eitaa logo
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
4.2هزار دنبال‌کننده
28.5هزار عکس
12.5هزار ویدیو
216 فایل
💠خاطرات،وصایا،سیره عملی شهدا💠 ،انتقادات پیشنهادات @Sun_man313 🕪مسئول تبادلات و تبلیغات 👇👇 @MZ_171 تبادل فقط با کانالهای انقلابی و مذهبی بالای 1k در غیر اینصورت پیام ندهید این کانال در سروش👇 https://sapp.ir/golestanekhaterat
مشاهده در ایتا
دانلود
❣دیروز ڪسي مي‌گفت: "زمانہ بدے شده" و اعتمـاد، بہ زماڹ مرگش، نزدیڪ❗️ با خود گفتم: درختي ڪہ بہـار نبینـد خشڪ مي‌شود اهڸ زمیـ🌎ـڹ بدوڹ حرارت دستانت، یخ مي‌زنند...! ⛅أللَّہمَ؏َـجِّڸْ لولیِڪَ ألْفـرج⛅ ... http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#انس_با_قرآن هر روزیک صفحه از قرآن کریم سلامتی‌وتعجیل‌حضرت‌صاحب‌الزمان‌(عج) به نیابت از #شهــیداحسـان_فتـحی قـرائت امـروز 👇سوره #بقره #صفحه_بیست_وشش @golestanekhaterat ╰─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
الهــی هر بلا از حضرتش دور الهـی من بلاگردان مهدی(عج) اللهم عجل لولیک الفرج الساعه #سلام_امام_مهربانم صبحت بخیر آقا🌸🍃 http://eitaa.com/golestanekhaterat
حسین (ع) جان ما عقل خویش را سر عشق تو باختیم بگذار عمرمان همه دیوانه بگذرد[😊❤️] ✨| http://eitaa.com/golestanekhaterat
مرا بـالے است از مانـده قدمهایی اسـت در آغـاز مــانده.. شـهیدان دستهـایم را بگیرید مــنم همراه از ره بـاز مانـده.. 🌷 http://eitaa.com/golestanekhaterat
یڪی از همخدمتی‌های دوران سربازی #شهید_حججی با من تماس گرفت و گفت ڪمد لباس محسن #ڪتابخانه پادگان ما بود. به قدری به سربازان ڪتاب می‌داد ڪه پادگان به او اعتراض ڪرد.  دوست شهید حججی ادامه داد: محسن در #نمایشگاه ڪتاب دفاع مقدس با #همسرش آشنا شد و اولین #هدیه‌ای ڪه به او داد #ڪتاب "طوفان دیگری در راه است" بود و همسر محسن هم ڪتاب "سرباز سال‌های ابری" را به او هدیه داد. @golestanekhaterat
اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند  به خانواده شهدا سر بزنید. زندگینامه شهدا را بخوانید. سعی کنید در خود، روحیه شهادت طلبی را پرورش دهید. 🌷شهید مدافع حرم #مصطفی_صدر_زاده🌷 http://eitaa.com/golestanekhaterat
#ڪلام_شهید اگر خدا لطف ڪرد و شهادت را نصیبم ڪرد بنده از آن شهـدایی هستم، که حتما یقه #بی_حجاب_ها ؛ و آنهایی ڪہ ترویج بی ‌حجـابی می‌ڪنند را در آن دنیا خواهم گرفت. #شهید_مدافع_حرم_جواد_محمدی http://eitaa.com/golestanekhaterat
📚 قسمت 304 قاشقم را روے برنج میڪشم و سرفہ میڪنم،مادرم همانطور ڪہ قاشقش را بہ سمت دهانش مے برد مے گوید:چرا با غذات بازے میڪنے؟! قاشقم را ڪنار بشقاب میگذارم:اشتها ندارم! مشڪوڪ نگاهم میڪند و مے پرسد:چیزے شدہ؟! چرا شرڪت نموندے؟! نفسے میڪشم و مے گویم:حال نداشتم! متعجب نگاهم میڪند:تو ڪہ حالت بود! شانہ اے بالا مے اندازم و بدون حرف دیگرے از پشت میز بلند میشوم،رو بہ مادرم و یاسین مے گویم:نوش جونتون! بہ سمت اتاقم مے روم و سعے میڪنم بہ چند ساعت پیش فڪر نڪنم! وارد اتاق میشوم و خودم را روے تخت پرت میڪنم،جملات شهاب مدام در ذهنم تڪرار میشود! نفسم را با حرص بیرون میدهم و بے تاب بلند میشوم و مے نشینم،نگاهم بہ دفتر صورتے رنگے ڪہ دیروز خریدم مے افتد! پوزخندے میزنم و از روے تخت بلند میشوم،دفتر را از روے میز برمیدارم و بازش میڪنم. خودڪارے از جامدادے برمیدارم و با حرص مشغول نوشتن میشوم! "عصبے ام! خیلے عصبے! حالم از همہ چیز و همہ ڪس بہ هم میخورہ!" سپس با حرص زیر جملاتم را خط خطے میڪنم و بلند مے گویم:اَہ! مادرم بلند مے گوید:آیہ! دفتر را مے بندم و جواب میدهم:بعلہ؟! _جلوے در ڪارت دارن! در اتاق را باز میڪنم و با اخم بہ داخل پذیرایے نگاہ میڪنم،مادرم را جلوے آیفون مے بینم. مے پرسم:ڪیہ؟! بگو بعدا بیاد! میخواهم داخل اتاقم برگردم ڪہ مے گوید:مهندس ساجدے جلوے در منتظرہ! متعجب سر بر مے گردانم:مهندس ساجدے؟! ابروهایش را بالا میدهد:اینطورے گفت! چے شدہ دختر؟! آب دهانم را قورت میدهم:هیچے! با عجلہ روسرے ام‌ را سر میڪنم و مشڪے ام را روے سرم مے اندازم. مادرم مشڪوڪ و نگران نگاهم میڪند،بہ زور لبخندے تحویلش میدهم و بہ سمت حیاط مے روم. میخواهم در حیاط را باز ڪنم ڪہ بہ خودم مے گویم:هرچے گفت محڪم جوابشو میدے! اخمے میان ابروهایم مے نشانم و در را باز میڪنم،منتظرم با روزبہ رو بہ رو بشوم ڪہ فرزاد بہ سمتم سر بر مے گرداند:سلام! بہ زور لب میزنم:سلام! عینڪ دودے اش را از روے چشمانش برمیدارد و مے گوید:باید باهم صحبت ڪنیم! سریع بہ خودم مے آیم و جدے مے گویم:راجع بہ؟! نگاهے بہ اطراف مے اندازد و چشمانش را بہ ڪفش هایش مے دوزد! _راجع بہ شهاب! مشڪوڪ نگاهش میڪنم و مے گویم:من حرفے ندارم! سرش را بلند میڪند:ولے من دارم! یہ ساعت بیشتر وقتتون رو نمے گیرم! نگاهے بہ اطرافمان مے اندازم و مے گویم:اینجا؟! سرش را بہ نشانہ ے منفے تڪان میدهد:نہ! اگہ میتونید بعد از ظهر تو پارڪے ڪہ سر خیابون شرڪتہ همدیگہ رو ببینیم! چند لحظہ فڪر میڪنم و سپس مے گویم:ساعت چهار مے بینمتون! جدے مے گوید:باشہ! بہ مادرتون بگید راجع بہ ڪاراے شرڪت باهاتون ڪار داشتم! پوزخند میزنم:دروغ نمیگم! لبخند عجیبے میزند:دروغ نگفتید فقط همہ چیزو نگفتید! راجع بہ شرڪت و روزبہ هم باید باهاتون صحبت ڪنم خصوصا ڪہ روزبہ الان حسابے ازتون عصبانیہ! نباید بدون اجازہ و هماهنگے از شرڪت خارج مے شدید،مطمئن باشید اگہ بهش میگفتید حالتون مساعد نیست اجازہ میداد برگردید خونہ! خونسرد مے گویم:بہ خودشونم گفتم احتمالا دیگہ شرڪت برنگردم! ابروهایش را بالا میدهد:مطمئن باشید روزبہ نرم برخورد نمیڪنہ! با آرامش مے گویم:اگہ مشڪل اون دہ ملیون سفتہ ست میگم پدرم این پولو براشون نقد بیارہ و سفتہ ها رو بگیرہ! آرام مے خندد:چیزے ڪہ براش مهم نیست دقیقا همون دہ ملیون و بحث مالیہ! از بے انظباطے و جدے نبودن تو ڪار بیزارہ! مطمئن باشید اون دہ ملیون رو از پدرتون نمیگیرہ و سفتہ هاتون رو میذارہ اجرا و اذیتتون میڪنہ! شما ڪہ نمیخواید تو این سن براتون دردسراے قانونے بہ وجود بیاد؟! این حداقل ڪارے هست ڪہ میدونم انجام میدہ! ڪار براش تفریح و بچہ بازے نیست ڪہ راحت بگذرہ فڪر ڪنم این رو هم روز اول بهتون گفتہ! متعجب نگاهش میڪنم ڪہ ادامہ میدهد:بهترہ این دوماہ و نیمے ڪہ از قراردادتون موندہ رو هم با آرامش تو شرڪت باشید! هر چند از اول با استخدامتون تو شرڪت مخالف بودم! میخواهم دهان باز ڪنم ڪہ دوبارہ عینڪ دودے اش را بہ چشمانش میزند و مے گوید:ساعت چهار مے بینمتون! فعلا روز بہ خیر! گلویم را صاف میڪنم:خدانگهدار! بہ سمت ساختمان رو بہ رویے قدم بر میدارد و از محدودہ ے دیدم خارج میشود! لبم را بہ دندان مے گیرم و در را میبندم،متفڪر بہ سمت خانہ راہ مے افتم. همین ڪہ وارد پذیرایے میشوم مادرم مے گوید:چے میگفت؟! سریع مے گویم:هیچے راجع بہ شرڪت! چادرم را از روے سرم برمیدارم و همانطور ڪہ بہ سمت اتاقم مے روم مے گویم:باید برم نزدیڪ شرڪت! ✍نویسنده:لیلے سلطانے http://eitaa.com/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷