eitaa logo
حافظ‌هـ
904 دنبال‌کننده
306 عکس
202 ویدیو
2 فایل
تاریخ را به حافظه بسپارید! حسینیه هنر شیراز ارتباط با ادمین: @hafezeh_shz_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
حافظ‌هـ
خدّام‌الحسین بین عقل و عشق، ماندن و رفتن این ایام درگیری و جدالی سخت در افتاده بود. بالاخره دیروز ظهر، نماز را خواندم و با خانواده زدیم بیرون. توی مسیر اداره گذرنامه، پیرمرد محاسن سفیدی موکب داری می‌کرد. توی گرما با شربت آبلیمویی به دادمان رسید. از صمیم قلب دعایش کردیم. در عرض چند دقیقه گذرنامه خودم و همسرم تمدید شد. رفتیم برای گذر زیارتی کوچولوها. فرم مشخصات و رضایت‌نامه را پرکردم. کارهای ثبت دوساعتی طول کشید. کارمندها رفتند ناهار و برگشتند. من هم دنبال مهر و تایید فرم‌ها بودم. پدر شهید سیدجواد سجادی –از شهدای تیپ فاطمیون- هم آمده بود. خوش و بشی کردیم. با لهجه شیرینش گفت:«چند روزه دنبال گذر مادر سید جواد و خودم هستم. گذرنامه خودم هنوز نیومده. امروز اومدم و یکی از کارمندها گفت انجام میشه. حالا که شیفتش عوض شد، نفر بعدی میگه امروز انجام نمیشه.» بچه‌ها تشنه و گرسنه بودند. فرستادم با مادرشان کنار ماشین غذا بخورند و برگردند. چند نفر از بچه‌های اداره گذرنامه را از قبل می‌شناختم. آقایی را دیدم با لباس شخصی و قد بلند. همه دنبال‌ش می‌دویدند. یکی گفت: آقای افشاری از شهرستان اومدیم. چند ساعته منتظریم. آقای افشاری هم اهل نه گفتن نبود. مدارک را می‌گرفت و مدتی بعد با پاسپورت برمی‌گشت. یکی از همکاران را هم دیدم. او هم مدارک را داد. نیم ساعتی بعد آقای افشاری با پاسپورت برگشت. سرهنگ اکبری هم آمده بود توی حیاط و کار خلق‌الله را راه می‌انداخت. رفتم طرف آقای افشاری:«حاجی پدر شهیدی اینجا هستن از تیپ فاطمیون. مشکلی دارن و چند روز کارشون راه نیافتاده.» -لطفا همین جا بمونید. برم داخل و برگردم، خودم میام خدمت پدرشهید. نتوانستم صبر کنم. رفتم سراغ سرهنگ اکبری که بین مردم می‌گشت و فرم‌ها را مهر می‌زد. قصه را برایش توضیح دادم. تا گفتم فاطمیون و افغانستان، سرهنگ گفت: احترام خانواده شهید واجبه ولی چون اتباع محسوب می‌شن واقعا نمیتونیم کاری کنیم. آقای سجادی توضیح داد که مدارک شناسایی را کامل دارند. جناب سرهنگ تا دید کارشان قانونی هست دست پدر شهید را گرفت و با احترام رفتند به باجه قسمت برادران و الحمدلله کارشان راه افتاد. آقای افشاری برگشت و گفت: پدر شهید چی شد؟ -کارشون انجام شد. الحمدلله کار گذر بچه‌ها هم تا ۵ و ۶ عصر انجام شد. موقع برگشت با خانواده صحبت می‌کردم. انگار همه خادم امام حسین (ع) و زوارش شده‌اند. از آن شربت آبلیمویی که پیرمرد بهمان رساند تا تلاش رئیس اداره گذرنامه برای حل مشکل مردم در عین ادب و احترام. روایت سید محمد هاشمی؛ ۶ شهریور ١۴٠٢ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz
16.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕ وقتی نان کمیاب شد 🔹استعمار از شهریور ۱۳۲۰ تا کودتای مرداد ۱۳۳۲ 📽️ روایت‌هایی از مالک گشتاسبی راد ❇️ انتشار به مناسبت سالگرد اشغال ایران توسط متفقین 🎙 تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz
نذر کربلا ساعت چهار و نیم عصر بود. برای ثبت گذرنامه و تایید مدارک کوچولوها نیاز به عکس بود. عکسی که گرفته بودم برای گذرنامه مناسب نبود. همسرم توی صف ایستاد. با بچه‌ها رفتیم سمت چهارراه زند. وارد اولین آتلیه شدیم. _ببخشید یه عکس فوری برای گذرنامه از دخترم می‌گیرید؟ _بفرمایید روی صندلی بشینید تا بیام عکس بگیرم. مدتی صبر کردیم. آقای عکاس خیلی فوری و حرفه ای با یک فیگور، سریع عکس گرفت. تا عکس آماده شود روی صندلی آتلیه منتظر نشستیم. بچه ها کمی خسته بودند. زهرا سادات آبمیوه و یخ در بهشت می‌خواست. در گوشش گفتم: آخه الان مامان منتظرمونه تا بهش عکس برسونیم. این انصافه که ما بریم آبمیوه بخوریم؟ ولی زهراسادات این حرف‌ها سرش نمی‌شد. حرف، حرف خودش بود. عکس آماده شد. جناب عکاس آهسته گفت: -آخه الان موقع رفتن کربلا هست با این دو تا بچه؟ هوا گرمه. گناه دارن. -والله سال قبل خیلی بهشون خوش گذشته. امسال هم گفتن باید ما هم بیایم. تنها نمیشه بری بابا. -خیره انشالله. کارت کشیدم و خارج شدیم. کنار آتلیه مغازه بستنی و آبمیوه فروشی بود. یخ در بهشت نداشت. پیرمردی باصفا و خوش اخلاق با موی سفید و صورت سه تیغه فروشنده بود. -بچه یخ در بهشت میخاد. چند تا مغازه جلوتر داره. باید به حرف بچه اهمیت بدی. -مسئله اینه که مامانش تو اداره گذرنامه منتظره. اینها هم فعلا میگن باید برامون یخ در بهشت بگیری. هرجور بود راضی شدند بستنی بگیریم. دوتا ظرف بستنی برای بچه ها گرفتم. کارت را دادم. با تعجب دیدم ٢٠ هزار تومان بیشتر حساب نکردند. زینب سادات گفت: بابا من الان بستنی نمی‌خوام. تخم شربتی و خاکشیر می‌خوام. آقای فروشنده همین را که شنید، دو تا لیوان برداشت و برای هرکدام از بچه ها خاکشیر و تخم شربتی پر کرد. -حاج آقا خیلی لطف کردین. هم بستنی، هم عرقیات. لطفا کارت بکشید و پول عرقیات رو حساب کنید. آخه ٢٠ تومن خیلی کمه. -بابا اصلا حرفشو نزن و برو برس به خانمت که منتظره. فکرش رو نکن. هرچه اصرار کردم، فروشنده زیر بار نرفت. خلاصه قبول نکرد پول بیشتری بگیرد. موقع خداحافظی پیرمرد با روی خوش و خنده محبت آمیزی گفتند: «موقعی که وارد آتلیه شدین دیدمتون. حالا هم که حرف گذرنامه زدین فهمیدم مسافر کربلا هستید. برید به سلامت» روایت میدانی سید محمد هاشمی؛ ۶ شهریور ١۴٠٢ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz
حافظ‌هـ
توهم توسعه از مرز شلمچه که رد شدیم، دنبال ماشین می‌گشتیم. یک جوان عراقی جلو آمد. قیمتی که می‌گفت نسبتا مناسب بود و سوار شدیم. تا اتوبوس پر شود یک ساعت و نیمی طول کشید. صندلی جلو نشسته بودم. آخر کار، خانم و آقایی آمدند سوار شوند اما اصرار داشتند فقط دوتا صندلی جلو را می‌خواهند. برای اینکه بیشتر از این معطل نشویم، مخالفتی نکردم و دو ردیف رفتم عقب. اتوبوس تکمیل شد و بالاخره راننده تشریف فرما شد و نشست پشت رول. به آنی گرد و خاک شلمچه را رد کردیم و رسیدیم به پل معروف بصره. اتوبوس از پل بالا می‌رفت و من از پنجره‌اش یک دل سیر منظره زیبای دروازه عراق بر روی شط‌العرب را با حرکت آرکی (قوسی شکل) اتوبوس نگاه می‌کردم. برخی ساختمان‌های شیک و بلند، نمایشگاه‌های اتومبیل لوکس و... در کنار خرابی‌های حاشیه‌ای و البته ساختمان‌های کهنه و قدیمی، پیاده‌روهایی که روبروی همان ساختمان‌های لوکس هستند اما تو را یاد بیابان و نخلستان‌های متروکه می‌اندازد، رانندگی خلاف جهت همان ماشین‌های بعضا لوکس در بزرگراه‌ها و جاده‌های اصلی و... من را یاد تحلیل جالبی انداخت که حدود ۴ سال پیش شنیده بودمش. اینکه جامعه عراق هم مثل باقی کشورهای در حال توسعه، با یک سری لوازم ظاهری مدرنیسم، دچار توهم پیشرفته شدن و رسیدن به توسعه شده. توی همین فکرها، یکهو صدای همان آقایی که روی صندلی جلو نشسته بود، به گوشم خورد. داشت از مسافر جوان ماهشهری که از قضا عربی هم بلد بود می‌پرسید: چجوری میشه اقامت گرفت؟ -اقامت کجا؟ -بصره. حساس شدم و گوشم را تیز کردم. جوان گفت: خیلی راحت. ویزای ٣ ماهه می‌گیری، بعدش هی تمدیدش می‌کنی. -اینجا برای ماها اگه بخوایم بیایم خیلی خوبه. نه؟ -نه. به خاطر تفاوت پول ما و ارز عراق، خیلی چیزا گرونه. - منظورم اینه که بیایم اینجا کار کنیم، سود خوبی داره. -اون هم نه. اینجا حقوق کارگرها (کارمندها) ی دولت خوبه. ولی مابقی اصلا وضع خوبی ندارن. دوباره برگشتم به همان تحلیل. توهم توسعه فقط مخصوص همسایه نیست. خودمان هم دچاریم. پ‌ن١: نمایی زیبا‌! از پل مشهور بصره. پ‌ن٢: اساسا توسعه وقتی جای عدالت نشست، جامعه و حتی حاکمیت را به نوعی نفاق و دورویی محکوم می‌کند: نمایش زندگی و جامعه لوکس انسان مدرن و سانسور نماهایی که انسان به طور طبیعی از دیدن آن آزرده می‌شود. فرقی هم نمی‌کند بصره باشی یا قلب نیویورک. روایت محمدصادق شریفی؛ ٩ شهریور ١۴٠٢ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz
حافظ‌هـ
منم باید برم همه فکر می کردند حس و حالم نقش جهان است،زندگی توی شهر رویاهایم، به من ساخته و دارم عین آدم زندگی می کنم.اما من ارگ بم بودم،بقول شاعر خشت به خشتم متلاشی. شب ها با صورت می رفتم توی بالش و یک دل سیر گریه می کردم.هفته ای نبود که یکی دوتایشان را نیاورند قم واز مسجد امام عسکری روانه شان نکنند خانه بخت... نه ببخشید خانه ابدی.هیچوقت توی زندگی ام این قدر مایوس و منزوی نبودم، فرصت جهاد پیش آمده بود اما من شرایطش را نداشتم.از بس با پدر و برادرم تماس گرفته بودم،مادرم از شیراز زنگ می زد و می گفت: _ شیرمو حلالت نمی کنم اگه این پیرمرد(آقاجانم) رو شیر کنی که بره. برادرتم تازه داماده،خدا بعد چندسال به مابخشیدتش. من راضی نیستم بره.نری توی گوش آقا مصطفی کُری بخونی تک پسر مردمو بفرسی.... اصلا تو چرا اینقد حاشیه داری خب بشین آروم زندگیتو بکن.... می دانستم هم آقا مصطفی و هم برادرم اسم نوشته اند اما شک نداشتم این اسم نوشتن ها کشک است،خبری نمی شود.چشمم به مصطفی صدر زاده که هم سن و سالمان بود می افتاد آتشم تند تر می شد.می گفتم چرا شما هم خودتان را به آب و آتش نمی زنید بروید؟ عملا خلع سلاح بودم.مردهای خانواده ما شرایط رفتن را نداشتند.من هم زن بودم. یک بار به خدا گلایه کردم، گفتم تو مرا مرد نیافریدی اما شوق به جهاد را گذاشتی توی وجودم.چرا!!!!! ازبچگی همان سن و سالی که به فردا می گفتم دیروز، لباس های جبهه آقا جانم را که می دیدم به همه می گفتم این ها لباس های من است. وقتی بزرگ بودم رفته بودم جبهه.مادرم می خندید و اطرافیانم تا مدت ها دست گرفته بودند و احوالاتم موجب ادخال سرورشان می شد. بزرگ هم که شدم این عادت بچگی هایم با من ماند.تقصیر من نبود،توی جنگ چشم باز کرده بودم، زیر بمباران و دود نفس کشیده بودم. آخرین روزهای اقامتمان در قم مصادف شد با شهادت شهید لطفی نیاسر، این آخرین قاب بود از روزهای تلخ و بی حاصلی که شب هایش توی بالش گریه می کردم،برگشتم شیراز. مدتی بعد جنگ سوریه تمام شد و آب ها از آسیاب افتاد.من هم دچار درماندگی آموخته شدم.یک حالت روانی تسلیم طوری که آدم وا می دهد. یکی دو هفته قبل آینه ای،نه! ببخشید کتابی به دستم رسید.مال همان روزها بود.روزهای بی حاصلی، شب های گریه توی بالش،لحظه های تلخ فرو ریختن وانزوا..... توی آینه کتاب خودم را دیدم.تمام دلتنگی هایم یادم آمد... تمام غُرهایی که به خدا زده بودم که چرا این حس را در من گذاشتی.... کتاب که تمام شد دهانم از خوابی که قهرمان داستان دیده بود شیرین شد.ولی دلم برای خودم سوخت. برای آن روزها و شب ها... برای آن گریه های مفت و بی حاصل. شهادت مال ما نبود. ✍️ نوشته دکتر طیبه فرید، نویسنده و استاد حوزه پس از مطالعه کتاب بهتر از تو نداشتم 🎙️ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz
حافظ‌هـ
مسافر کوچولوی اربعین قرار بودصبح زود راه بیفتیم. تا من و داداشم را بغل کردند و توی ماشین گذاشتند، چشم‌هایمان فوری باز شد. بغل مامان نشسته بودم تا موهایم را صاف کند که یهو داد زدم: بابا بابا موکب موکب. موکب را از سال قبل می‌شناختم. صبحانه را از موکب گرفتیم و راه افتادیم. بابام تو ماشین مداحی می‌گذاشت. ما هم روی صندلی بالا و پایین می‌پریدیم. با راننده‌های پشت سرمان هم بای‌بای می‌کردیم. خیلی خوش می‌گذشت. برا نماز ظهر ایستادیم. مامان بابا نماز خواندند و ما هم بازی کردیم و دوباره سوار شدیم. از صبح تا شب تو راه بودیم تا به اهواز رسیدیم. رفتیم خانه‌ی یکی از دوست‌های بابام. شب را آنجا ماندیم. قرار شد فردا صبح برویم سمت کربلا. دایی‌ام زودتر از ما رفته بود. بابا بهش زنگ زد از وضعیت پشت مرز پرسید. دایی گفت:« مرزها بسته هستند. هوا هم خیلی گرمه. آب و غذا یا نیست اگر هم باشه خیلی کمه. شما نیاید. بچه ها کوچیکن اذیت میشن...» تا ۲ روز بابام به هر کی زنگ می‌زد می‌گفتند نیایید. مامانم گفت :« بابا تنها بره ما برگردیم شیراز؟» گفتیم :« نه! یا هممون با هم بریم یا بابا هم نره.» مامان رفت بالای منبر:«غذا نیست، آب نیست، اگر هم باشه کم هست اون وقت گریه نکنیدا. با هم دعوا نکنیدا.» سخت بود، ولی باز چون اربعین خوش می‌گذشت هر دوتامون قبول کردیم. همه راه افتادیم. رسیدیم لب مرز. یک اتوبوس خالی جلویمان ایستاد. فوری سوار شدیم. کلی طول کشید تا به‌ حرم امام علی(ع) رسیدیم. خیلی شلوغ بود. فقط بابا رفت حرم. زودی هم برگشت تا زودتر برویم پیاده روی. _مامان، می‌شه از ‌جای پارسال که کلی بچه‌ و دخترهای عرب بودند رد بشیم؟ مامان حرفی نزد. مستقیم رفت پیش بابا. می‌دانستم میخواهد پیشنهادم را به بابا بگوید. تو دلم کلی دعا دعا کردم. کاش بابا قبول کند. آخر پارسال خیلی خوب بود. تازه امسال بیشتر، جایزه برا دختر و پسرهای عرب آورده بودم. تو فکرهای خودم بودم که مامان آمد سمتمان. از لبخندش معلوم بود بابا قبول کرده. تا مامان گفت :«از مسیر پارسال میریم.» هووررای بلندی کشیدم و پریدم تو بغلش. از کنار کلی قبر رد شدیم. از صبح تا عصر آب گیرمان نیامد. من و مهدی از تشنگی داشتیم می‌مردیم ولی قول داده بودیم بهانه نگیریم. _مامان ته بطری‌مون آب نمونده؟ _هست ولی خیلی داغ -اشکال نداره، خیلی تشنه هستم. اصلا جان راه رفتن نداشتم. پاهایم را زمین می‌کشیدم و یواش یواش راه میرفتم. مامان از حرکاتم متوجه خستگیم شد. -دخترم می‌خوای تو هم بیا تو کالسکه، پشت سر داداشت بشین. دوست نداشتم تو کالسکه باشم. دلم می‌خواست مثل بزرگترها راه بروم. اما داداشم بیشترش تو کالسکه بود. حق هم داشت 3سال و نیمش بود. ولی من چند ماه دیگر 5 سالم تمام میشد. وسط راه یک خانم عرب، جورابی انداخت تو کالسکه‌مان و فوری رد شد. جوراب دخترانه بود. پیش بقیه کادوها گذاشتمش. پیش خودم گفتم :«چون داداش همش تو کالسکه هست، به او جایزه ندادن.» هر جا دخترها و پسرهای عرب را می‌دیدم. می‌رفتم سمتشان. هدیه‌ها را بهشان می‌دادم. آنها هم به من خوراکی می‌دادند. آب‌نبات، شیرین‌عسل، آب‌میوه و.... با چندتایشان هم عکس یادگاری گرفتم. جلوتر رفتیم خانمی که چادر عربی سرش بود آمد کنار مامانم. هر چی نگاهش میکردم نمی فهمیدم چه میگوید؟! -مامان خانمه چی می‌گه؟ چرا این جوری حرف میزنه؟! -با زبون عربی می‌گه امشب بیاید خونه‎ی ما. رفتیم خونه‌شون. غذای خوشمزه‌ای درست کرده بودند. شب آن‌جا خوابیدیم. خاطرات فاطمه آزمند ٧ ساله از ایام اربعین سال ۱۳۹۸ تنظیم: خانم زهراسادت هاشمی 🎙️ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz
سه شبانه روز تدفین تقویم را باز کردم و مناسبت‌های شهریورماه را نگاه می‌کردم. چشمم خورد به تاریخ ۱۷ شهریور یا همان جمعه سیاه. مکث کردم و دوباره مناسبت را خواندم. مصاحبه‌ با آقای احمدیان در ذهنم تکرار شد. آن روز بعد از مصاحبه با آقای عدالت، به مقصد خانه اسنپ گرفتم. ماشین دور میدان دور زد و وارد خیابان شد. در مغازه سوپر مارکت آقای احمدیان باز بود. از قبل می‌شناختمش. جلوی مغازه پیاده شدم. بعد از توضیحاتم راجع به تحقیق کشف حجاب، قرار مصاحبه حضوری را هماهنگ کردم. هر شب ساعت ۸ در مغازه. صحبتم با آقای احمدیان خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر کردم طول کشید. در تمام جلسات همسرش کنارم می‌نشست و جزییات را تکمیل می‌کرد. آقای احمدیان می‌گفت: «بعد از پایان سربازی پسر خاله‌ام برایم در انتشارات دانشگاه امیرکبیر کار پیدا کرد. تازه متاهل شده بودم و در خانه خاله که مادر خانمم می‌شد، زندگی می‌کردیم. در انتشارات فقط جزوه کپی نمی‌کردیم. بعضی از دانشجویان اعلامیه‌های امام را پنهانی و شبانه به دستمان می‌رساندند. اعلامیه‌ها را تکثیر می‌کردیم و در کیسه‌های سیاه رنگ ضخیم، بسته بندی می‌کردیم. بعد هم به محلی که از قبل با دانشجویان هماهنگ شده بود می‌بردم. از طریق دانشجویان در جریان مکان و ساعت راهپیمایی‌ها و برنامه‌ها قرار می‌گرفتم. روزهای راهپیمایی‌ دانشگاه تق و‌ لق بود. با خیال راحت به سمت محل تجمع می‌رفتم. آقای احمدیان از خاطرات شرکت در راهپیمایی برایم می‌گفت. رسیدیم به شهریور سال ۱۳۵۷. پرسیدم: «تهران بودید؟» -بله تهران بودم. کشته‌های میدان شهدا (ژاله سابق) زیاد بود. اصلا جوی خون راه افتاده بود. شهدا را برای تدفین به بهشت زهرا می‌بردند. تعداد شهدا خیلی زیاد بود. زن، مرد، پیر، جوان حتی بچه‌های کم سن و سال هم داخل شهدا بودند. توی سردخانه جا نبود. خانواده‌هایی که یکی یا چند نفر از اعضای خانواه‌شان در راهپیمایی بودند، برای شناسایی به بهشت زهرا آمدند. تعدادی از شهدا را هم از طریق آدرس یا اسمی که داخل جیب‌شان بود، شناسایی کردیم. فردای روز شهادت از تبریز سه تا کامیون بیل و کلنگ رسید تا بتوانیم برای شهدا قبر بکنیم. با شنیدن سه تا کامیون بیل و کلنگ با بغض و ترس پرسیدم: «مگه تعداد شهدا چقدر بود؟» ادامه داد: «خیلی زیاد بود. روز بعد شهادت شهدا در قطعه ۲۱ بهشت زهرا قبر می‌کندیم. با پسر خاله‌ام و رفقایی که با هم فعالیت می‌کردیم برای کمک رفتیم. هر کسی گوشه‌ای از کار را دست گرفته بود. عده‌ای مشغول غسل و کفن بودند، عده‌ای قبر می‌کندند و عده‌ای دیگر با ماشین‌هایشان برای کمک آمده بودند. هر دو نفر با هم یک قبر می‌کندیم. برای اینکه طول و عرض قبر دستم باشد یک خورده که می‌کندم، خودم می‌خوابیدم توی قبر که ببینم اندازه هست یا نه. کار ما همین طور ادامه داشت. مردم سه تا نیسان خالی برای کمک آوردند. مخصوص جابجایی شهدا از غسالخانه به قطعه ۲۱. یادم هست سه شبانه روز مشغول قبر کندن و تدفین شهدا بودیم و به‌ خانه برنگشتیم.» روایت کیمیا بهرامی از مصاحبه با آقای علیرضا احمدیان؛ شهرستان آباده ۱٧ شهریورماه ١۴٠٢ تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید: @hafezeh_shz