#دو
اصلا تکیه کلام او این بود که "خودت رو خرج امام حسین(ع) کن. معلوم نیست از این مجلس به مجلس بعدی برسی!"
#چله_نوکری
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#عمار_حلب
@shahidmohammadkhani
#یک
وقتی مسئول هیئت بود از اول تا آخر پای کار همه چیز می ایستاد. همه این را حس می کردند. در هئیت هفتگی علمدار، از سه چهار ساعت قبل می آمد همه چیز را بررسی می کرد. خاک های راه پله را جارو میزد، کفش هارا جفت می کرد. اسپند دود می کرد. مقید بود بچه ها از اول در مجلس حاضر باشند و آل یاسین در مجلس خوانده شود.
#چله_نوکری
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#عمار_حلب
@shahidmohammadkhani
نوکرت شوم...
شاید رسیده ای که تو آقا کنی مرا
یا که فدای اکبر لیلا کنی مرا
شاید میان دسته ی ظهر عزای تو
اذنم دهی و تو سقا کنی مرا
شاید میان روضه ی شش ماهه اصغرت
اشکم ستانده، راهی ماءوا کنی مرا
شاید شوم خرابه نشین، مثل دخترت
مهمان روضه ی سر و بابا کنی مرا
شاید مرا ببری #کربلا؛ و بعد
مهمان خوان حضرت زهرا کنی مرا
شاید به پای #روضه بمیرم برای تو
صاحب نفس، چو حضرت عیسی کنی مرا
شاید سرم به پای تو افتد، نگار من!
با گوشه چشم، حضرت یحیی کنی مرا
شاید مرا دمی بخری نوکرت شوم
شاید رسیده ای که تو آقا کنی مرا
سروده#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#دهه_عاشقی
#دهه_محرم
#حب_الحسین_یجمعنا
@shahidmohammadkhani
سائل
من خراب افتاده ی این گوشه ام
طائف و من سائل این کوچه ام
با پیاله می به ساغر می زنم
در کنار یار پرپر می زنم
از وجودش مست و شیدا می شوم
در سجودش همچو موسی می شوم
پیچش مویش مرا دیوانه کرد
طاق ابرویش مرا بیچاره کرد
جوشش می پاکبازم می کند
رقص مویش بی نیازم می کند
از وجودش عشق را سر می کشم
روی این دل، نقش یک سر می کشم
یک سر روی نی و یک دل ز پی
یک دل مجنون و یک لیلی به نی
یک هوای عشق و من مستی ضمیر
یک خدای عشقو من او را حقیر
یک صراط و راه و یک خط مبین
یک یقین، حق الیقین، عین الیقین
سروده#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#دهه_عاشقی
#دهه_محرم
#حب_الحسین_یجمعنا
@shahidmohammadkhani
می کشی مرا...
این اشک ها برای شما، می کشد مرا
با روضه های آل عبا، می کشد مرا
اهل کسا شدیم ز بس اشک ریختیم
این گریه های زیر عبا می کشد مرا
یادش بخیر ناله و ذکرِ "حسین جان"
تو "می کشی مرا"ش، خدا می کشد مرا
من را ببر زیارت و آنجا شهید کن
یاد حریم کرب و بلا، می کشد مرا
دارالشفاست روضه ی تو،من مریض عشق
این درد و این دوا و شفا، می کشد مرا
فطرس شفا گرفته ی قنداقه ی شماست
این جود و این سخا و عطا، می کشد مرا
گویند تحت قبه، دعا مستجاب است
این حاجت نگفته گشته روا، می کشد مرا
روزی سه وعده بوسه بر آن خاک می زنم
این خاک سرخ کرب و بلا، می کشد مرا
لبیک گفته ایم به "هَل مِن مُعین" تان
"لبیک یا حسین" شما، می کشد مرا
ما را بکش، ببین که خاطرمان جمع می شود
این اشک ها برای شما، می کشد مرا
سروده#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#دهه_عاشقی
#دهه_محرم
#حب_الحسین_یجمعنا
@shahidmohammadkhani
تو را می خواهم ...
بارها گفتم و گویم که تورا می خواهم
از کرم خانه تو لطف و عطا می خواهم
آبم ازسر بگذشت است و به سرحد جنون
دگر از خوف نگویید رجا می خواهم
استخوانی در گلو دارم و خاری در چشم
به فراقت ز خدا اشک و نوا می خواهم
باز از قافله جا ماندم و نومید شدم
وصلت جمله رفیقان ز خدا می خواهم
مستکینم به جز ازعشق توام نیست کسی
بر سر خوان تو ارباب سخا می خواهم
استخوانی بده تا کلب درت رام شود
منم آن کلب که از شاه فنا می خواهم
به خدا چشم به دستان تو دارم آقا
دیدن صحن تورا کرب و بلا می خواهم
غافل از قافله گشتم همه از دستم رفت
من غفلت زده دستان رها میخواهم
سروده #شهید_محمدحسین_محمدخانی
#دهه_عاشقی
#دهه_محرم
#حب_الحسین_یجمعنا
@shahidmohammadkhani
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
#قربة_الی_الله
گفت:
رفتم به طرف نمازخونه، دیدم یه برگه a4 به دیوار زده به این مضمون نوشته"برادر محمدحسین خانی، درگذشت کودک دلبندتان را به شما تسلیت میگوییم".
شنیده بودم تازه بچه دار شده. یه فاتحه ای خوندم و رفتم پیِ کارم...
.
.
گفت:
هیئت تموم شد و شام رو خوردیم. بعد دست عمارو گرفتم ورفتیم به طرف اتاقم. برقو روشن نکردیم... صدای گریمون بی بهونه بلند شد... یکی من میگفتم و یکی عمار میخوند....انگار تازه عزاداری ما شروع شده بود... من خوندم:
دست را بر طناب می گیرد
بچه را از رباب می گیرد
بچه را از رباب می گیرد
خیمه را اضطراب می گیرد
دست و پا می زند علی اصغر
تیر دارد شتاب می گیرد
مگر این حنجر بهم خورده
چند قطره آب می گیرد
از سوال نکرده اش حنجر
به سه صورت جواب می گیرد
آه از غنچه گلی این بار
تیر دارد گلاب می گیرد
تا که اصغر سوار عرش شود
خود مولا رکاب می گیرد.
صدای گریه ی بلند عمار بیتاب ترم میکرد.... عمار جواب میداد:
تو فقط نیزه نخور صدعلی اصغر به فدات
دادمش بلکه بگیری سپرش گردانی
گلویش تازه گل انداخته من می ترسم
صبرکن تا صدقه دور سرش گردانی
و ضجه های عمار همه محیط اتاق رو میگرفت... من میخوندم:
این که جلوی خیمه ها زانو زده کیست؟
شاید زبانم لال بیچاره رباب است
اصلاً بیا و فرض کن کن که آب خورده
اصلاً بیا و فرض کن یک گوشه خواب است
اینکه نمیخوابد علی تقصیر تو نیست
به جای لالا بر لب تو آب آب است
گیسو نکش اینقدر تو تازه عروسی
ای کاش میشد زودتر دست تو را بست
حال عمار آتیشم میزد... آتیش میگرفتم با گریه هاش... عمار جواب میداد:
سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات
چه زود این همه تغییر کرد آب فرات
چه کرد با جگر تشنه ها نمی دانم
رُباب را که زمین گیر کرد آب فرات
رُباب را چقدر در حرم خجالت داد
همان دو لحظه که تاخیر کرد آب فرات
سفید شد همه گیسویش یکی یکی
عروس فاطمه را پیر کرد آب فرات
همان که آبرویت را ز گریه اش داری
سه شعبه در گلویش گیر کرد… آب فرات
دو قطره آب ندادی و شاه عطشان را
چقدر حرمله تحقیر کرد، آب فرات
و نتونست شعر رو تموم کنه... هق هق میزد... داد میزد... عمار دوباره ادامه داد و خوند:
حالا برای خنده که دیر است گریه کن
بابا نخواب… موقع شیر است گریه کن
درمانده ام میان دو راهی کجا روم
چشمم که رفته است سیاهی کجا روم
جان رباب من به همه رو زدم نشد
دنبال آب من به همه رو زدم نشد
زار میزد و میخوند... به اینجا که رسید، با همون حالت زار، رو بهم کرد و گفت:اینو هیچ جا نگفتم، الان میخوام به تو بگم...
عمار با حال زارش و بغض گلو گرفته اش گفت:
دیدی میگن اباعبدالله بعد از علی اصغر متحیر شد، درمونده شد، تو دوراهی موند... دو قدم به سمت خیمه میرفت... دو قدم بر میگشت... حیرون شده شده بود... شرمنده رباب شده بود...
عمار گفت:
اردوگاه بودم که تماس گرفتن حال بچه ات خراب شده... چیزی تو گلوش گیر کرده بود و.... راه نفسش بسته شده بود....خودمو سریع رسوندم ولی... بچه ام... طفلم... گلم... پر پر شده بود...
با چشمای پر اشکش نگام کرد و گفت، نگاه مادرش آتیشم میزد، گلش پرپر شده بود جلو چشماش...
میگفت: بچه رو از مادرش گرفتم و.... نگذاشتم که بیاد، که باشه... خودم غسلش دادم... خودم گلم رو کفن کردم... خودم بهش نماز خوندم... خودم قبرش رو کندم و تو خاک گذاشتمش.... خودم خاک رو تن نازنینش ریختم...
میگفت: وقتی میخواستم برگردم خونه... از شرمندگی مادرش... دو قدم میرفتم... دو قدم برمیگشتم... میگفت متحیر شده بودم چی کار کنم....برم... نرم...
میگفت حسین متحیر شده بود... بچه تو آغوشش بود... برده بود سیرابش کنه... حالا سر علی اصغرش رو یه دست و.... تن گلگونش تو یه دست دیگه.... آقا به سمت خیمه برگشت... دید رباب کنار خیمه است.... پاهای آقا.... دو قدم میرفت.... برمیگشت.... میگفت خانم رباب به خیمه برگشت تا امام خجالت نکشه.... ولی رباب... مادر بود.... مادر بود....
میگفت نمیدونستم چی کار کنم... خانومم.... مادر بچه ام.... برم خونه.... نرم.....مسگفت هنوزم یه وقتایی خانومم میگه، طفلم رو تو خاک کردی.... میگفت آتیش میگیرم.... آآآآآخ حسییییییین
میگفت بمیرم برا دل ارباب....
.
.
.
مادر طفل شیرخوار... منو ببخش...
السلام علیک یا عبدالله الرضیع...
#فرمانده
#عمار
#شب_هفتم
#علی_اصغر
#روضه
#سربازان_آخرالزمانی_امام_زمان_عج
#فدایی_حضرت_زینب_سلام_الله_علیها
#شهیدمحمدحسین_محمدخانی
@shahidmohammadkhani
سینه میزنیم ...
عمری است پای بیرقتان سینه میزنیم
با ذکر یا حسین گریه کنان سینه میزنیم
یادش بخیر کرب و بلا، عطر و بوی سیب
یاد حریم اطهرتان سینه میزنیم
گردیده دال، قامت محبوبهء خدا
با روضه های مادرتان سینه میزنیم
یاد #رباب، یاد تمنای آب آب
یاد #علی_اصغر تان سینه میزنیم
صدپاره گشت قدر تمامی کربلا
یاد شبیه پیمبرتان سینه میزنیم
یاد خرابه، یاد سه ساله و یاد تشت
یاد تجلی سرتان سینه میزنیم
یاد خیام، یاد عطش، یاد بی کسی
با یاد سوخته خیمه یتان سینه میزنیم
یاد شریعه، یاد علقمه، یاد سوار ها
یاد رشید قامتتان سینه میزنیم
ایوب مانده در عجب ز مصیبات کربلا
با یاد صبر زینبتان سینه میزنیم ...
سروده #شهید_محمدحسین_محمدخانی
#دهه_عاشقی
#دهه_محرم
#حب_الحسین_یجمعنا
@shahidmohammadkhani
امسال هم بدون تو #هیئت گرفته ایم
#یا_لیتنا_کنت_معکم
#به_امید_وصال
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
@shahidmohammadkhani