eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
670 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
در مناظره ای که بین (علیه السلام) و در حضور (لعنت الله علیه) برگزار شد ؛ امام رضا (علیه السلام) به یحیی فرمودند : ای یحیی بپرس . یحیی گفت : شما بپرسید . امام رضا (علیه السلام) فرمودند : ای یحیی ، نظر تو درباره کسی که ادعای میکند ، ولی به راستگویان نسبت میدهد ، چیست ؟! آیا چنین کسی است یا ؟ یحیی مدتی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت ! مأمون (لعنت الله علیه) گفت : یحیی چرا جواب نمیدهی ؟ یحیی گفت : امام رضا (علیه السلام) سؤالی از من پرسیدند که نمیتوانم آن را بدهم . مأمون (لعنت الله علیه) از امام رضا (علیه السلام) پرسید : منظورتان از این چه بود ؟ امام رضا (علیه السلام) فرمودند : طبق نظر ، ابوبکر (لعنت الله علیه) راستگو بوده است . حال راویانِ صادق گفته‌ اند که : روزی ابوبکر (لعنت الله علیه) بر فراز اعلام کرد : " وَلِيتُكُم وَ لَستُ بِخَيرِكُم 👈🏻 شما مرا بر خود قرار دادید ، در حالی که من از شما نیستم ! " اگر این سخنِ ابوبکر (لعنت الله علیه) راست است ، میگوئیم امیر باید بهتر از مردم باشد ، پس در نتیجه ابوبکر (لعنت الله علیه) نیست ! همچنین از قول او نقل کرده‌ اند که گفته است : " أَنَّ لِي شَيطَاناً يَعتَرِينِي 👈🏻 من شیطانی دارم که مرا میکند و گرفتارش هستم ! " اگر ابوبکر (لعنت الله علیه) راستگوست ، پس این سخن هم راست است . در نتیجه نمیتواند امام باشد ، چون توانایی تصرف در را ندارد . و نیز از (لعنت الله علیه) نقل کرده‌ اند که گفته است : " كَانَت إِمَامَةُ أَبِي بَكرٍ فَلتَةً وَقَى اللَّهُ شَرَّهَا فَمَن عَادَ إِلَى مِثلِهَا فَاقتُلُوه 👈🏻 امامتِ ابوبکر (لعنت الله علیه) ، یک کارِ ناگهانی و بود که خداوند ما را از آن حفظ کرد ! پس هر که این کار را تکرار کرد ، او را بکُشید ! " اگر عمر (لعنت الله علیه) راستگو بود ، پس امامت ابوبکر (لعنت الله علیه) به نظر عمر (لعنت الله علیه) هم صحیح نبوده و اگر عمر (لعنت الله علیه) دروغ گفته ، پس خودش هم برای رهبری لیاقت نداشته است . سخن امام که به اینجا رسید ، مأمون (لعنت الله علیه) چنان شد که بی‌ مقدمه فریادی کشید که همه‌ ی آن جمع ، پراکنده شدند . سپس به رو کرد و گفت : مگر نگفته بودم که امام رضا (علیه السلام) را شروع کننده‌ ی قرار ندهید و علیه او جمع نشوید ؟! اینها علمشان ، رسول خداست . منبع : مناقب آل آبی طالب ، ابن شهر آشوب ، باب إمامة أبي الحسن علي بن موسى الرضا ، فصل في علمه ، جلد 2 ، صفحه 351
💠رسول خدا صلّی‌ اللّه علیه و آله: إنَّ صَاحِبَ الخُلْقِ الحَسَنِ لهُ مِثلُ أجرِ الصّائِمِ القَائِمِ همانا انسان خوش‌اخلاق مانند پاداش کسی را دارد که روزها روزه می‌گیرد و شب‌ها عبادت می‌کند. 📚کافی ج۲ ص۱۰۰ «اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
میلاد نبـــی هست ارادت بفرست شادی دل رســـولِ رحمت بفرست حالا که مصادف شده با مرگ عُمر لعنت به عمر برای وحدت بفرست
25.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
{اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج} شاهدی از جنس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله/ اَنَا وَ عَلِیٌّ مِن شَجَرَةٍ وَاحِدَه... عمر و ابابکر، مِنهُ هستند؟ 🎤آیت‌اللّه سیّد محمود بحرالعلوم میردامادی؛ «بحث بسیار مهمّ اعتقادی»
💠مولا علی علیه‌السّلام: لِلظَّالِمِ الْبَادِی غَداً بِكَفِّهِ عَضَّةٌ آغاز كنندهٔ ستم، در قيامت انگشت به دندان مى‌گزد! 📚نهج‌البلاغه حکمت ۱۸۶ «اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
💠ابا هارون گوید: روزی به محضر مبارک امام صادق علیه‌ السّلام شرفیاب شدم؛ حضرتش فرمود: اباهارون، چند روزی است که تو را ندیده‌ام! عرض کردم: خداوند متعال به من پسری عطاء فرموده؛ حضرت فرمود: خدا او را برای تو مبارک گردانَد، چه نامی برای او انتخاب کرده‌ای؟ گفتم: او را محمّد نامیده‌ام؛ امام صادق علیه‌ السّلام تا نام محمّد را شنید، به احترام آن حضرت صورت مبارکش را به طرف زمین خم کرد، به نحوی که نزدیک بود گونه‌های مبارکش به زمین بخورد و زیر لب می‌گفت محمّد، محمّد، محمّد؛ سپس فرمود: جان خودم، فرزندانم، پدرم و جمیع اهل زمین فدای رسول خدا، فرزندت را دشنام مده، کتک مزن، بدی به او نرسان، بدان در روی زمین خانه‌ای نیست که در آن نام محمّد وجود داشته باشد، مگر این که آن خانه در تمام ایّام مبارک خواهد بود. 📚سفینة البحار ج١ ص۴۳۳ «اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نتیجهٔ دوری از معارف اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام و پیروی از سقیفهٔ ملعونه/ کلاس درس برای مرغ‌ها و عصبانیّت خروس!😃 «حتماً ببینید»
ملعون بودن مخالف برائت از دشمنان ائمه علیهم السلام 🔻 قال رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله من تأثم أن يلعن من لعنه الله فعليه لعنة حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:هرکسی که گناه بداند لعن کسانی را که خداوند لعنتشان کرده، پس لعنت خداوند بر او باد. 🔰شرح مرحوم حر عاملی : 🔸وناهيك بهذا الحديث الشريف الصحيح السند الصريح الدلالة وما اشتمل عليه من التأكيد والمبالغة مع ضم الآيات القرآنية السابقة حجة على من توقف في ذلك ، وقد روى في عدة أحاديث معتمدة أن ولاية النبي والأئمة (ع) لا تقبل إلا بالبراءة من أعدائهم وانه تجب عداوة الكافر والفاسق وتحرم محبتهما وموالاتهما. 🔹از این👈🏽حدیث شریف و صحیح👉🏽 سندش روشن و دلالت آن آشکار است، با تأکید و مبالغه ای که در آن است و به همراه آیات قرآنی پیشین، حجّتی بر ضدّ کسی که در آن توقّف کند. در احادیث متعدد اثبات شده است که دوستی پیامبر و امامان علیهم السلام پذیرفته نمی شود مگر با بیزاری جستن از دشمنانشان و دشمنی با کافر و فاسق واجب است و دوستی وهمبستگی با آنان حرام است 📚 الفوائد الطوسيّة الشيخ حر العاملي  ج 1  ص516‌ ••••
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂‌ تصاویری از مرقد مطهّر و غریب حضرت آمنه بنت وهب علیهاالسلام، مادر والامقام حضرت رسول‌خدا صلّی‌‌الله‌علیه‌وآله در روستای ابواء، در میانۀ راه مکّه به مدینه جماعت عمریه هیچ حرمتی برای حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و اهل‌بیت علیهم السلام آن حضرت صلوات‌الله‌علیهم‌أجمعین قائل نیستند و تمام آثار تاریخی و زیارتگاه‌های مرتبط با ایشان را در عربستان تخریب کرده‌اند و تاکنون چندین بار قصد تخریب حرم شریف نبوی در مدینه را نیز داشته‌اند، ولی از شوریدن جهان اسلام بر علیه خود می‌هراسند. •••• 🔴اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🔴
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ۳۷ البوم خاطرات را میبندم، دوباره همان سردرد های همیشگی به سراغم می آیند، فردا🇮🇷 پیکر علی🇮🇷 من را می آورند، پیکر.. فکر کنم یا غرق خون است یا گلوله به قلبش خورده یا اینکه ترکشی بی رحم نفسش را گرفته... نمیدانم.. الان فقط نبودش را احساس میکنم، سمیه چندین بار تماس گرفته بود، هه فکرش را هم نمیکردم بعد از ازمایش بفهمم فرزندم پدر ندارد.... بغض به گلویم چنگ میزند، پدر.. علی کجایی ببینی پدر شدی؟؟ کجایی ببینی فاطمه ات مادر شده؟؟ یادت است میگفتی اگر فرزندمان دختر باشد اسمش را نرگس میگذاری و اگر پسر بود مهدیار میگذاریم! علی؟ من تنها چه کنم با این بچه؟ کجایی مانند همه پدرها برای فرزندت ذوق کنی و جشن بگیری؟ کجایی که مواظبم باشی وسایل سنگین برندارم و نازم را بکشی؟؟ کجایی؟؟ آرزو داشتم باهم به خرید وسایل فرزندمان برویم اما حالا.. علی اصلا من این بچه را بدون تو نمیخواهمممم. اه لعنت به من... لعنت به دیوانگیم... نفسی عمیق میکشم و اشک از چشمانم جاری میشود، روی زمین به سجده میروم و به غلط کردن میفتم، همیشه میگفتی شاکر باش فاطمه، خدا انسان های شاکرش را ارج میدهد. خدا غلط کردم، خدایا ارامم کن، خدایا مواظب این مادر دیوانه باش، خدایا یعنی لایقش هستم؟؟ نمیفهمم خدایا چرا الان؟چرا من؟چرا؟؟ صدای باز شدن در می آید، زینب را میبینم که با چشم هایی گود افتاده نگاهم میکند، کنارم روی زمین مینشیند و میگوید: _ فاطمه جان، تروخدا اینطور نکن با خودت، علیم راضی نیست بخدا فاطمه... سرم را پایین می اندازم، دست های زینب دور شانه ام حلقه میشود، سرم را روی شانه اش میگذارم، یاد شانه های برادرش میفتم... بغضم دوباره و دوباره و دوباره سر باز میکند.. دوباره میشکنم، در آغوش زینب گریه میکنم، زینب اما اینبار گریه نمیکند، مرا آرام میکند، یک آن حالت تعوع میگیرم، بین بغض و گریه به طرف سرویس بهداشتی که در اتاق بود میروم ، هنوز نمیدانند من باردارم! زینب کمرم را مالش میدهد ، فکر میکند مسموم شده ام،اب به صورتم میزنم وبه دیوار تکیه میدهم، زینب میگوید: _چیشد فاطمه خوبی؟؟ چیزی خوردی؟ همانطور نگاهش میکنم، لبخند پر درد ی میزنم و میگویم: - عمه شدی زینب خانوم، عمه بچه برادرت... زینب همانطور نگاهم میکند، ناباورانه با درد.. اما به روی خودش نمی آورد، لبخندی از اجبار برای آرام کردنم میزند ولی دیگر طاق نمیاورد، روی زمین زانو میزند و بغضش میشکند، بیچاره بچه من، که با اعلام وجودش همه زیر گریه میزنند.... لحظه ای دلم برای فرزندم سوخت، ناخودآگاه دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم: _اشکال نداره ، من هستم باهات، قول میدم تنهات نزارم، من مثل بابات بدقول نیستم... هنوز نمیتوانستم بگویم مامان جان، هنوز خودم را در غالب مادری احساس نمیکردم، روی زمین نشستم و زینب را در آغوش گرفتم ، سرش را که بلند کرد، دستانش را دوطرف سرم گذاشت و گفت: _فاطمه جان! مامان شدی! خداروشکر، ببخش دلتنگیای منو، باور کن خیلی خوشحالم، خیلی، فقط نبود داداشه که.. حرفش را قطع میکنم و میگویم: _زینب! من دیگه از هر ادمی نبود رو بهتر درک میکنم، نگران نباش! فقط، فقط اگر من نبودم مواظب... نگذاشت حرفم را کامل کنم، انگشتانش را جلوی دهانم گرفت و گفت: _فاااطمه! تو انقدر ناشکر و ضعیف نبودی! چرا اینطور میکنی؟ خدا هست، ماهستیم پیشت، داداشم هست.. مطمینم، همینجا... لحظه ای وجودم ارام گرفت، احساس کردم علی نگاهم میکند، احساس کردم کنار خدا ایستاده و مرا مینگرد! 🌺🍃ادامه دارد.... نویسنده؛ نهال سلطانی
🌺🍃رمـــان ..🌺🍃 قسمت ۳۸ نباید شرمنده اش میکردم، زینب دستش را روی شکمم گذاشت و گفت: _وای خدا ببین عزیز دل عمشو، چقدر اوچولوعه! ناز نازی مامانو اذیت نکنی ها اگه اذیتش کنی خواهر شوهر بازی در میارم گفته باشم! لبخندی به لب اوردم، نگاهم کرد و گفت: - خواهری! باید به مامان و اقاجان بگیم! سریع گفتم: _وای نه زینب به اقاجان نه من روم نمیشه. زینب لبخندی زد و گفت: - باشه خانوم خجالتی من میگم. وقتی به پدر و مادر گفتیم، اولین کار دستشان را بالا بردند و گفتند: _الهی شکررررررررررر،الحمدالله اما پدر از حقی حرف زد که اتش گرفتم، گفت: _ببین فاطمه جان، شما عروس مایی، تاج سر مایی اما حق انتخاب داری، حق ادامه زندگیتو داری، ببن ببین نمیخوام فکر کنی میخوام بِرونمت نه به جان زینبم، اما فقط میخوام یه موقع تو رودربایسی من و حاج خانوم نمونی ک... دستانم را درهم گره زده بودم که از هجوم بودن با .. حالم دوباره بد شد و به سمت سرویس بهداشتی رفتم، مامان ملیحه نگران دنبالم امد ؛ _اقاجان این چه حرفی بود که زدید؟؟ صدای زینب را شنیدم که دقیقا حرف مرا به پدرش گفت: _اقا جون چرا اینو گفتید ؟ یعنی شما نمیدونید فاطمه جونش به علی بنده؟ مخصوصا که الان یادگار علیم داره! توروخدا عذابش ندید بزارید راحت باشه. بعدا درباره اینا حرف بزنید، حداقل بزارید بعد تشییع پیکر داداش... اسم تشییع که امد تمام محتویات معده ام بالا آمد، احساس کردم بدنم سِر شد، دستم را به دیوار گرفتم که نیفتم اما به محض باز شدن در و دیدن مامان ملیحه پاهایم ضعف کرد و افتادم... دوباره اتاق، دوباره تنهایی،دوباره سِرُم به دستم دوباره و دوباره... اه لعنت به این تکرار های سیاه.. زینب با سینی پر از غذاوارد اتاق شد وکنار تخت نشست، به رویم لبخندی زد و گفت: _پاشو مامان خانوم، پاشو اون نی نی ما گشنشه ها ، بابا یکم به فکر اونم باش .. به تاج تخت تکیه زدم و زینب متکا را برایم تنظیم کرد، گفتم: _نمیتونم بخورم زینب، بخورم گلوم زخم میشه میدونم.. زینب یک قاشق پُر قیمه پلو جلوی دهانم آورد، یادم افتاد که این غذا .. گفتم: - زینب این ، این ناهار نبود علیه که به مهمونام دادید، چطور بخورم؟ چطور غذایی که برای نبود علیمه بخور.. نگذاشت حرفم تمام شود که گفت: _بخاطر علی بخور فاطمه، تروخدا، اونم راضی نیست اینطور ضعیف بشی ! اسم علی که امد با لرزه دستم به روی دست زینب قاشق را درون دهانم گذاشتم، به زور جویدمش، برای هر لقمه یک لیوان آب میخوردم که پایین برود،وقتی بشقاب تا نصفه خالی شد مقاومت کردم و کنار کشیدم ، احساس کردم زینب میخواهد چیزی بگوید اما نمیگوید گفتم: _چیشده زینب چی میخوای بگی؟ از سریع فهمیدن من متعجب شد و گفت: _چیزه .. ولش کن بعدا میگم.. به سمت در رفت که برگشت و گفت: _فردا علی میاد... انگار که لیوان سردی به رویم خالی شد، زینب در را بست و من دیگر توان نداشتم، ایستادم و رفتم که وضو بگیرم تا شاید ارام شوم،چادرم را روی سرم انداختم، جا نماز علی را پهن کردم و بعد از نماز خواندن زیارت حضرت فاطمه را آوردم، همیشه ارامم میکرد، جای من و حضرت فاطمه عوض شده بود، اینبار فاطمه در سوگ علیش بی تابی میکرد، آن زمان حضرت علی در نبود فاطمه اش.. کاش من نبودم و علی بود، کاش این روزهارا نمیدیدم کاش...تکه ای از حرف های حضرت علی را به یاد اوردم...: امام علی(ع) فرمود: چه زود بود که بین ما جدایی افتد، از این فراق تنها به خدا شکایت می‌برم. نفسی علی زفراتها محبوسة یالیتها خرجت مع الزفرات لاخیر بعدک فی الحیاة وانما ابکی مخافة ان تطول حیاتی جان من با آه و ناله هایش در اندرون من زندانی است. ای کاش جان من هم با ناله ها از بدنم خارج شود. بعد از تو خیری در زندگی نیست و من از ترس اینکه مبادا زندگی ام به طول انجامد گریه می کنم. 🌺🍃ادامه دارد... نویسنده؛ نهال سلطانی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا