┏◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚┓
☆اَلابِذِکرِاللهتَطمَئِنَّالقُلوب
☆☆رمان بلند امنیتی-بصیرتی-عاشقانه
☆ #کابوس_رویایی
☆☆قسمت ۲۶۹ و ۲۷۰
_نه... فکرکنم با شما بودن.
_نه! من صبحانه خوردم. فکر کنم با خودتون بودن...شُ..شما پسر بیبیرعنا هستین؟
گونههایش کاملا سرخ شده.خون میان صورتش میدود.زبانش با لکنت به بله میچرخد.
_مجبور نبودین از من پنهانش کنین.
_گفتم شاید راحتتر باشین.
از ملاحظهاش برایم تعجب میکنم.چقدر #مَرد!! تا به حال همچین رفتارهایی را ندیده بودم و زیاد برایم قابل هضم نیست.
_خواهش میکنم.من اومدم و زحمت دادم شما که نباید از آرامش خودتون برای من بزنین.اون کسی که مزاحمه منم!
_نه خواهش میکنم! این چه فرمایشیه؟
مراحمید. انشاالله هروقت این موقعیت تمام شد شما از دست ما خلاص میشید.
_کاش میگفتین پسرشون هستین. خونتون ماشاالله بزرگه جا هست لازم نیست معذب باشید.
هنوز با چشمانش آسفالت کوچه را مینگرد.تشکر میکنم و از او خداحافظی میکنم.با خودمکمی فکر میکنم.چه فکرها که درمورد پسر بیبی رعنا که نکردهام! از قضاوت خود پشیمان میشوم.تاکسی میگیرم تا سری به نرگس بزنم. هربار که پیشش میروم با کولهباری از اتفاقات برمیگردم.زنگ در را میزنم.صدای نرگس میآید.
_کیه؟
_منم.
در را باز میکند..با دیدنم چشمانش تا آخرین حد گشوده میشود.
_رو..رویا؟!!
داخل میروم.خودم را در بغلش میاندازم. دستش را دورم حلقہ میکند و هایهای گریه میکند.کمی که سبک میشود.با دقت قد و قوارهام را بررسی میکند.
_خوبی؟ سالمی؟تو که منو کشتی!نصفه جونم کردی دختر!بیا داخل..خوش اومدی.
نرگس مرا به داخل راهنمایی میکند.پشتی پشتم میگذارد.
_راحت باش! تکیه بده.
تشکر میکنم.کنارم مینشیند و با ذهنی مملو از سوال میپرسد:
_خب چیشد؟وای رویا نمیدونی چقدر حالم خوب شد دیدمت.همش به فکرت بودم ولی کاری ازم برنمیاومد!هر جا گشتیم نبودی. خیلی بد بود!همش میگفتم کاش نمیرفتیم.
_فدات بشم عزیزم.کار خدا حتما حکمتی داشته نمیشد کاریش کرد.انگار خدا مقدر کرده بود من برم تا شاهد باشم چی میکنن این پلیدای از خدا بیخبر.باورت نمیشه فکر میکنم از یه راه صد ساله برگشتم.از بس سخت بود. درد بود و درد.. نمیدونی چیا رو به چشمم ندیدم که همش آرزو میکردم ای کاش کور میبودم.
اشک مژهاش پایین میچکد.
_الهی بمیرم برات...چی کشیدی.
میان حرفش میپرم:
_خدا نکنه عزیزم.
از روزهای اتاق انباری میگویم و قرآن.از اشرف میگویم و از تنگهی چهار زبر. و از پیمان..از حرفهایش..
_چی بگم؟ زبونم نمیتونه چیزی بگه که مرهمت بشه. #امتحان_سختی رو پشت سر گذروندی رویا.خداروشکر هزاربار شکر که سر بلند بیرون آمدی.
_آره واقعا.. شکر.
خواهرزادهی نرگس دستی به عروسکش میکشد.بعد هم خودش را در بغل نرگس میاندازد.لبخند میزنم:
_خوبی خاله جون؟ شما یه دخترخاله نمیخوای؟ شایدم پسرخاله؟
_وای! رویا شوخی میکنی؟تو بچه داری؟؟
_انشاالله
_باورم نمیشه! عزیزم.. چند ماهشه؟
_چیزی تا چهارماه نمونده.
_گفتم یه تغییرایی کردی نگو...ای جانم ببین کار خدا رو. اگه یه چیزی رو بگیره جاش میده. نعمته!رحمته!هدیه خداست برای تحمل تمام این دوران سخت.
از حرفش لبخند به لبهایم مینشیند.
_وای آره راست میگی.نمیدونی نرگس گاهی که دلگیر میشم از پیمان..از همه جا! این بچه دلمو آروم میکنه. هرچی باشه پیمان شوهرم بود. مخصوصا که جونمو نجات داد. میگم کاش زودتر میفهمید این راه پوچه! میترسم از آیندهی سختی که این بچه داره.
_نترس خدا بوده و هست. کمکت میکنه بزرگش کنی.
حرفهایش عجیب به دلم رنگ امید میدهد. اصرارهایش را برای ناهار نمیپذیرم. میخواهم تنها باشم.مادرانگی کردن کم چیزی نیست. چیزی به عصر نمانده و من هنوز پناهی برای قلبم میگردم. وقتش است دیگر برگردم.وارد کوچه میشوم.به در میزنم و یاالله گویان داخل میروم. بیبیرعنا نزدیکم میشود و با ترسی که در چشمانش هویداست میگوید:
_سلام چیشد عزیزم؟ کجا بودی؟ ترسیدم از ما دلگیر شدی.
_سلام..نه! چرا دلگیر باشم؟ این چه حرفیه؟
_آخه گفتیم..شاید ناراحت شدی که نگفتم پسرم محسنه!
دستش را میبوسم و میگویم:
_این حرفا رو نزنین. من وقتی اینو شنیدم خجالت کشیدم. شرمنده شدم از اینهمه لطف شما. انشاالله بتونم جبران کنم.
به حرفهایش گوش میدهم. مهربانی مادرگونهاش واقعا برایم ارزش دارد. مخصوصا که این طعم را به خوبی نچشیدهام.
_مادر خوب نیست زن حامله اینقدر تحرک داشته باشه. به خودت رحم کن. غذا خوردی؟
از دلسوزیاش لبخند میزنم:
_ممنون که به فکرم هستین.امروز دیگه گفتم بگردم و حالم عوض بشه. متشکرم میل ندارم.
برای پختن شام به بیبیبیرعنا کمک میکنم.او اصرار میکند کار نکنم اما دلم راضی نمیشود.شب در اتاق بیبی جایم را پهن میکند.تشکر میکنم و برای زحماتم عذرخواهی میکنم.با شنیدن صدای ریزی برمیخیزم.
☆ادامه دارد.....
☆☆نویسنده؛ مبینا رفعتی(آیه)
☆
┗◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛┛