زبانم را بگیرم:ولے انگار همینطورہ!
مادرم چشم غرہ اے نثارم میڪند و میگوید:برو سر درست چند روزہ عقب افتادے!
آرام باشہ اے میگویم و از روے مبل بلند میشوم،میخواهم بہ سمت اتاقم بروم ڪہ پدرم میگوید:آیہ! نبین آروم شدم! حرفاے چند روز پیشت بخاطرہ اون پسرہ یادم نرفتہ!
از روے مبل بلند میشود و بہ سمتم مے آید،با خشم نگاهش را بہ چشمانم گِرہ میزند:نفهمم دور و برتهُ بهم نگفتے!
آب دهانم را فرو میدهم،دوبارہ قصد میڪنم براے رفتن ڪہ با دو دست شانہ هاے نحیفم را میگیرد:بعد از مدتِ صیغہ تون اگہ هادے بگہ آیہ رو میخوامو تو بگے نہ نداریما!
دلم آرام میگیرد،چہ شرطِ خوبے!
او بیشتر از من مُصر است بہ این "نخواستن"!
و چہ بَد غالفگیرم ڪرد،
آن زمان ڪہ گفت من خواستنے ترین خواستہ اش هستم!
لبخند میزنم:چشم!
مُردمڪ چشمانش مثل آن شب ڪہ در حیاط،در آغوشم گرفت آرام و قرار ندارند! تِلو تِلو میخورند،مثلِ انسانے ڪہ شڪست خوردہ!
هیچ شباهتے بہ آن مَردِ دیڪتاتور همیشگے ندارد،حس میڪنم شبیہ پدرے دل نگران است!
بہ عمق چشمانم خیرہ میشود و با تحڪم میگوید:انقدرم با ڪینہ و ناراحتے نگام نڪن!
چشمانم را بہ نشانہ ے تعجب،بیش از حد باز میڪنم:من....
شانہ هایم را رها میڪند و رو برمیگرداند:لبات نمیگن! ولے چشمات دارن داد میزنن!
چند قدم دورتر میشود،محڪم میگوید:یہ روزے میاے پیشمو میگے بابا ممنونم ڪہ مجبورم ڪردے! تو بهتر از هرڪسے صلاحمو میدونستے!
سرے بہ نشانہ ے تاسف تڪان میدهم و در دلم میگویم:محالہ!
با تمامِ اشتباهاتش این بار حق با پدرم بود....!
#ادامہ_دارد...
نویسنده این متن👆:
#لیلی_سلطانی
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
#مخصوص_والدین
✅ به فرزندتان از موقعی که
پول و مفهوم آن را متوجه شد
#پول_تو_جیبی بدهید.
🔵 با واگذار کردن
#مسئولیتهای_ساده با همان
مقدار پول ، او را #متعهد و
برنامه ریز بار بیاورید.
🔴 قدرت جمع آوری و
#پس_انداز را هم با همین شگرد
میتوانید نهادینه کنید.
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
#ویتامینه
✅بايدهاے سحرے
سحرے را پس از نيمه شب🌓
ميل ڪنيد...
اين مےتواند مقاومت فرد روزهدار
را به ويژه در روزهاے آخر
ماه مبارك رمضان
در برابر تشنگے و گرسنگے افزايش دهد.
بهترين نوشيدنے برای جلوگيرے از
تشنگے در روزهدارے، آبـ💧است
ڪه البته مےتوان آن را با ڪمے
آبلیـ🍋ـموے تازه طعم دار ڪرده و نوشيد.
استفاده از غذاهاے پر پروتئين
مانند تخم مرغ، سويا، گوشت🍖،
مرغ 🍗ماهے، لبنيات و حبوبات در
وعده سحرے باعث مےشود ڪه
قند خون ديرتر افت پيدا ڪند
و فرد ڪمتر احساس ضعف ڪند.
از مصرف مواد غذایے پر فیبر
مانند سبزے و ميوه دريغ نڪنيد.
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
شهید همتی اولین فرزند خانواده و متولد 22 تیرماه 1369 بود. خدا بعد از 15 سال او را به خانوادهاش هدیه داد و بعد از 26 سال امانتی اش را پس گرفت.
حسین از كودكی به جبهه، رزمندهها و شهدا علاقه داشت. وقتی تلویزیون فیلمهای زمان جنگ را نشان میداد، با علاقه مینشست و نگاه میكرد. وقتی پیشدانشگاهیاش را گرفت، مادرش گفت دَرسَت را در رشته حقوق ادامه بده تا انشاءالله قاضی بشوی. اما حسین گفت این شغل كار هر كسی نیست. خدای نكرده اگر قضاوت نادرستی كنی، قیامت باید جوابگو باشی. چنین روحیهای داشت
از طرف دیگر عشق به نظام داشت و دوست داشت نظامی شود. نهایتاً گفت ارتش را انتخاب كردهام. من هم گفتم خودت هر طور صلاح میدانی، رفت و استخدام شد. كارهای عملیاتی را دوست داشت و شرایط هم طوری رقم خورد كه نیروی تیپ 65 نوهد شود. لباس فرمش را خیلی دوست داشت. گویی برایش مقدس بود
#شهید_مدافع_حرم
#حسین_همتی
http://sapp.ir/golestanekhaterat
http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷