حافظهـ
توهم توسعه
از مرز شلمچه که رد شدیم، دنبال ماشین میگشتیم. یک جوان عراقی جلو آمد. قیمتی که میگفت نسبتا مناسب بود و سوار شدیم. تا اتوبوس پر شود یک ساعت و نیمی طول کشید.
صندلی جلو نشسته بودم. آخر کار، خانم و آقایی آمدند سوار شوند اما اصرار داشتند فقط دوتا صندلی جلو را میخواهند. برای اینکه بیشتر از این معطل نشویم، مخالفتی نکردم و دو ردیف رفتم عقب.
اتوبوس تکمیل شد و بالاخره راننده تشریف فرما شد و نشست پشت رول.
به آنی گرد و خاک شلمچه را رد کردیم و رسیدیم به پل معروف بصره. اتوبوس از پل بالا میرفت و من از پنجرهاش یک دل سیر منظره زیبای دروازه عراق بر روی شطالعرب را با حرکت آرکی (قوسی شکل) اتوبوس نگاه میکردم.
برخی ساختمانهای شیک و بلند، نمایشگاههای اتومبیل لوکس و... در کنار خرابیهای حاشیهای و البته ساختمانهای کهنه و قدیمی، پیادهروهایی که روبروی همان ساختمانهای لوکس هستند اما تو را یاد بیابان و نخلستانهای متروکه میاندازد، رانندگی خلاف جهت همان ماشینهای بعضا لوکس در بزرگراهها و جادههای اصلی و... من را یاد تحلیل جالبی انداخت که حدود ۴ سال پیش شنیده بودمش.
اینکه جامعه عراق هم مثل باقی کشورهای در حال توسعه، با یک سری لوازم ظاهری مدرنیسم، دچار توهم پیشرفته شدن و رسیدن به توسعه شده.
توی همین فکرها، یکهو صدای همان آقایی که روی صندلی جلو نشسته بود، به گوشم خورد. داشت از مسافر جوان ماهشهری که از قضا عربی هم بلد بود میپرسید: چجوری میشه اقامت گرفت؟
-اقامت کجا؟
-بصره.
حساس شدم و گوشم را تیز کردم.
جوان گفت: خیلی راحت. ویزای ٣ ماهه میگیری، بعدش هی تمدیدش میکنی.
-اینجا برای ماها اگه بخوایم بیایم خیلی خوبه. نه؟
-نه. به خاطر تفاوت پول ما و ارز عراق، خیلی چیزا گرونه.
- منظورم اینه که بیایم اینجا کار کنیم، سود خوبی داره.
-اون هم نه. اینجا حقوق کارگرها (کارمندها) ی دولت خوبه. ولی مابقی اصلا وضع خوبی ندارن.
دوباره برگشتم به همان تحلیل. توهم توسعه فقط مخصوص همسایه نیست. خودمان هم دچاریم.
پن١: نمایی زیبا! از پل مشهور بصره.
پن٢: اساسا توسعه وقتی جای عدالت نشست، جامعه و حتی حاکمیت را به نوعی نفاق و دورویی محکوم میکند: نمایش زندگی و جامعه لوکس انسان مدرن و سانسور نماهایی که انسان به طور طبیعی از دیدن آن آزرده میشود. فرقی هم نمیکند بصره باشی یا قلب نیویورک.
روایت محمدصادق شریفی؛ ٩ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
منم باید برم
همه فکر می کردند حس و حالم نقش جهان است،زندگی توی شهر رویاهایم، به من ساخته و دارم عین آدم زندگی می کنم.اما من ارگ بم بودم،بقول شاعر خشت به خشتم متلاشی.
شب ها با صورت می رفتم توی بالش و یک دل سیر گریه می کردم.هفته ای نبود که یکی دوتایشان را نیاورند قم واز مسجد امام عسکری روانه شان نکنند خانه بخت... نه ببخشید خانه ابدی.هیچوقت توی زندگی ام این قدر مایوس و منزوی نبودم، فرصت جهاد پیش آمده بود اما من شرایطش را نداشتم.از بس با پدر و برادرم تماس گرفته بودم،مادرم از شیراز زنگ می زد و می گفت:
_ شیرمو حلالت نمی کنم اگه این پیرمرد(آقاجانم) رو شیر کنی که بره. برادرتم تازه داماده،خدا بعد چندسال به مابخشیدتش. من راضی نیستم بره.نری توی گوش آقا مصطفی کُری بخونی تک پسر مردمو بفرسی.... اصلا تو چرا اینقد حاشیه داری خب بشین آروم زندگیتو بکن....
می دانستم هم آقا مصطفی و هم برادرم اسم نوشته اند اما شک نداشتم این اسم نوشتن ها کشک است،خبری نمی شود.چشمم به مصطفی صدر زاده که هم سن و سالمان بود می افتاد آتشم تند تر می شد.می گفتم چرا شما هم خودتان را به آب و آتش نمی زنید بروید؟
عملا خلع سلاح بودم.مردهای خانواده ما شرایط رفتن را نداشتند.من هم زن بودم.
یک بار به خدا گلایه کردم، گفتم تو مرا مرد نیافریدی اما شوق به جهاد را گذاشتی توی وجودم.چرا!!!!!
ازبچگی همان سن و سالی که به فردا می گفتم دیروز، لباس های جبهه آقا جانم را که می دیدم به همه می گفتم این ها لباس های من است. وقتی بزرگ بودم رفته بودم جبهه.مادرم می خندید و اطرافیانم تا مدت ها دست گرفته بودند و احوالاتم موجب ادخال سرورشان می شد. بزرگ هم که شدم این عادت بچگی هایم با من ماند.تقصیر من نبود،توی جنگ چشم باز کرده بودم، زیر بمباران و دود نفس کشیده بودم.
آخرین روزهای اقامتمان در قم مصادف شد با شهادت شهید لطفی نیاسر، این آخرین قاب بود از روزهای تلخ و بی حاصلی که شب هایش توی بالش گریه می کردم،برگشتم شیراز. مدتی بعد جنگ سوریه تمام شد و آب ها از آسیاب افتاد.من هم دچار درماندگی آموخته شدم.یک حالت روانی تسلیم طوری که آدم وا می دهد.
یکی دو هفته قبل آینه ای،نه! ببخشید کتابی به دستم رسید.مال همان روزها بود.روزهای بی حاصلی، شب های گریه توی بالش،لحظه های تلخ فرو ریختن وانزوا.....
توی آینه کتاب خودم را دیدم.تمام دلتنگی هایم یادم آمد...
تمام غُرهایی که به خدا زده بودم که چرا این حس را در من گذاشتی....
کتاب که تمام شد دهانم از خوابی که قهرمان داستان دیده بود شیرین شد.ولی دلم برای خودم سوخت.
برای آن روزها و شب ها...
برای آن گریه های مفت و بی حاصل.
شهادت مال ما نبود.
✍️ نوشته دکتر طیبه فرید، نویسنده و استاد حوزه پس از مطالعه کتاب بهتر از تو نداشتم
🎙️ تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
مسافر کوچولوی اربعین
قرار بودصبح زود راه بیفتیم. تا من و داداشم را بغل کردند و توی ماشین گذاشتند، چشمهایمان فوری باز شد. بغل مامان نشسته بودم تا موهایم را صاف کند که یهو داد زدم: بابا بابا موکب موکب.
موکب را از سال قبل میشناختم. صبحانه را از موکب گرفتیم و راه افتادیم. بابام تو ماشین مداحی میگذاشت. ما هم روی صندلی بالا و پایین میپریدیم. با رانندههای پشت سرمان هم بایبای میکردیم. خیلی خوش میگذشت.
برا نماز ظهر ایستادیم. مامان بابا نماز خواندند و ما هم بازی کردیم و دوباره سوار شدیم. از صبح تا شب تو راه بودیم تا به اهواز رسیدیم. رفتیم خانهی یکی از دوستهای بابام. شب را آنجا ماندیم. قرار شد فردا صبح برویم سمت کربلا.
داییام زودتر از ما رفته بود. بابا بهش زنگ زد از وضعیت پشت مرز پرسید. دایی گفت:« مرزها بسته هستند. هوا هم خیلی گرمه. آب و غذا یا نیست اگر هم باشه خیلی کمه. شما نیاید. بچه ها کوچیکن اذیت میشن...» تا ۲ روز بابام به هر کی زنگ میزد میگفتند نیایید.
مامانم گفت :« بابا تنها بره ما برگردیم شیراز؟» گفتیم :« نه! یا هممون با هم بریم یا بابا هم نره.» مامان رفت بالای منبر:«غذا نیست، آب نیست، اگر هم باشه کم هست اون وقت گریه نکنیدا. با هم دعوا نکنیدا.»
سخت بود، ولی باز چون اربعین خوش میگذشت هر دوتامون قبول کردیم. همه راه افتادیم. رسیدیم لب مرز. یک اتوبوس خالی جلویمان ایستاد. فوری سوار شدیم. کلی طول کشید تا به حرم امام علی(ع) رسیدیم. خیلی شلوغ بود. فقط بابا رفت حرم. زودی هم برگشت تا زودتر برویم پیاده روی.
_مامان، میشه از جای پارسال که کلی بچه و دخترهای عرب بودند رد بشیم؟
مامان حرفی نزد. مستقیم رفت پیش بابا. میدانستم میخواهد پیشنهادم را به بابا بگوید. تو دلم کلی دعا دعا کردم. کاش بابا قبول کند. آخر پارسال خیلی خوب بود. تازه امسال بیشتر، جایزه برا دختر و پسرهای عرب آورده بودم. تو فکرهای خودم بودم که مامان آمد سمتمان. از لبخندش معلوم بود بابا قبول کرده. تا مامان گفت :«از مسیر پارسال میریم.» هووررای بلندی کشیدم و پریدم تو بغلش.
از کنار کلی قبر رد شدیم. از صبح تا عصر آب گیرمان نیامد. من و مهدی از تشنگی داشتیم میمردیم ولی قول داده بودیم بهانه نگیریم.
_مامان ته بطریمون آب نمونده؟
_هست ولی خیلی داغ
-اشکال نداره، خیلی تشنه هستم.
اصلا جان راه رفتن نداشتم. پاهایم را زمین میکشیدم و یواش یواش راه میرفتم. مامان از حرکاتم متوجه خستگیم شد.
-دخترم میخوای تو هم بیا تو کالسکه، پشت سر داداشت بشین.
دوست نداشتم تو کالسکه باشم. دلم میخواست مثل بزرگترها راه بروم. اما داداشم بیشترش تو کالسکه بود. حق هم داشت 3سال و نیمش بود. ولی من چند ماه دیگر 5 سالم تمام میشد.
وسط راه یک خانم عرب، جورابی انداخت تو کالسکهمان و فوری رد شد. جوراب دخترانه بود. پیش بقیه کادوها گذاشتمش. پیش خودم گفتم :«چون داداش همش تو کالسکه هست، به او جایزه ندادن.»
هر جا دخترها و پسرهای عرب را میدیدم. میرفتم سمتشان. هدیهها را بهشان میدادم. آنها هم به من خوراکی میدادند. آبنبات، شیرینعسل، آبمیوه و.... با چندتایشان هم عکس یادگاری گرفتم.
جلوتر رفتیم خانمی که چادر عربی سرش بود آمد کنار مامانم. هر چی نگاهش میکردم نمی فهمیدم چه میگوید؟!
-مامان خانمه چی میگه؟ چرا این جوری حرف میزنه؟!
-با زبون عربی میگه امشب بیاید خونهی ما.
رفتیم خونهشون. غذای خوشمزهای درست کرده بودند.
شب آنجا خوابیدیم.
خاطرات فاطمه آزمند ٧ ساله از ایام اربعین سال ۱۳۹۸
تنظیم: خانم زهراسادت هاشمی
🎙️ تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
سه شبانه روز تدفین
تقویم را باز کردم و مناسبتهای شهریورماه را نگاه میکردم. چشمم خورد به تاریخ ۱۷ شهریور یا همان جمعه سیاه. مکث کردم و دوباره مناسبت را خواندم. مصاحبه با آقای احمدیان در ذهنم تکرار شد.
آن روز بعد از مصاحبه با آقای عدالت، به مقصد خانه اسنپ گرفتم. ماشین دور میدان دور زد و وارد خیابان شد. در مغازه سوپر مارکت آقای احمدیان باز بود. از قبل میشناختمش. جلوی مغازه پیاده شدم. بعد از توضیحاتم راجع به تحقیق کشف حجاب، قرار مصاحبه حضوری را هماهنگ کردم. هر شب ساعت ۸ در مغازه. صحبتم با آقای احمدیان خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر کردم طول کشید. در تمام جلسات همسرش کنارم مینشست و جزییات را تکمیل میکرد.
آقای احمدیان میگفت: «بعد از پایان سربازی پسر خالهام برایم در انتشارات دانشگاه امیرکبیر کار پیدا کرد. تازه متاهل شده بودم و در خانه خاله که مادر خانمم میشد، زندگی میکردیم. در انتشارات فقط جزوه کپی نمیکردیم. بعضی از دانشجویان اعلامیههای امام را پنهانی و شبانه به دستمان میرساندند. اعلامیهها را تکثیر میکردیم و در کیسههای سیاه رنگ ضخیم، بسته بندی میکردیم. بعد هم به محلی که از قبل با دانشجویان هماهنگ شده بود میبردم. از طریق دانشجویان در جریان مکان و ساعت راهپیماییها و برنامهها قرار میگرفتم. روزهای راهپیمایی دانشگاه تق و لق بود. با خیال راحت به سمت محل تجمع میرفتم.
آقای احمدیان از خاطرات شرکت در راهپیمایی برایم میگفت. رسیدیم به شهریور سال ۱۳۵۷. پرسیدم: «تهران بودید؟»
-بله تهران بودم. کشتههای میدان شهدا (ژاله سابق) زیاد بود. اصلا جوی خون راه افتاده بود. شهدا را برای تدفین به بهشت زهرا میبردند. تعداد شهدا خیلی زیاد بود. زن، مرد، پیر، جوان حتی بچههای کم سن و سال هم داخل شهدا بودند. توی سردخانه جا نبود. خانوادههایی که یکی یا چند نفر از اعضای خانواهشان در راهپیمایی بودند، برای شناسایی به بهشت زهرا آمدند. تعدادی از شهدا را هم از طریق آدرس یا اسمی که داخل جیبشان بود، شناسایی کردیم. فردای روز شهادت از تبریز سه تا کامیون بیل و کلنگ رسید تا بتوانیم برای شهدا قبر بکنیم.
با شنیدن سه تا کامیون بیل و کلنگ با بغض و ترس پرسیدم: «مگه تعداد شهدا چقدر بود؟» ادامه داد: «خیلی زیاد بود. روز بعد شهادت شهدا در قطعه ۲۱ بهشت زهرا قبر میکندیم. با پسر خالهام و رفقایی که با هم فعالیت میکردیم برای کمک رفتیم. هر کسی گوشهای از کار را دست گرفته بود. عدهای مشغول غسل و کفن بودند، عدهای قبر میکندند و عدهای دیگر با ماشینهایشان برای کمک آمده بودند. هر دو نفر با هم یک قبر میکندیم. برای اینکه طول و عرض قبر دستم باشد یک خورده که میکندم، خودم میخوابیدم توی قبر که ببینم اندازه هست یا نه. کار ما همین طور ادامه داشت. مردم سه تا نیسان خالی برای کمک آوردند. مخصوص جابجایی شهدا از غسالخانه به قطعه ۲۱. یادم هست سه شبانه روز مشغول قبر کندن و تدفین شهدا بودیم و به خانه برنگشتیم.»
روایت کیمیا بهرامی از مصاحبه با آقای علیرضا احمدیان؛ شهرستان آباده
۱٧ شهریورماه ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
مسافر کوچولوی اربعین
#قسمت_دوم
بعد از نماز صبح راه افتادیم. چند تا ستون جلو رفتیم. وسط راه دختری همسن خودم دیدم. رفتم جلو تا باهاش دوست بشوم.
اِ اِ انگار کوثره!!!
- کوثر تو هم اومدی؟ از پشت نشناختمت. این چیه دستت؟ چقدر قشنگه. از کجا خریدی؟
-پرپری هست پارسال از حرم امام رضا (ع) خریدمش.
- حرم امام رضا؟!
- آره. وقتی مشهد رفته بودیم جلوی گنبد امام رضا(ع) ایستادم و گفتم :«این پرپری را خریدم تا ببریم پیش امام حسین.» امام رضا (ع) حرفم رو گوش داد. پارسال و امسال دارم میام. این پرپری رو هم با خودم میارم تا مثل خادما باشم.
-این سوت چیه دور گردنت؟
- سوت را از توی اسباب بازیهام پیدا کردم. بندش کردم و دور گردنم انداختم تا اگه گم شدم سوت بزنم .
-چه فکر خوبی .کوثر، یهچی بهت بگم؟
-آره
-یه شهیدی هست، هرچی بخوای بهت میده.
- واقعا؟ از کجا میشناسیش؟
-مامانم تو راه قصهاش رو تعریف کرد. گفت هرچی از امام حسین و این شهید بخواید بهتون میده.
-تو چی خواستی؟
-خواستم تا لب مرز زود ماشین گیرمون بیاد. واقعا هم تا از مرز رد شدیم یه اتوبوس خالی ایستاده بود و سوار شدیم.
-تازه پارسال هم، تو راه خسته شده بودم. بهانه گرفتم که بریم خونمون. دلم برای اتاق و تختم تنگ شده. تو بغل مامانم از خستگی خوابم برده بود. صبح از خواب بیدار شدم دیدم رو تخت هستم.
-تخت کجا بود؟
-خونه ی یک خانم عرب.
-مامانم میگه امام حسین خیلی حواسش به بچهها هست.
- امام حسین(ع) خیلی مهربونه. منم وقتی این پرپری رو خریدم خیلی دوست داشتم خادم حرم امام حسین(ع) بشم.
- مگه بچهها هم میتونن خادم بشن؟
- آره تو بغل مامانم بودم. پرپری هم دستم بود. سمت حرم رفتیم. خیلی شلوغ بود. یک دفعه خانم خادم صدامون زد. من رو از مامانم گرفت و گذاشت زیر گنبد کنار ضریح. به مامانم هم گفت :« برو ۱ ساعت دیگه بیا.» اما مامانم همون اطراف ایستاد. منم مشغول بازی شدم.. اینقدر خوش گذشت. با این پرپری میگفتم:« خانم بفرما. خانم برو کنار.» کنار گنبد یاد دوست مامانم افتادم. بچه نداشت. بهم گفتهبود :«رفتی حرم، زیر گنبد برام دعا کن. تا خدا یه بچهی خوب مثل شما بهم بده.» منم براش دعا کردم و خدا بهشون بچه داد.
مامانم بعد یک ساعت اومد دنبالم، پاهام رو روی زمین میکوبیدم و داد میزدم اینهمه با پای پتی اومدم کربلا برا همین ی ذره؟
-خوش به حالت یک ساعت کنار حرم بودی؟ حرم خیلی خوشکله. حیاطش هم خیلی بزرگه. همهجا برق میزنه، یه جاییش هم حرم امام ابوالفضل بود. اما من کنار حرم نموندم فقط دست زدم و بوس کردم.
- اما امام حسین(ع) همه جا کمکمون میکرد. پارسال وقتی میخواستیم برگردیم به مامانم گفتم:«خستهام نمیتونم راه برم.» مامانم گفت: حالا یهکم دیگه راه بیا، ایشالله امام حسین کمک میکنه. یهدفعه یه ماشین مثل کامیون جلومون ایستاد و گفت:« سوار شید.» ما را تا کنار اتوبوسها برد. من و مهدی از خوشحالی بهش گفتیم :«شکراً حبیبی»
اون آقا که دید ما عربی حرف میزنیم ذوق کرد. 2 تا آبمیوه بهمون داد.
اینقدر حرفزدیم، که تشنمون شد. رفتیم کنار موکب،
-آقا آقا. مای بارد مای بارد
-هلا بیکم،
- شکرا
از عربی همینها را بلد بودیم. همه جا هم میگفتیم.
صدای مامانها بلند شد :«دخترا چقدر حرف میزنید وقت خداحافظیه.» یک دفعه کوثر گفت :«انشاءالله کربلا برید صلوات» صدای کوثر اینقدر بلند بود که همهی آدمهایی که کنارمون بودند، صدایش را شنیدند و بلند صلوات فرستادند.
رفتم پیش مهدی گفتم :« بیا با هم فیلم های اربعین پارسال رو نگاه کنیم اونجایی که هر دوتامون تو کالسکه نشسته بودیم و شعر میخوندیم.»
قدم قدم با یه علم ایشالله اربعین میام سمت حرم...
نزدیکهای حرم بودیم. جلوی حرم از مامانم پرسیدم :«مامان چرا شما و مامان کوثر بهم گفتین "خدا رو شکر که کامشون رو با تربت امام حسین برداشتیم؟"اصلا کام یعنی چی؟؟»
خاطرات فاطمه آزمند و کوثر کهندلپور از ایام اربعین
تنظیم: خانم زهراسادت هاشمی
تاریخ را به حافطه بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
شهر عزادار
خبردار شدم تشییع شهید جهانگیری پنجشنبه در زادگاهش هم برگزار میشود. یکی از دوستان بهم پیام داد:«سید اگر خواستی بری من هم باهات میام.» پنجشنبه حدود ساعت ۷ به دوستم زنگ زدم: «بیا بریم مرودشت برای تشییع شهید و اگه شد با خانواده شهید هم مصاحبه بگیریم.»
با دو نفر از بچههای تصویربردار هماهنگ کرد. توی مسیر باجگاه من را هم سوار کردند و عازم مرودشت شدیم. قرار بود شهید در مرودشت و روستای کناره، روستای پدری شهید، تشییع شود و بعد ساعت ۴ عصر در حرم مطهر شاهچراغ به خاک سپرده شود.
با تاخیر رسیدیم. شهر عزادار محمد بود. همه جا بنرهای عکس محمد را میدیدم؛ روی شیشه مغازهها و پشت ماشینها و... ابتدا رفتیم درب سپاه مرودشت. نگهبان دم در گفت: «مراسم توی میدان شهرداری برگزار میشه. سریع خودتون رو برسونید که چیزی از مراسم باقی نمونده!»
به سمت میدان شهرداری رفتیم. ترافیک سنگین بود. توی لاین برگشت دیدم مردم دارند از میدان شهرداری و محل مراسم برمیگردند. دوستم از آقایی چهل ساله که پوستر عکس محمد را دستش گرفته بود، پرسید: «مگه مراسم تموم شده؟» مرد که سروصورتش بخاطر گرمای هوا برافروخته شده بود، با مهربانی و لهجه ساده خودشان گفت: «دارن میبرنش سمت کناره. بیاید اونجا. ده دقیقه بیشتر راه نیست.» متوجه شدیم برنامه تدفین تغییر کرده و شهید در روستای کناره دفن میشود. مسیر را تغییر دادیم و راه افتادیم سمت کناره.
از خروجی شهر به کاروان ماشینهای مسیر تشییع رسیدیم. آنقدر شلوغ بود که نمیشد اول و آخر کاروان را حدس زد. وسطهای راه مجبور شدیم پیاده بشویم و ماشین را رها کنیم. حیف بود این صحنهها را از دست بدهیم. تلاطم و بیقراری مردم توی گرما، هرکسی را متعجب میکرد.
ماشین حامل پیکر شهید جهانگیری در انبوه جمعیت توان حرکت نداشت. مردم را میدیدم که تکه پارچه یا هرچیزی را که داشتند به سختی به دست خادمهای شهدا میرساندند تا با تابوت محمد متبرک بشود و با خودشان ببرند. صحنههای بسیار زیادی از ابراز ارادت مردم به شهیدشان را میدیدیم. توی مسیر عکسی از شهید روی درب یک پیکان وانت زده شده بود. هرکس از کنارش رد میشد، دستش را روی عکس میزد و برای تبرک به صورتش میکشید.
به جنتالرضا کناره که رسیدیم، مردم به استقبال آمدند. تابوت شهید را روی دستهایشان گرفتند. عده زیادی هم جلوی تابوت به سر و سینهشان میزدند. نیروهای امنیتی درب ورودی گلزار مانع ورود عموم به محل دفن میشدند.
صدای تلقین خواندن امامجمعه بلند شد. مردم بیرون از گلزار هرکدام سر قبری نشسته بودند و با ندای تلقین گریههایشان بلند شد. گویا داغ عزیز از دست رفتهشان دوباره تازه شده بود. ساعت از دوازده گذشت اما جمعیت هنوز برای زیارت قبر شهیدمحمد جهانگیری در حال ورود به گلزار بود. نزدیک چهار ساعت بود که مردم با لباس سیاه عزا زیر آفتاب بودند اما شدت علاقه به شهید چنان جان مردم را داغ کرده بود که گویا خورشید در برابر حرارت عشق و ارادت این مردم کم آورده بود. اشک مردم تمامی نداشت.
ادامه دارد...
پن١: تصویری تشییع شهید جهانگیری در مرودشت
پ.ن٢: گلزار شهدای روستای کناره به جنتالرضا معروف است.
روایت سیدمحمد هاشمی از تشیع شهید محمد جهانگیری؛ ٢۶ مرداد ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz