حافظهـ
شهر عزادار
خبردار شدم تشییع شهید جهانگیری پنجشنبه در زادگاهش هم برگزار میشود. یکی از دوستان بهم پیام داد:«سید اگر خواستی بری من هم باهات میام.» پنجشنبه حدود ساعت ۷ به دوستم زنگ زدم: «بیا بریم مرودشت برای تشییع شهید و اگه شد با خانواده شهید هم مصاحبه بگیریم.»
با دو نفر از بچههای تصویربردار هماهنگ کرد. توی مسیر باجگاه من را هم سوار کردند و عازم مرودشت شدیم. قرار بود شهید در مرودشت و روستای کناره، روستای پدری شهید، تشییع شود و بعد ساعت ۴ عصر در حرم مطهر شاهچراغ به خاک سپرده شود.
با تاخیر رسیدیم. شهر عزادار محمد بود. همه جا بنرهای عکس محمد را میدیدم؛ روی شیشه مغازهها و پشت ماشینها و... ابتدا رفتیم درب سپاه مرودشت. نگهبان دم در گفت: «مراسم توی میدان شهرداری برگزار میشه. سریع خودتون رو برسونید که چیزی از مراسم باقی نمونده!»
به سمت میدان شهرداری رفتیم. ترافیک سنگین بود. توی لاین برگشت دیدم مردم دارند از میدان شهرداری و محل مراسم برمیگردند. دوستم از آقایی چهل ساله که پوستر عکس محمد را دستش گرفته بود، پرسید: «مگه مراسم تموم شده؟» مرد که سروصورتش بخاطر گرمای هوا برافروخته شده بود، با مهربانی و لهجه ساده خودشان گفت: «دارن میبرنش سمت کناره. بیاید اونجا. ده دقیقه بیشتر راه نیست.» متوجه شدیم برنامه تدفین تغییر کرده و شهید در روستای کناره دفن میشود. مسیر را تغییر دادیم و راه افتادیم سمت کناره.
از خروجی شهر به کاروان ماشینهای مسیر تشییع رسیدیم. آنقدر شلوغ بود که نمیشد اول و آخر کاروان را حدس زد. وسطهای راه مجبور شدیم پیاده بشویم و ماشین را رها کنیم. حیف بود این صحنهها را از دست بدهیم. تلاطم و بیقراری مردم توی گرما، هرکسی را متعجب میکرد.
ماشین حامل پیکر شهید جهانگیری در انبوه جمعیت توان حرکت نداشت. مردم را میدیدم که تکه پارچه یا هرچیزی را که داشتند به سختی به دست خادمهای شهدا میرساندند تا با تابوت محمد متبرک بشود و با خودشان ببرند. صحنههای بسیار زیادی از ابراز ارادت مردم به شهیدشان را میدیدیم. توی مسیر عکسی از شهید روی درب یک پیکان وانت زده شده بود. هرکس از کنارش رد میشد، دستش را روی عکس میزد و برای تبرک به صورتش میکشید.
به جنتالرضا کناره که رسیدیم، مردم به استقبال آمدند. تابوت شهید را روی دستهایشان گرفتند. عده زیادی هم جلوی تابوت به سر و سینهشان میزدند. نیروهای امنیتی درب ورودی گلزار مانع ورود عموم به محل دفن میشدند.
صدای تلقین خواندن امامجمعه بلند شد. مردم بیرون از گلزار هرکدام سر قبری نشسته بودند و با ندای تلقین گریههایشان بلند شد. گویا داغ عزیز از دست رفتهشان دوباره تازه شده بود. ساعت از دوازده گذشت اما جمعیت هنوز برای زیارت قبر شهیدمحمد جهانگیری در حال ورود به گلزار بود. نزدیک چهار ساعت بود که مردم با لباس سیاه عزا زیر آفتاب بودند اما شدت علاقه به شهید چنان جان مردم را داغ کرده بود که گویا خورشید در برابر حرارت عشق و ارادت این مردم کم آورده بود. اشک مردم تمامی نداشت.
ادامه دارد...
پن١: تصویری تشییع شهید جهانگیری در مرودشت
پ.ن٢: گلزار شهدای روستای کناره به جنتالرضا معروف است.
روایت سیدمحمد هاشمی از تشیع شهید محمد جهانگیری؛ ٢۶ مرداد ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
گمنام حتی در دل خانواده
(قسمت دوم)
قرار شد برای مصاحبه با پدرشهید به منزلشان برویم. پرسان پرسان آدرس منزل پدرشهید را پیدا کردیم. وقت نهار رسیدیم. خانواده شهید بدون اینکه حتی از ما سوال کنند از آشنایان هستیم یا نه، با محبت تمام به داخل یکی از اتاقها راهنماییمان کردند. پدر شهید جهانگیری توی ورودی در اتاق ایستاده بود. آقایی بلند قد، با محاسنی سفید. احوالپرسی کردیم. دیدنِ این حجم از متانت و آرامش در صورتش، آن هم یک ساعت پس از دفن تنها پسرش، ته تغاری خانواده، برای من حیرت آور بود. خدا چه ظرفیت عجیبی به این مرد داده بود.
به حاج آقا گفتم: «برای مصاحبه خدمت رسیدیم.» با مهربانی تمام گفت: «اول باید بشینید ناهار بخورید و استراحت کنید. بعدش تا اونجایی که به اسلام و انقلاب خدشهای وارد نشه، براتون حرف میزنم.»
بعد از ناهار مهمانها رفتند و خانه قدری خلوت شد. پدرشهید به دوستم گفت: «خدا رو شاهد میگیرم که ذره ای کم یا زیاد نکنم.»
_حاجآقا! شما کلامتون برای همه ما حجته. نفرمایید.
شروع کرد. فهمیدم چه زندگی پر غصهای داشته و برای در آوردن نان حلال چه بدو بدوهایی کرده است. از سختیهای زندگیاش گفت. از پدری که کَرولال بود و در میراث فرهنگی شیراز کار میکرد. از مادری که در اوایل جوانی در یک تصادف از بین رفت. خودش ماند و چهار خواهر. از سختیهایی که بخاطر بیپولی از کودکی تا جوانی متحمل شد، تا بتواند زندگیش را جمع کند و کمک خرج خانواده باشد. از سربازی در زمان شاه و ترک پادگان به فرمان امام تا ورودش به سپاه و تشکیل اولین هسته گروه مقاومت بسیج در روستا. از حضورش در سپاه تا سال ۶۷. گویا بعد از این که سپاه تبدیل به درجه داری و مدل امروزیش شد، حاجی از سپاه بیرون آمد و سراغ شغل دیگری رفت.
از کودکی و نوجوانی محمد برایمان تعریف کرد. از شبهای حضور محمد در پایگاه بسیج و ۱۳سالگیاش که مقارن شده بود با اولین روزهای حضور مدافعان حرم در سوریه برای مقابله با داعش. میگفت که محمد خیلی تلاش کرد تا بتواند خانواده را راضی کند و به سوریه برود اما مادرش راضی نشد. او هم تسلیم رأی خانواده بود.
_محمد اصلا اهل ازدواج نبود. حتی از مطرح کردن بحث ازدواج هم دلگیر میشد. اما وقتی برای فوق لیسانس در دانشگاه ثبتنام کرد، همسرش رو دید و عاشقش شد. عروسی رو هم توی دوران کرونا گرفتیم. ساده، با حدود ۶۰ تا مهمون. توی مسکن مهر مرودشت ساکن شدن. محمد دو سال اخیر رو توی کارخانهای مشغول کار بود. همزمان عضویتش توی سپاه رو هم پیگیری میکرد. ما میدونستیم که محمد مدتیه درگیر کارهای بسیجه تا بتونه وارد سپاه بشه. برای همین هر از گاهی به شیراز میرفت. اما از اینکه ۶ ماه افتخاری توی تیم حفظ امنیت حرم بود، خبر نداشتیم.
ادامه دارد...
روایت سیدمحمد هاشمی از روز تشییع پیکر شهید محمد جهانگیری؛ ٢۶ مرداد ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
بخواب عزیز بابا
(قسمت سوم)
پدر شهید با وجودی اینکه چند روز درگیر شهادت پسرش بود و آن روز هم درگیر مراسم تشییع؛ اما با حوصله تمام به سوالهای ما جواب میداد. انگار خدا در وجودش، آرامش و توانی قرار داده بود تا رسالتش را به پایان برساند.
از شب حادثه برایمان گفت که وارد خانه شد و زیرنویس حادثه حرم را در تلویزیون دید. حدود ساعت ۹ شب چند نفر با او تماس گرفته بودند و نهایتا یکی از دوستان محمد گفته بود: «حاج آقا محمد جاییه، نمیتونه گوشیشو جواب بده ولی حالش خوبه.» اما کمی بعد پدر شهید متوجه شده بود که محمد در بیمارستان نمازی بستری ست.
میگفت: «فکر کردم احتمالا توی مسیر کارخونه تا منزل دچار حادثه شده یا ماشین چپ کرده. سراسیمه با همسرم و عروسم به سمت شیراز راه افتادیم. همه وجودم شده بود اضطراب و دلهره. قلبم از سینه داشت کنده میشد. هرچی پدال گاز رو فشار میدادم احساس میکردم مسیر در حال دور شدنه. اصلا متوجه سرعت ماشین نبودم. تا یکی از دوستان که از حادثه خبر داشت بهم زنگ زد و گفت: «فلانی! کجایی؟ من دارم با سرعت ۱۵۰کیلومتر میام ولی بهت نمیرسم.» گفتم: «نمیدونم! من فقط دارم میرم که برسم.»
حدود ساعت ده رسیدیم بیمارستان نمازی. از در بیمارستان با دکتر زارع رفتیم تا در اتاق عمل. دکتر جراح اومد و گفت: «آقای جهانگیری! متاسفانه تیر به بدجایی خورده. دو تا جراح دیگه از جمله دکتر ملک حسینی و دکتر حسینی هم در حال اضافه شدن به تیمجراحی هستن، هیچقولی نمیتونم بدم ولی همه تلاشمون رو میکنیم.» تا ۳ شب دو عمل روی محمد انجام شد و فردا صبحش عمل سوم. بعد محمد رو توی آیسییو بستری کردن و به ما گفتند: «دعا کنید.»
تمام این ساعات من و همسر و مادر محمد توی حیاط بیمارستان بودیم. روی صندلیهای فلزی پشت یک دکه نشسته بودیم.
مثل مرغ سر کنده بودم. گاهی میرفتم طبقه بالا پشت درب آیسییو و گاهی میاومدم به خانواده دلداری میدادم. همه چیز رو هم بهشون نمیگفتم. دائما در تلاش بودم تا خودم رو کنترل کنم مبادا همسر و مادر محمد از همه جزئیات با خبر بشن.
عصر دوشنبه دکتر من رو صدا زد و خواست باهاش وارد آیسییو بشم. برام عجیب بود. تا چند دقیقه قبل اجازه هیچگونه ورود به آیسییو و دیدن محمد رو نداشتم. اما حالا چه اتفاقی افتاده بود. وارد که شدم تازه محمدم رو توی اون احوال دیدم. جوان رشیدم روی تخت افتاده بود و دلم لک میزد برای یکدفعه سلام کردنش، صدا زدنش و در آغوش کشیدنش. دکتر گفت: «آقای جهانگیری ما قصد داریم محمد رو به اتاق عمل ببریم. اما امکان هیچگونه جابجایی برای ما نیست و به محض جابجایی ممکنه اتفاق ناگواری بیافته. قصد داریم همینجا عمل رو انجام بدیم.» دستش رو بوسیدم و گفتم: «من از شماها راضیم. همه تلاش خودتون رو کردید. میدونم که این یعنی امید چندانی نیست.»
دکتر جلو رفت و پیشونی محمدم رو دوبار بوسید.بعد رو کرد به من و گفت: «این جای کبودی روی پیشونی داستانش چیه؟» گفتم: «بخاطر نمازه. محمدم هیچوقت نمازش ترک نشد. مخصوصا نماز صبحهاش.» دکتر گفت: «توی این سن و سال؟ عجیبه! فکرکردم در اثر ضربه کبود شده.» از آیسییو خارج شدم.
نیم ساعتی گذشت و دوباره صدام زدند. رفتم داخل. از چهره غمگین پرسنل متوجه شدم کار از کار گذشته. جوون رشیدم به آرزوش رسیده بود. آرزویی که وقتی توی کربلا بودم بهم زنگ زد و ازم خواست زیر قبه براش نماز حاجت بخوانم. هفته قبل حادثه بود. حالا محمدم کربلایی شد و به آغوش ارباب بیکفنش رفت.
زیرلب گفتم: «بخواب عزیز بابا. بخواب جان بابا. بخواب عمر بابا. بخواب محمد خسته و زجر کشیده من. سلام من را به امام حسین برسان.»
ادامه دارد...
روایت سیدمحمد هاشمی از روز تشییع پیکر شهید محمد جهانگیری؛ ٢۶ مرداد ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
مگر قرار نبود...
(قسمت پایانی)
خبر که به خانواده رسید، صدای شیون زنها بلندشد. ما دو مرد بودیم و حدود بیست زن از اهل خانواده. توی اون هیاهو نمیدونستم چطور مادر محمد رو آروم کنم. چطور همسرش رو آروم کنم. چطور با داغی که تا عمق جونم رو میسوزونه کنار بیام. چطور مابقی کارهای بدن محمد رو انجام بدم.
به اینجای مصاحبه که رسید، حاج فتحالله از سایر مهمانها خواست چند دقیقه محیط مصاحبه را ترک کنند. بقیه که رفتند، گفت: «حقیقتا نمیخواستم این قسمت رو جلوی بقیه بازگو کنم. چون نمیخواستم سر سوزنی باعث خدشه به نظام و انقلاب بشه. وقتی خبر پخش شد، زن و بچهها وسط حیاط نشسته بودند و توی سر خودشون میزدن. وسط خاکها بودن. توی اون هیاهو و شلوغیها هرکسی خواستهای داشت. یکی میخواست مصاحبه بگیره. یکی توقع داشت مکان دفن محمد رو مشخص کنیم.»
خیلی گلایهها بود که پدر شهید با آرامش خاصی برایمان تعریف کرد ولی راضی نشد رسانهای شود.
روایت سیدمحمد هاشمی از روز تشییع پیکر شهید محمد جهانگیری؛ ٢۶ مرداد ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
بزرگترین خاصیت زندگینامه شهدا
#روایت_مهمان
صدوپنجاه صفحهی خواندنی با پنج زاویه دید و چهار راوی؛ روایتی از نخستین شهید مدافع حرم افغانستانی استان فارس –سیدجواد سجادی- که خواننده را به دل سختی و فراز و فرود زندگی خانوادهای مهاجر بدون هیچ مدرک شناسایی در ایران میکشاند. در نهایت سیدجواد فرزند اول خانواده در حومه لاذقیه در شمال سوریه به شهادت میرسد. بزرگترین خاصیت کتابهای زندگینامه شهدا برای من این است که انسان را از روزمرگیهایی که اسمش را گذاشتهایم «کار فرهنگی» بیرون میکشد و حقارتمان را جلوی چشممان میآورد تا قمپوز در نکنیم و توهم برمان ندارد که با چهارتا کار نصفه و نیمه شاخ غولی شکستهایم.
ممنون از محمدجواد رحیمی به خاطر نگارش کتاب و انتشارات راهیار به خاطر چاپ.
روایت سرباز روحالله رضوی از مطالعه کتاب بهتر از تو نداشتم ؛ ٢٣ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
شهادت، پایان ماموریت مصطفی نبود...
دو سه سالی میشود که گاهی کتابها را با رفقا میزنیم زیر بغل و هرجایی که جمعیت باشد و علاقهمند به کتاب، دوره میافتیم برای فروش. این مدت زیاد پیش آمده کسی کتابی ببرد و چند ساعت بعد یا نهایتا فردایش پول را کارت به کارت کند. البته یک بار یکی از مسئولین شهری دو سه تا کتاب توی یکی از برنامههای سالگرد شهادت حاج قاسم برد و پولش را نداد. حتی پیامک یادآوری و پیگیریهای بعدی را هم به خودش نگرفت؛ انگار نه انگار.
***
امروز بعد مدتها رفته بودیم نماز جمعه برای فروش کتاب. چند عنوان برده بودیم اما ٣ تایش تخفیف داشت؛ حوض خون، خاتون و قوماندان و سرباز روز نهم. از هرکتابی فروش داشتیم به جز همین سرباز روز نهم. نماز که تمام شد، قسمتی از تقریظ آیتالله خامنهای برکتاب سرباز روز نهم پشت تریبون خوانده شد. سیل جمعیت هم داشت از خروجی حرم سرک میکشید توی بست شهید دستغیب. حالا بیشتر کسانی که میآمدند سمتمان، سراغ سرباز روز نهم، زندگینامه شهید مصطفی صدرزاده را میگرفتند. این وسط، خانمی میانسال نزدیک شد. کتاب را که دستم دید، گفت: «قیمتش چنده؟»
-٢٠٠ تومنه که با تخفیف میشه ١۵٠ تومن.
-آخی. فکر کردم ارزونه.
لحظهای این پا و آن پا کرد. آخرش گفت: «من این کتاب رو میخوام. میتونم ببرمش؟ یارانه خودم و پسرم رو که دادن، پولش رو واریز میکنم براتون.»
یکی دو تا نسخه بیشتر نمانده بود. البته که دلم هم نیامد نه بگویم. شماره کارت را نوشتم و کاغذ را دادم بهش. با شور و شوق کتاب را برداشت و تشکر کرد. چند قدمی رفت و یکدفعه برگشت: «گفتی چهقدر واریز کنم؟»
-قابلی نداره حاج خانم. ١۵٠ تومن.
سرش را تکان داد. گفت: «٢٠٠ تومن کارت به کارت میکنم.» و راهش را گرفت و رفت.
مانده بودم چه بگویم. مصطفی صدرزاده کار خودش را کرده بود.
روایت محمدصادق شریفی؛ ٣١ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
بچه زرنگ
وسط فروش نرفتنهای کتاب سرباز روز نهم چند نفری آمدند کتابهای دیگر را خریدند. یکیشان اقای میانسالی بود. نگاهی به کتابها انداخت. کتاب سرباز روز نهم را بهش معرفی کردم: «درمورد شهید صدرزاده هست. شهید کشتی گیر شهریاری که رهبری تقریظ زده اند و ... .» آقای میانسال نگاهی به میز کتاب کتاب انداخت: «... کتاب خارجی ها ندارین؟». کلمه خارجی را یواش تر گفت. خنده ام گرفت:
- منظورتون شهدای فاطمیون هست؟
- بله فاطمیون
- این دوتا هست. خاتون و قوماندان درمورد فرمانده لشکر فاطمیون و بهتر از تو نداشتم درمورد اولین شهید مدافع حرم فاطمیون استان فارس.
با خوشحالی بدون اینکه قیمت را بپرسد هر دو را برداشت. گفت: «یه کارگر افغانی داریم، کتاب میخونه. برای اون گرفتم.»
راستش ذوق کردم اما زیاد به روی خودم نیاوردم. به رفیقم گفتم: عجیب بود که این بنده خدا ازم نپرسید که افغانی هستی یا نه!
- از خدات هم باشه. من دوست دارم بهم بگن فاطمیون. قبلا عکس شهید صابری پروفایلم بود.
رسیدیم به پایان مراسم نماز جمعه. از پشت تریبون نماز جمعه اعلام کردند کتاب سرباز روز نهم در خروجی های شاهچراغ برای فروش هست.
حالا هر کس میآمد کتاب سرباز روز نهم را میخواست. توی شلوغی هجوم نمازگزاران به میز کتاب، آن آقا هم آمد و کتاب سرباز روز نهم را خرید. یک لحظه از ذهنم رد شد که مصطفی هم برای رفتن به سوریه خودش را افغانی جا زد.
پن١: شهید مهدی صابری متولد فروردین ١٣۶٨ مشهد که در تاریخ ١٣ اسفند ١٣٩٣ به فاصله ۴ روز بعد از شهادت علیرضا توسلی(قهرمان کتاب خاتون و قوماندان) و رضا بخشی در منطقه تل قرین سوریه به شهادت رسید.
پن٢: روایت زندگی شهید سیدجواد سجادی، اولین شهید فاطمیون استان فارس را میتوانید در کتاب «بهتر از تو نداشتم» مطالعه کنید.
روایت عبدالرسول محمدی؛ ٣١ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz