ایستاده گام میزند
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
ابر و
باد و
آب و
آفتاب
رهسپار جادهی رَوَندگی
وین درخت سرو
زیر این سپهر
روی این زمین
ایستاده، گام میزند به سوی زندگی.
نامهای به آسمان، شش دفتر شعر، پاشانههای باران، ص ۲۳۶.
#سرو
#شفیعیکدکنی
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
یک خاطرهی شیرین
خیاط بیتجربه
برای اولین بار طبق الگویی که معلم خیاطیام داده بود، خواستم برای پدرم شلوار بدوزم. از این رو، طبق دستورهایی که استادمان گفته بود، الگوی شلوار را بریدم.
آن قدر ذوقزده شده بودم که حتی دور تا دور شلوار را هم دوختم و با خوشحالی به پدرم دادم. وقتی پدر آن را دید، با تعجب پرسید: دخترم، من باید این را از کدام قسمت بپوشم؟!
شادیهای ماندگار، اصغر جدایی، ص ۶۰.
#خاطرهیشیرین
#خیاطبیتجربه
#اصغرجدایی
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
خَموشی
از وحشی بافقی
چو دل را مَحرم اسرار کردند
خموشی را امانتدار کردند
مشاعره، آزاد تیموری، ص ۱۳۰.
#دل
#وحشیبافقی
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
امام علی - علیه السلام - فرمودند:
راستگو باش؛ تا وفادار باشی.
غرر الحکم، ج ۲، ص ۵۶۴.
#امام_علی(ع)
#راستگویی
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
یک رباعی از مولانا
گر قدر کمال خویش بشناختمی
دامان خود از خاک بپرداختمی
خالی و سبک، بر آسمان تاختمی
سر بر فلک نُهم برافراختمی
باغ اسرار خدا، شرح رباعیات مولانا، بهشتی شیرازی، ص ۵۵۹، رباعی ۶۹۰.
#کمال
#مولانا
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان یک مثل 😂😂
به آدم تنبل فرمان بده؛ هزار نصیحت پدرانه بشنو!
اربابی به نوکر تنبل خود گفت: برو بیرون ببین هنوز باران میبارد؟ نوکر گفت: قربان، این گربه همین الآن از بیرون آمده است. دستی به پشتش بکشید؛ اگر خیس باشد، باران میبارد و اگر خشک باشد، باران بند آمده است.
ساعتی بعد، ارباب رو به نوکر خود نمود و گفت: برو چوب نیمذرع را بیاور؛ میخواهم چند طاق پارچه ذرع کنم. نوکر گفت: ارباب، دُم این گربه، نیم ذرع است. شما میتوانید به جای چوب نیمذرع، از آن استفاده کنید.
دقایقی بعد، ارباب به نوکر خود گفت: برو سنگ نیممنی را بیاور. میخواهم برنج وزن کنم؛ بدهم خاتون غذا بپزد؛ فردا مهمان داریم. نوکر گفت: آقا، من این گربه را بارها وزن کردهام؛ وزنش بیکم و زیاد، نیم من است.
ارباب که از دست نوکرش سخت خشمگین شده بود، گفت: تشنه هستم؛ برو قدری آب بیاور. نوکر گفت: آقا، آن سه کار را که فرمودید، من انجام دادم؛ این یک کار را بیزحمت خودتان انجام بدهید!
دوازدههزار مثل فارسی، دکتر شکورزاده بلوری، ص ۲۵۸.
#داستانمثل
#شکورزادهبلوری
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
😔 کارمند 😔
از علیرضا تیموری
چهرهاش، دایم پریشان و نژند
قدّ او کوتاه، طبع او بلند
پر ز وصله کفش و جورابش بُوَد
جیب او سوراخ همچون یک سرند
هست مستأجر ز بعد بیست سال
با چنین اوصاف، باشد مستمند
چون حقوقش را به خانه میبرد
همسرش بر او زند بس نیشخند
با حقوق کلّ ماهش میخرد
یک حلب روغن، دوتا هم کلّهقند
هم اضافهکارها کم گشته و
کارتهای هدیه، دیگر نیستند
نیست دیگر حق مأموریتی
تا رود رشت و خراسان و سهند
بس که نسیه برده او از سوپری
کاسبان شهر هم با او بدند
وامهایش بیشمار و سوددار
میزند بر فیش او هر ماه گند
بعد عمری کار، باشد روزمزد
کس نپرسیده خرت اما به چند
آرتروز، دیسک کمر، اعصاب خُرد
صد مرض بر جسم او زد پوزخند
هست ارباب رجوعش بس زیاد
میرسد آسیب و گاهی هم گزند
بعد عمری قسط دادن این بشر
یک لگن بگرفته، نام آن سپند
تا که استخدام گردد خوانده است
بز بیاری در چرای گوسفند
چون که پرسیدم ز شغل و حرفهاش
خندهای کرد و بگفتا: کارمند
#ارسالیشاعرانکانال
#کارمند
#علیرضاتیموری
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303