♥️جلسه اول : کارگاه اصول و فنون مشاوره کودک و نوجوان
😍ویژه والدین
💯مدرس کلاس آقایان :
جناب آقای #فرجی
مدرس کلاس بانوان:
سرکارخانم #نصیری
✅ سرفصل های دوره ؛
📌 اصول تربیتی کودک و نوجوان
📌 روشهای تربیتی کودک و نوجوان
📌 مهارت های ایجاد رابطه با کودک و نوجوان
📌 تکنیک های معمول در مواجهه خلاقانه با اختلالات کودک و نوجوان
⏳زمان: یکشنبه ۵ مرداد ماه ۹۹
⏰ ساعت ۱۷:۳۰
تلفن ثبت نام : ۰۹۳۷۸۸۵۳۵۳۵
مکان برگزاری کلاس: میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_79
این خبر مسرت بخش به سرعت در ميان کل فاميل و همسایه و دوست و آشنا پخش شد
اون زمان دختر خيلی ساده ای بودم که نتونستم حسادت خيلی ها رو تشخيص بدم و فکر کردم همه مثل من از این اتفاق خوشحال هستند !
خبر خوشحال کننده ی بعدی که شنيدم رتبه کنکور هستی بود ، رتبه اش
اختلاف خيلی کمی با رتبه من داشت و هر دو از این بابت ذوق زده بودیم .
زمان انتخاب رشته یاسين هم برای من و هم برای هستی این کارو خيلی
خوب انجام داد ،
جواب انتخاب رشته که اومد من ساعت ها در خانه چرخيدم و خندیدم ، من
و هستی مهندسی معماری دانشگاه تهران قبول شده بودیم و از ذوق روی پا
بند نبودیم ، مانتو و کيف و کفش دقيقا یک شکل و یک مدل خریدیدم ، روز اول دانشگاه وارد کلاس که شدیم همه فکر می کردند که دو قلو هستيم و ما
هم با شيطنت تایيد می کردیم
اکثر همکلاسی هایی که داشتيم هم سن و سال خودمون بودند اما در ميان
آن ها چند نفری بودند که انگار چند سالی به اميد قبولی در دانشگاه دولتی
پشت کنکور مانده اند ، شيما یکی از همان ها بود که از چهره اش می شد
فهميد که بالای 24 سال دارد ولی چيزی که باعث تعجب همه می شد
وضع ظاهری اش بود ، در دانشگاه ما اکثر افراد تيپ ساده ای داشتند و
کامال مشخص بود که از این بچه خرخون هایی اند که تنها دنبال درس
هستند ،
اما شيما مانتوهای کوتاه به مد روز می پوشيد و موهای رنگ شده اش را از
مقنعه اش بيرون می ریخت ، آرایش غليظی می کرد به طوری که من به
جایش احساس می کردم صورتم سنگين شده ، هميشه خدا هم یک آدامس
گوشه دهانش با صدای بلندی جویده می شد و با تمام این اوصاف از حراست دانشگاه به سادگی رد می شد
من و هستی کاری به کسی نداشتيم و بدون حاشيه درس می خواندیم اما
انگار در دنيای امروز اینکه سرت در کار خودت باشد کافی نيست و کسانی
هستند که تنها مضوع مهم زندگيشان کارهای توست !
من توجهی به اطرافم نداشتم به همين علت توجه شيما به خودم را نمی
فهميدم ، اولين باری که متوجه این موضوع شدم که بعد از پایان کلاس مریم به سراغم آمد :
- یامين وایسا کارت دارم .
با هستی ایستادیم تا مریم به ما برسد ، دختر زیبای شهرستانی که ریشه
های موهای مشکی اش خيلی کم از مقنعه اش معلوم بود با پوست مهتابی
اش تضاد قشنگی به وجود می آورد ،
نفس زنان به ما رسيد و ما را به گوشه ای کشيد :
- این شيما از تو چی می خواد
+چرا باید از من چيزی بخواد ؟
- یعنی تو نفهميدی ؟
+ چيو نفهميدم ؟
- همه ی بچه ها فهميدن که نگاه شيما مدام روی توئه و به اصطلاح زاغ
سياه تو رو چوب می زنه .
+ واقعا ؟
- تو باغ نيستيا ! حتی بعضی از بچه ها دیدن که تو رو تعقيب هم می کنه .
+ چرا باید این کارها رو بکنه ؟ من یک دختر معمولی ام .
- نمی دونم والا ، ولی حواست رو خوب جمع کن که یک وقت یک دستی
نخوری !
+باشه ، مرسی که گفتی
از وقتی که مریم اون حرف ها رو بهم گفت ناخودآگاه تمام حواسم به شيما
معطوف شد و فهميدم حق با مریمه ، شيما تمام حواسش در طی کلاس ،
بعد از کلاس ، در محوطه و ... مدام به من بود ، موضوع ساده ای به نظر نمی رسيد بنابراین با خانواده ام در ميان گذاشتم ،
همگی در فکر فرو رفتند و بعد از چند دقيقه بابا گفت :
- یامين جان تو ذهنتو درگير این مسائل نکن و فقط به درس توجه داشته
باش ، سعی کن اصلا نگاهش نکنی .
+ چشم بابا .
طبق حرف های بابا عمل کردم و کالا شيما را نادیده گرفتم ، من و هستی
هم کم کم شيما را فراموش کردیم.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
#زندگی_آموختنی_است
✅ برای اولین بار در کاشان :
💢پک کامل #خانواده_درمانی
💥 کارگاههای یک روزه 💥
🕰 هر روز از ساعت ۱۷:۳۰
♨️ #تخفیف_ویژه به مناسبت دهه مبارک ذی الحجه و به دلیل استقبال شما عزیزان :
زوجینی که هر ۶ کارگاه را شرکت کنند بجای ۳۰۰ هزار تومن فقط با پرداخت ۲۰۰ هزار تومن می توانند ثبت نام کنند
جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹
09378853535
🏛مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
#شماره۶۸ #همسرانه ⁉️چه زمانی انسان شروع به #پیر شدن میکند؟ 🌟 زمانی که #خاطرههایتان از #آرزوه
#شماره۶۹
#همسرانه
#حرف_حساب
بی محلی میکنید تا بیشتر قدرتان را بدانند؟ فاصله میگیرید که تشنه ی بودنتان و داشتنتان بمانند؟ زنگ نمیزنید،جواب پیام را یکی در میان میدهید که فکر کنند آنقدر ها هم دست یافتنی نیستید؟
✖️ اشتباه قضیه را متوجه شدید... بی محلی کردن شاید اولش جواب بدهد، ولی بعد نتیجه اش دلسرد شدن است دلسرد شدن از شما و علاقه اش... 👈🏻 فاصله گرفتن شاید کمی باعث نزدیک تر شدنش باشد،ولی بعد فاصله ای بینتان ایجاد میکند که با هیچ چیز پر نمیشود...
زنگ نزدن و جواب پیام ندادن شاید اوایل کارآمد باشد، ولی بعد نتیجه هر یک پیامش میشود پشیمانی میشود سرزنش کردن خودش و احساسش،میشود پیام های تایپ شده ولی ارسال نشده... هیچ رابطه ی پایداری، هیچ عشق ماندگاری، هیچ دوست داشتنِ همیشگی با کم محلی و فاصله گرفتن پیش نرفته،چه برسد به اینکه به سرانجام رسیده باشد... تعادل یادتون نره!
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
🔴 نگاه به نامحرم
✍توصیه اهل بیت در مورد لحظه نگاه به نامحرم چیست؟ در روایات توصیه شده است هنگام دیدن نامحرم، نگاه خود را به سمت آسمان بلند کنید که این کار پاداش دارد
پیامبر در پاسخ به این سوال فرمودند:
سرش را به طرف آسمان بلند کند [و دعا نماید] و به نگاهش به آن زن ادامه ندهد؛ بلکه مراقب باشد و براى موفقیت در خوددارى از نگاه به نامحرم، از فضل پروردگار کمک بطلبد.
📚 الکافی ج ۵ص ۴۹۷
پیامبر اکرم فرمودند :
هیچ مسلمانى نیست که چشمش به نامحرم بیفتد و برای خدا از آن، روی برگرداند، مگر اینکه خداوند به او توفیق عبادتى دهد که شیرینى آنرا در قلبش مییابد.
📚 جامع الاخبار، ص۱۴۵
* #بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان*
@hamianekhanevade
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
#زندگی_آموختنی_است ✅ برای اولین بار در کاشان : 💢پک کامل #خانواده_درمانی 💥 کارگاههای یک روزه 💥
#زندگی_آموختنی_است
✅ برای اولین بار در کاشان :
💢پک کامل #خانواده_درمانی
💥 کارگاههای یک روزه
🌈روز سوم : دوشنبه ۶ مرداد
🕰 ساعت ۱۷:۳۰
موضوع : مشاوره #حقوقی
استاد کارگاه آقایان : آقای دهقانی
استاد کارگاه بانوان : خانم طائفی
✅ یاد بگیریم با حقوق متقابل و وظایف خودمون آشنا بشیم
✅آموزش حقوق متقابل زوج و زوجه،
💢مشکلات روند دادرسی ازجمله:
🔸 اطاله دادرسی،
🔸تحمل هزینههای روند دادرسی،
🔸آسیبهای روحی_روانی ناشی از آن،
🔸عواقب خانوادگی جدایی،
🔸مشکلات فرزندان طلاق
💫💫💫🌈💫💫💫
مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان
جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹
09378853535
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
سلام علیکم🌹
سوال1⃣
🔹آیا میدانید در چه روزی از سال گناهان انسان، بیشتر بخشیده می شود؟
❓حدس شما چه مناسبتی هست؟
ماه مبارک رمضان؟ شب قدر؟ روز عرفه؟ روز عاشورا؟ روز غدیر؟
💡 امام صادق علیه السلام فرمودند:
🔹روزی هست که خداوند در آن روز 2برابر شب قدر و ماه مبارک رمضان، گناهکار از آتش جهنم آزاد می کند😳
🔹و 2 برابرعید فطر، در آن روز پاداش داده می شود😀
🔹و گناه ۶۰سال⌛ ازانسان بخشیده میشود😍
🔸و آن روز بزرگ، روز «عیدغدیرخم» است🎉
(بحار/ ج 94/ ص119)
❗آیا تا بحال چنین نگاهی👀 به #عید_غدیر داشته ایم؟
☘☘☘☘☘☘☘
سوال2⃣
🔹بنظر شما مهمترین #عمل_عبادی در روز عیدغدیر چه چیزی هست؟
❓نماز روز عید؟ غسل؟ روزه؟ دیدار سادات؟ صله رحم؟ پوشیدن لباس نو؟ عطر زدن؟ خواندن عقد اخوت؟
💡امام صادق علیه السلام فرمودند:
🔹از بالاترین عبادات در روز غدیر، #اطعام_کردن است و می بایست روز غدیر را بنام «اطعام الطعام»🍛 نامید.
(بحار /ج95/ ص323)
☘☘☘☘☘☘☘
سوال3⃣
🔹آیا می دانید خداوند در دین اسلام، برای #اطعام_کردن مومنین (بطورکلی) چه پاداشی در نظر گرفته؟
💡امام صادق علیه السلام فرمودند:
«هيچيك از مخلوقات پروردگار #ثواب_اطعام_كردن به مؤمن را نمىداند، نه ملائكه مقرّب ونه حتی پيامبران مرسل، بلكه فقط❗پروردگارجهانيان، ثواب آن را مىداند
(كافى/ج 2/ص201)
☘☘☘☘☘☘☘
سوال4⃣
🔹حال بنظر شما #ثواب_اطعام_کردن مومنین، در روز #عید_غدیر چقدر هست؟
💡امام صادق علیه السلام فرمودند:
🔹هرکس #یک_مومن را در روز عید غدیر اطعام کند
🔹خداوند پاداش #یک_میلیون بار اطعام به پیامبران و صدیقین
🔹و پاداش #یک_میلیون اطعام به شهدا✨
🔹و پاداش #یک_میلیون اطعام به افراد صالح
🔹آن هم در #کنار_کعبه🕋 به اطعام کننده می دهد!
(بحار ج6 ص 303)
❗باورتون میشد که خداوند برای #اطعام_غدیر اینقدر پاداش گذاشته باشه؟!
❗معمولا خانواده های مذهبی در کدوم یک از مناسبتهای سال، برای #نذری_دادن دست به قابلمه میشن؟!
🔸حال دو تقاضا از محضرتون:
تقاضای1⃣:
در روز عید غدیر به قدر توان، داخل منزل خودتون🏡 #اطعام_کنید و یا بین همسایگان چند ظرف خوراکی #توزیع_کنید.
تقاضای2⃣:
این خبر را بین بستگان، دوستان و همسایگان خود #نشر_دهید🔊 تا ایشان هم از این #ثواب_بزرگ بهره مند شوند
⭕ یادمان باشد که در اطعام کردن، مقدار و #نوع_غذا مهم نیست. بلکه نزد خداوند اجر و پاداش دارد، هدف و #نیت_خالصانه شماست.
دوهفته تا عید غدیر باقیمانده، از هم اکنون مقدمات اطعام را فراهم کنیم:
موسسه خیریه فضل (صندوق نیکوکاری کوثر ) شماره ثبت 128
با مسئولیت خانم نصیری
☘☘شماره کارت:
۵۰۴۱۷۲۷۰۱۰۰۷۸۲۷۵
☘☘شماره حساب شبا جهت واریز وجه
۵۰۰۷۰۰۰۳۸۸۰۰۲۲۳۴۹۷۴۵۶۰۰۱
💐💐💐💐
کانال رسمی دست های مهربانی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@dastemehrbani
#زندگی_آموختنی_است
✅ برای اولین بار در کاشان :
💢پک کامل #خانواده_درمانی
💥 کارگاههای یک روزه
🌈روز چهارم : سهشنبه ۷ مرداد
🕰 ساعت ۱۷:۳۰
موضوع : مشاوره #طبی
استاد کارگاه آقایان : آقای دکتر روحانی
استاد کارگاه بانوان : خانم دکتر شیروانی
✅ نقش طبع و مزاج در زندگی خانوادگی
✅ تاثیر تعدیل مزاج در درمان بد رفتاری ها
✅ درمان خیانت و رفتارهای پر خطر
✅ درمان خساست ،وسواس ، افسردگی و...
💫💫💫🌈💫💫💫
مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان
جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹
09378853535
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_80
ترم دوم به پایان رسيد و تابستان شروع شد ، حرف های یواشکی بين مامان
و یاسين را به خوبی تشخيص می دادم کمی بعد هم بابا بهشون اضافه شد
من اما اصلا سعی نکردم موضوع رو بفهمم ، یا بالاخره خودشون بهم
ميگفتن یا اصلا به من ربط پيدا نمی کرد .
اما چند شب بعد متوجه شدم حدس اولم درست بوده چون بالاخره صدام
کردن و گفتن که درباره یک موضوع مهم ميخوان باهام حرف بزنن ، حدس خودم این بود که حرف خواستگار هست وحتی پاسخ منفی هم آماده کرده بودم ،
همگی روی مبل های راحتی نشسته بودیم و من منتظر بودم که بابا شروع
کنه اما با جمله ناگهانی یاسين شوکه شدم :
- من عاشق شدم .
با چشم های گرد شده به برادرم نگاه می کردم ، چشمان یاسين در حين گفتن این جمله برق عجيبی داشت که قبلا در چشمانش ندیده بودم ، کم کم از شوک خارج شدم و لبخند عميقی روی لب هام شکل گرفت :
+ مبارک باشه داداش
از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ، روبروش ایستادم تا اون هم بایسته ،
وقتی ایستاد به آغوش کشيدمش دست های گرم برادرانه اش دورم پيچيد ،
سرمو از روی شونه اش بلند کردم ، روی پنجه ام ایستادم با قد 165 باز هم به گونه اش نرسيدم بيشتر پاهامو کشيدم تا توانستم گونه اشو بب*و*سم و در دل قربان صدقه ی قد و بالای بلندش رفتم .
بالاخره شب خواستگاری فرا رسيد ، از مامان شنيده بودم دختره 3 سالی از
یاسين کوچيکتره و کارشناس ارشد روانشناسی هست ،
یاسين جلوی یک خانه بسيار شيک و امروزی ایستاد و من فکر کردم سطح
ماليشون در حد خود ماست و این یک پوئن مثبت به حساب می آمد ،
مامان زنگ آیفون را زد و خانمی پاسخ داد :
- سالم خانم والا ، خوش آمدید ، بفرمایيد .
و درب با صدای تيکی باز شد و همگی وارد شدیم
از حياط بسيار بزرگی گذشتيم و از پله هایی که به درب اصلی خانه می رسيد بالا رفتيم ، خانم و آقای بسيار محترمی منتظر ما بودند ، سلام و عليک و باقی تعارفات انجام شد و ما وارد خانه شدیم ، دختری ریزنقش که خودش را سحر دختر کوچک خانواده معرفی کرد داخل سالن بود ،
همگی روی مبل های سلطنتی بالای خانه نشستيم ، بحث اقتصادی بين پدرها و صحبت های زنانه بين مادرها شروع شد ، علی القاعده من و سحر هم با یکدیگر شروع به صحبت کردیم ،
سحر یک سال از من بزرگتر و دانشجوی تأتر بود ، از آن دسته آدم هایی
بود که خيلی زود سرصحبت را باز می کرد و صميمی می شد ،
چشمم که به داداشم افتاد دلم براش سوخت ، چشمش به راهی بود که
احتمالا قراره عروس خانم تشریف بياره
بابا که متوجه شد زود مسير صحبتو از اقتصاد به جوان ها کشاند و مامان
هم این وسط جمله ی معروف عروس خانم برای ما چایی نمياره ؟ را گفت ،
با صدای نرم لطيفی که سلام گفت چشمم را چرخاندم ، الحق والانصاف که یاسين حق داشت عاشق چنين دختری بشود ، دختری که قد بلند و کشيده ای داشت و در لباس صورتی رنگ که کاملا مشخص بود خوش اندام است ، شالی همرنگ لباسش روی سرش به طرز زیبایی بسته بود به طوری که حتی یک تار مویش هم بيرون نبود ،
برعکس خواهرش اصلا ریزنقش به نظر نمی رسيد ولی صفت درشت بودن
هم به او نمی چسبيد ، به نظرم استخوان بندی متوسطی داشت ، چشمان مورب مشکی رنگش در ميان پوست گندمی اش با آن بينی قلمی و لبان قلوه ای از او یک دختر بسيار جذاب و دلربا ساخته بود .
بسيار متين و باوقار به پيش آمد و در ابتدا سينی چای را جلوی بابا گرفت
که بعد از تعارف های معمول بابا چای را برداشت ، بزرگترها که چای برداشتند سينی را مقابل یاسين گرفت
لحظه ی بسيار جذابی بود ، چشمان هر دو برق می زد و گونه های عروس
خانم گُل انداخته بود ،
سينی را جلوی من گرفت :
- بفرما عزیزم .
+خيلی ممنون خانمِ ... ؟
- شادی هستم .
+ من هم یامين هستم .
- خوشبختم گلم .
+ همچنين .
و با لبخند مهربانی از من دور شد و روی مبل کنار مادرش نشست
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_81
صحبت های معمول زده شد و یاسين و شادی برای صحبت به سالن دیگری رفتند ، یک ساعتی حرف زدنشان طول کشيد و موقعی که آمدند
چشمان هر دویشان می خندید ،
قرار شد چند جلسه ای برای آشنایی بيشتر با هم بيرون بروند .
روزهای تکرار نشدنی ای رو پشت سر می گذاشتم ، همه چيز زیادی ایده آل به نظر می رسيد ، یاسين و شادی بعد از یک ماه نظر مثبت خودشونو اعلام کردند ،
و قرار بله برون گذاشته شد ، خانواده کوچک 4 نفره ما از شوق ازدواج تک
پسر خانواده روی پا بند نبودند ،
شب بله برون داداشم از هميشه خوشتيپ تر و برازنده تر به نظر می رسيد و من طاقت از کف دادم و جمله ی " وای یاسين پيراهن سفيد چقدر بهت مياد ، ماه شدی داداش ، ماشاالله " را بر زبان آوردم و قولی که ميخواست برای بزرگ نشدنم ، برای نرسيدن به این روزها از من بگيرد ؛
و فرصتی که برای دادن این قول باقی نماند و ما به خانه ی عروس خانم
رفتيم .
در این مدت متوجه شده بودم که شادی بسيار خوش پوش هست و هميشه
در عين رعایت کامل حجاب زیبا به نظر می رسه ، در پيراهن ساده ی سفيد رنگ دل از برادر من برد و من این موضوع را از امتداد طولانی نگاه یاسين بر روی نوعروسش متوجه شدم ،
همه بزرگترهای اقوام پدری و مادری در مجلس حضور داشتند ، صحبت از
مهریه که به ميان آمد همگی از مهریه ی مد نظر شادی شگفت زده شدند ،
مهریه یک شاخه گل رز بود ، بابا خيلی سعی کرد که عروس آیندشو
منصرف کنه اما شادی از تصميمش برنگشت
بالاخره خانواده ما به سختی این مهریه رو پذیرفتند و قرار بر این شد پایيز
در یک مناسبت مذهبی عقد کنند و تا آن موقع بهتر همدیگرو بشناسند .
***
با پایين رفتن تخت متوجه شدم کسی لبه تخت نشسته ، دستی به روی
بازوم به حالت نوازش کشيده شد :
- عزیزم خانواده پدرت اومدن .
+خب من چی کار کنم ؟
- توام باید باشی !
+چرا ؟
- چون تو جز اوليای دم هستی .
+ اما من هنوز تصميمی نگرفتم .
- اما همه منتظر شنيدن نظر تو هستن
+من نياز به فرصت دارم .
- خب همين حرف ها رو به افراد بيرون از این اتاق هم بگو .
- شادی خواهش ميکنم .
+ یامين بيا .
لبه تخت کنارش نشستم و در تاریکی اتاق به صورتش خيره شدم و به این
فکر کردم که برق چشمان مشکی رنگش خيلی وقت است که خاموش شده
، با دستانم صورتشو قاب گرفتم :
+ تو زیادی خوبی ، داداشم حق داشت عاشقت بشه .
- داداشت هم زیادی خوب بود ، به خاطر همين پابند این دنيا نشد ؛
وارد پذیرایی شدم ، شادی هم کنارم قدم برميداشت ، عمه سرور و عمه
سيمين کنار هم نشسته بودند ، عمو ناصر هم روی یک مبل تک نفره پا روی پا انداخته بود
هيچکس متوجه حضور ما نشد چون انگار بحث داغی وسط بود که عمو
ناصر با هيجان می گفت :
- نادر ، فرصت خيلی اوکازیونيه ، یاسين برای همه ما عزیز بود اما دو ساله
که رفته زیر خاک ، با اعدام اون پسره هم که برادرزاده من زنده نميشه ، اما
به جای پسرت ميتونی یه پول درست و حسابيو زنده کنی ، بيا و دیه رو بگير
و رضایت بده .
سالن دور سرم می چرخيد ، صدای عمو تو سرم اکو می شد " به جای
پسرت ميتونی یه پول درست و حسابيو زنده کنی "
دست های بابا اینقدر دسته مبل رو فشرده بود که پوست سبزه اش به
سفيدی می زد ، مامان لب گزیده با چشمانی پر از اشک به عکس یاسين
روی دیوار خيره بود ،
عمه سرور با ذوق در تایيد حرف عمو ناصر گفت :
+ تازه زمان فوت یاسين ماه ذی القعده بوده یعنی ماه حرام و دیه بيشتره.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝