#تفاوت_های_زن_و_مرد
❌ #مرد :
👈🏻مردها عموما قادر نیستند تا به طور همزمان روی چند مساله تمرکز کنند.
👈🏻بنابراین، کلمه «بعدا» برای آن ها یک واژه کاملا طبیعی است که نشان میدهد اکنون ذهنشان درگیر موضوعی دیگری است و باید اول آن ار حل و فصل کنند.
❌ #زن :
👈🏻انجام چند کار به طور همزمان یکی از ویژگی های زنان است.
👈🏻آنها به راحتی می توانند از یک کار به فعالیت دیگری سوئیچ کنند بدون اینکه در انجام هر کدام از آنها خللی ایجاد شود. به همین خاطر است که شنیدن واژه «بعدا» برایشان حکم توهین و بی توجهی را دارد.
@haram110
.
.
شازده کوچولو پرسید:وفاداری یعنی چی؟روباه گفت:یعنی اگر تو سیارهت یک گل دیگه بود تو عاشقِ گل خودت باشی🌹💭
.
.
.
.
.
.
عاشق شوید
.
نه به خاطر لذت بوسه و هم آغوشی
.
به خاطر تمرکز ذهن روی یک نفر #عاشق شوید
.
وفاداری لذت دارد
.
همانقدر که زن را باید فهمید .
مرد را هم باید درک کرد .
همانقدر که زن بودن میخواهد .
مرد هم اطمینان میخواهد .
همانقدر که باید قربان صدقه ی روی بی آرایش زن رفت .
باید فدای خستگی های #مرد هم شد .
همانقدر که باید بی حوصلگی های #زن را طاقت آورد .
کلافگی های مرد را هم باید فهمید .
خلاصه مرد و زن ندارد .
به نقطه ی مــا شدن که رسیدی .
بهترین باش برایش .
بگذار حس کند هیچکس به اندازه تو درکش نمیکند. .
.
.
#عاشقانه_های_پاک
#عاشقانه_های_مذهبی
#همسرانه
❤️🍃❤️
امام صادق علیه السلام:
#مرد در #خانه و نسبت به #خانوادهاش نیازمند رعایت سه صفت است هر چند در طبیعت او نباشد👇👇
🌷 #خوشرفتارى
🌷گشاده دستى به اندازه
🔴 غیرت همراه با خویشتن دارى
@haram110
4_5940356253346694662.mp3
795.7K
"❁"
#صوتی
#استاد_عباسی_ولدی
🎧 معیارهای #مرد خوب در زندگی؟!
❌ پیشنهاد دانلود
🔴 لطفا با دقت گوش کنید
┄┅═❁═┅┄
💞💞💍💍💞💞
#انچه_مجردان_باید_بدانند
#قسمت_اول
🔰هفت نکته درباره #مهریه
حتما می دانید که مهریه (صداق) در تعریف شرعی، نشان محبت و صداقت #مرد نسبت به #زن است. اما ماجرا به همین سادگی نیست. همین محبت و صداقت، باید شرایطی داشته باشد تا شرعی باشد و مهم تر از آن هم زن را به زندگی و محبت مرد دلخوش کند و هم مرد را به دردسر نیندازد.
☑️ 1- مهریه در سند عقدنامه ذكر میشود و دینی به گردن #شوهر است.
☑️ 2- زن به محض #ازدواج حق مطالبه مهریه را دارد و میتواند هر نوع تصرفی كه بخواهد در آن داشته باشد. (اگرچه که جایگاه مقدس خانواده و مصلحت حکم می کند که زن مهریه را هر زمان شوهرش قادر بود و به او فشاری نمی آمد بخواهد و بهتر است مرد، قبل از آن که زن درخواست کند مهریه اش را بپردازد.)
#ادامه_دلرد
*آقایون متاهل حتمابخونن*
*زن_و #نيازهايش*
*قابل_توجه_آقایان*
🌼1. زن به #حضور شما ، به بودنتان نياز دارد . برايش باشيد .
🌼 2.زن به #نوازش و #ناز_كشيدن نياز دارد . نازش را بكشيد .
3🌼. زن به #توجه شما نياز دارد ، به اينكه زمان بگذاريد ، حرفهايش را بشنويد و با او #همدلي كنيد .
4🌼. زن به #حمايت مردش نياز دارد و لذت مي برد . #حامي او باشيد .
5🌼. زن به #تكيه_گاه نياز دارد ،
به شانه هاي امن ، مايه ي #آرامشش باشيد.
6🌼. زن در بسياري روزها در برابر خستگي ها و كج خلقي هاي شما صبوري كرده است. او به اخلاق خوش شما نياز دارد .#خوش_اخلاق باشيد و گاهي #شوخ_طبع.
7🌼. #بزرگوار باشيد .زن نياز دارد اشتباهاتش را به راحتي با شما در ميان بگذارد . پس خطاهايش را بشنويد و #ببخشيد .
8🌼.#غافلگیرش کنید، زن نياز دارد ببيند، بشنود و احساس كند كه #دوستش_داريد ، ماشينش را به تعميرگاه و كارواش ببريد، در پاركينگ بگذاريد و غافلگيرش كنيد . با مناسبت يا بي مناسبت برايش هديه بخريد .
9🌼. زن نياز دارد كه در روز با او تماس بگيريد . به او #تلفن بزنيد .
10🌼. هميشه هنگام ورود به منزل دستتان پر باشد ، برایش #خرید انجام دهید
اگر همه موارد را انجام مي دهید شما یک #مرد ایده آل هستید.😊
اگر نه ! سعی کنید دست كم ۶ مورد را انجام دهید و تاثير معجزه وارش را در رابطه ببينيد .
4_5940356253346694662.mp3
795.7K
"❁"
#صوتی
#استاد_عباسی_ولدی
🎧 معیارهای #مرد خوب در زندگی؟!
❌ پیشنهاد دانلود
🔴 لطفا با دقت گوش کنید
┄┅═❁═┅┄
#حدیث #روایت #حق #زن #مرد #شوهر #ازدواج #خانه #خانه_داری #حقوق # غذا
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ خَيْرُ نِسَائِكُمُ الطَّيِّبَةُ الطَّعَامِ الطَّيِّبَةُ الرِّيحِ ... فَتِلْكَ عَامِلٌ مِنْ عُمَّالِ اللَّهِ وَ عَامِلُ اللَّهِ لَا يَخِيبُ
امام صادق (سلام الله علیه) فرمودند : پیامبر خدا (صلّی اللّه علیه و آله) فرمودند : بهترین زنان شما کسی است که غذای نیکو بپزد و #خوشبو باشد ... چنین زنی ، کارگزاری از کارگزاران الهی است و کارگزار الهی #ناامید نمی شود .
مصدر : الكافي (ط - الإسلامية) ، جلد 5 ، صفحه 325 ، بَابُ خَيْرِ النِّسَاءِ ، حدیث 7
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
❌13ماه مبارک رمضان سال 95 هجري
❌به درك رفتن #حجاج_بن_يوسف_ثقفي ❌
مادرش فارعه(قارعه) نامي بودكه قبل ازهمسري با يوسف بن عقيل
پدرظاهري حجاج,درمنزل حارث بن كلده طبيب بود.
😆هنگامي كه به دنيا آمد سوراخ
#مقعد نداشت🙈 وطبيب براي اوسوراخي قرارداد.
همچنين او #شير نمي خورد تا اينكه بز سياهي كشتند واز #خونش برپستان مادر و به صورت حجاج ماليدند و او از روز چهارم پستان قبول كرد.
به اين سبب حجاج #خونخوار شدو ميگفت: بيشترين #لذت من در ريختن #خون است
📚مروج الذهب ج3 ص132
‼️کسی که #حرامزاده بودنش بر همه واضح و روشن بود...
اين صفت ازكسي كه مدت حمل او دوسال ونيم بوده وبيش ازدوسال ونيم پس ازمرگ پدرش به دنيا آمده بعيد نيست!
(با وجود اینکه دو سال و نیم بعد از به درک رفتن پدرش به دنیا آمد مادرش مدعی بود که #زنا نکرده و این مدت باردار بوده😂)
📚بحارالانوار ج60ص256
تعدادكشتگان به دست اين ملعون به جزجنگها يكصدوبيست هزارنفر 😳
نوشته اند.
هنگامي كه هلاك شددر زندان او پنجاه هزار مردو سي
هزار زن بودند كه
16هزاراز آنها #عريان وبرهنه بودندوقاعده اين ملعون اين
بودكه #زن و #مرد واطفال راباهم زنداني
ميكردو زندان او #سقف نداشت
📚تاريخ دمشق ج12ص185
مروج الذهب ج3ص175
عده زيادي از بزرگان وشيعيان
اميرالمؤمنين (عليه السلام) ازجمله
#كميل بن زياد نخعي رحمه الله, #قنبر
غلام اميرالمؤمنين رحمه الله, عبدالرحمن بن ابي ليلي انصاري رحمه الله,يحيي بن ام طويل رحمه
الله, #سعيد_بن_جبير رحمه الله رابه شهادت رسانيد كه
15روزبعد ازشهادت جبيربه مرض آكله مبتلا شدوجانش
رابه مالك دوزخ سپرد
📚بحارالانوار ج39ص324
ج42ص126و149,ج71ص220
درزمان سفاح قبرش
راپيداكردندوآنچه مانده ازاو بود #سوزاندند و برباد دادند
📚الوقايع والحوادث ج1ص156
اوبيست سال درعراق حكومت كردوعمرش 53يا73بود
📚توضيح المقاصد ص22
اما و اما يادمان نرود...
درتاريخ آمده #عمر_بن_خطاب حرامزاده با جامعه كاري كردكه بعدها الگوي جنايتكاراني
نظير #زياد_بن_ابيه و #حجاج بن يوسف گرديد
قال الحسن بصري:تشبه زياد بعمر فأفرط وتشبه الحجاج بزياد فأهلك الناس.
📚الاخبارالموفقيات ص311
📚البيان والتبيين ج1ص245
📚البخلاﺀ ج1ص134
گرچه حتي شمشير حجاجها هم
❌نتوانست درايجاد رعب و وحشت به پاي #تازيانه عمر ملعون برسد
شعبي ميگويد:كانت درة عمرأهيب من سيف الحجاج
📚شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج1ص181
📚وفات الاعيان ج3ص14
📚صبح الاعشي قلقشندي ج14ص143
📚الدرالمستطاب ص192
جهت خشنودی دل آقا و مولا #صاحب_العصر والزمان (علیه السلام)
حداقل #صد بار لعن #حجاج فراموش نشود
اَللهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرج🌺
@haram110
┏◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚◚┓
☆اَلابِذِکرِاللهتَطمَئِنَّالقُلوب
☆☆رمان بلند امنیتی-بصیرتی-عاشقانه
☆ #کابوس_رویایی
☆☆قسمت ۲۶۹ و ۲۷۰
_نه... فکرکنم با شما بودن.
_نه! من صبحانه خوردم. فکر کنم با خودتون بودن...شُ..شما پسر بیبیرعنا هستین؟
گونههایش کاملا سرخ شده.خون میان صورتش میدود.زبانش با لکنت به بله میچرخد.
_مجبور نبودین از من پنهانش کنین.
_گفتم شاید راحتتر باشین.
از ملاحظهاش برایم تعجب میکنم.چقدر #مَرد!! تا به حال همچین رفتارهایی را ندیده بودم و زیاد برایم قابل هضم نیست.
_خواهش میکنم.من اومدم و زحمت دادم شما که نباید از آرامش خودتون برای من بزنین.اون کسی که مزاحمه منم!
_نه خواهش میکنم! این چه فرمایشیه؟
مراحمید. انشاالله هروقت این موقعیت تمام شد شما از دست ما خلاص میشید.
_کاش میگفتین پسرشون هستین. خونتون ماشاالله بزرگه جا هست لازم نیست معذب باشید.
هنوز با چشمانش آسفالت کوچه را مینگرد.تشکر میکنم و از او خداحافظی میکنم.با خودمکمی فکر میکنم.چه فکرها که درمورد پسر بیبی رعنا که نکردهام! از قضاوت خود پشیمان میشوم.تاکسی میگیرم تا سری به نرگس بزنم. هربار که پیشش میروم با کولهباری از اتفاقات برمیگردم.زنگ در را میزنم.صدای نرگس میآید.
_کیه؟
_منم.
در را باز میکند..با دیدنم چشمانش تا آخرین حد گشوده میشود.
_رو..رویا؟!!
داخل میروم.خودم را در بغلش میاندازم. دستش را دورم حلقہ میکند و هایهای گریه میکند.کمی که سبک میشود.با دقت قد و قوارهام را بررسی میکند.
_خوبی؟ سالمی؟تو که منو کشتی!نصفه جونم کردی دختر!بیا داخل..خوش اومدی.
نرگس مرا به داخل راهنمایی میکند.پشتی پشتم میگذارد.
_راحت باش! تکیه بده.
تشکر میکنم.کنارم مینشیند و با ذهنی مملو از سوال میپرسد:
_خب چیشد؟وای رویا نمیدونی چقدر حالم خوب شد دیدمت.همش به فکرت بودم ولی کاری ازم برنمیاومد!هر جا گشتیم نبودی. خیلی بد بود!همش میگفتم کاش نمیرفتیم.
_فدات بشم عزیزم.کار خدا حتما حکمتی داشته نمیشد کاریش کرد.انگار خدا مقدر کرده بود من برم تا شاهد باشم چی میکنن این پلیدای از خدا بیخبر.باورت نمیشه فکر میکنم از یه راه صد ساله برگشتم.از بس سخت بود. درد بود و درد.. نمیدونی چیا رو به چشمم ندیدم که همش آرزو میکردم ای کاش کور میبودم.
اشک مژهاش پایین میچکد.
_الهی بمیرم برات...چی کشیدی.
میان حرفش میپرم:
_خدا نکنه عزیزم.
از روزهای اتاق انباری میگویم و قرآن.از اشرف میگویم و از تنگهی چهار زبر. و از پیمان..از حرفهایش..
_چی بگم؟ زبونم نمیتونه چیزی بگه که مرهمت بشه. #امتحان_سختی رو پشت سر گذروندی رویا.خداروشکر هزاربار شکر که سر بلند بیرون آمدی.
_آره واقعا.. شکر.
خواهرزادهی نرگس دستی به عروسکش میکشد.بعد هم خودش را در بغل نرگس میاندازد.لبخند میزنم:
_خوبی خاله جون؟ شما یه دخترخاله نمیخوای؟ شایدم پسرخاله؟
_وای! رویا شوخی میکنی؟تو بچه داری؟؟
_انشاالله
_باورم نمیشه! عزیزم.. چند ماهشه؟
_چیزی تا چهارماه نمونده.
_گفتم یه تغییرایی کردی نگو...ای جانم ببین کار خدا رو. اگه یه چیزی رو بگیره جاش میده. نعمته!رحمته!هدیه خداست برای تحمل تمام این دوران سخت.
از حرفش لبخند به لبهایم مینشیند.
_وای آره راست میگی.نمیدونی نرگس گاهی که دلگیر میشم از پیمان..از همه جا! این بچه دلمو آروم میکنه. هرچی باشه پیمان شوهرم بود. مخصوصا که جونمو نجات داد. میگم کاش زودتر میفهمید این راه پوچه! میترسم از آیندهی سختی که این بچه داره.
_نترس خدا بوده و هست. کمکت میکنه بزرگش کنی.
حرفهایش عجیب به دلم رنگ امید میدهد. اصرارهایش را برای ناهار نمیپذیرم. میخواهم تنها باشم.مادرانگی کردن کم چیزی نیست. چیزی به عصر نمانده و من هنوز پناهی برای قلبم میگردم. وقتش است دیگر برگردم.وارد کوچه میشوم.به در میزنم و یاالله گویان داخل میروم. بیبیرعنا نزدیکم میشود و با ترسی که در چشمانش هویداست میگوید:
_سلام چیشد عزیزم؟ کجا بودی؟ ترسیدم از ما دلگیر شدی.
_سلام..نه! چرا دلگیر باشم؟ این چه حرفیه؟
_آخه گفتیم..شاید ناراحت شدی که نگفتم پسرم محسنه!
دستش را میبوسم و میگویم:
_این حرفا رو نزنین. من وقتی اینو شنیدم خجالت کشیدم. شرمنده شدم از اینهمه لطف شما. انشاالله بتونم جبران کنم.
به حرفهایش گوش میدهم. مهربانی مادرگونهاش واقعا برایم ارزش دارد. مخصوصا که این طعم را به خوبی نچشیدهام.
_مادر خوب نیست زن حامله اینقدر تحرک داشته باشه. به خودت رحم کن. غذا خوردی؟
از دلسوزیاش لبخند میزنم:
_ممنون که به فکرم هستین.امروز دیگه گفتم بگردم و حالم عوض بشه. متشکرم میل ندارم.
برای پختن شام به بیبیبیرعنا کمک میکنم.او اصرار میکند کار نکنم اما دلم راضی نمیشود.شب در اتاق بیبی جایم را پهن میکند.تشکر میکنم و برای زحماتم عذرخواهی میکنم.با شنیدن صدای ریزی برمیخیزم.
☆ادامه دارد.....
☆☆نویسنده؛ مبینا رفعتی(آیه)
☆
┗◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛◛┛
✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀
✿رمان واقعی #زندگینامه_شهیدایوب_بلندی
✿❀قسمت ۳۸
اگر آن روز دکتر اعصاب و روان مرا از اتاقش بیرون نمی کرد، هیچ وقت نه من و نه ایوب برای #بستری شدن هایش زجر نمی کشیدیم.
وضعیت #عصبی ایوب به هم ریخته بود، راضی نمی شد با من ب دکتر بیاید.
خودم وقت گرفتم تا حالت هایش را برای دکتر شرح دهم و ببینم قبول می کند در بیمارستان بستریش کنم یا نه.
نوبت من شد، وارد اتاق دکتر شدم.
دکتر گفت
_پس مریض کجاست؟
گفتم:
_"توضیح می دهم همسر من..."
با صدای بلند وسط حرفم پرید:
"بفرمایید بیرون خانم...اینجا فقط برای #جانبازان است نه همسرهایشان.
گفتم:
_ "من هم برای خودم نیامدم، همسرم جانباز است. آمده ام وضعیتش را برایتان....."
از جایش بلند شد و به در اشاره کرد و داد کشید:
_"برو بیرون خانم با مریضت بیا..."
با اشاره اش از جایم پریدم.
در را باز کردم.
همه بیماران و همراهانشان نگاهم می کردند.
رو به دکتر گفتم:
_"فکر می کنم همسر من به دکتر نیازی ندارد، شما انگار بیشتر نیاز دارید.
در را محکم بستم و بغضم ترکید.
با صدای بلند زدم زیر گریه و از مطب بیرون آمدم.
#مجبور شدم سراغ بیمارستان اعصاب و روانی بروم که #مخصوص جانبازان #نبود.
دو ساختمان مجزا برای زن ها و مرد هایی داشت که بیشترشان یا مادرزادی بیمار بودند یا در اثر حادثه مشکلات عصبی پیدا کرده بودند.
ایوب با کسی #آشنا نبود.
می فهمید با آن ها فرق دارد. می دید که وقتی یکی از آن ها دچار حمله می شود چه کار هایی می کند.
کارهایی که هیچ وقت توی بیمارستان مخصوص جانبازان ندیده بود.
از صبح کنارش می نشستم تا عصر
بیشتر از این اجازه نداشتم بمانم.
بچه ها هم خانه #تنها بودند.
می دانستم تا بلند شوم مثل بچه ها گوشه چادرم را توی مشتش می گیرد و با التماس می گوید:
_"من را اینجا تنها نگذار"
طاقت دیدن این صحنه را نداشتم.
نمیخواستم کسی را که برایم #بزرگ بود، #عقایدش را دوست داشتم، #مرد زندگیم بود، #پدر بچه هایم بود، را در این حال ببینم
ادامه دارد...
✿❀
حرم
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎 💎رمـــــان جذاب و نیمہ واقعے 💎 #حرمت_عشق 💞 قسمت ۸ بعد از صرف ش
💎بنـــامـ خــــداے یــــوســـــف💎
💎رمـــــان جذاب و نیمہ واقعے
💎 #حرمت_عشق
💞 قسمت ۹
_برنامه ت چیه؟! میخای چکار کنی؟! میبینی که یاشار راهش رو انتخاب کرد.میره سر خونه زندگیش!! از نظر من هیچ مشکلی نیس. اگه تصمیمت قطعیه، مهسا مورد خوبیه.!
صاف و بااقتدار نشست و گفت:
_سریعتر خبرش رو بهم بده، برا هر دوتاتون میخام یه جشن بگیرم! اما خیلی مفصل. یاشار که نهایتا تا عید صبر کنه. تو هم زنگ بزن ب اقای سخایی، قرارعقد رو برا قبل عید، بذار.
سکوت کرده بود.تا کلام پدرش به #اتمام رسد.
_بابا شما دیگه چرا!! ؟؟شما که منو میشناسین! من از...
پدرش کلامش را قطع کرد و باعتاب گفت:
_تو چی هااان؟! از مهسا هم خوشت نمیاد؟؟
کم کم صدای پدرش بالا میرفت..
_فکر کردی کی هسی؟؟همین که من میگم..!یا تا ٧ فروردین مراسم برپا میشه یا کلا از ارث محرومی!!! حتی یه پاپاسی هم گیرت نمیاد!! اینو تو کلت فرو کن..!!مطمئن باش.!
کوروش خان پشت سرهم این جملات را ردیف کرد.و عصبی راه اتاق را در پیش گرفت...
یوسف مات از حرفهای پدرش، ازتصمیماتش، نمیدانست جواب را چه بدهد..!!!که حرف دل خودش باشد..ناچار فقط #سکوت کرد! حداقل #بی_حرمتی نمیکرد!
اکبرآقا باناراحتی نگاهش میکرد.
سهیلا سری با تاسف برایش تکان میداد.
مادر وخاله شهین هم دلخور از وضعیت نیم نگاهی به او انداختند و باز گرم حرفهای خودشان شدند.
حس اضافی بودن را داشت.
از خودداری خودش هم خسته شده بود.
حالا یاشار و سمیرا هم از حیاط به جمع آنها اضاف شده بودند.یاشار بدون توجه به جو ایجاد شده، روبه اکبرآقا کرد و گفت:
_اکبرآقا اگه اجازه بدید،ما امشب #محرم بشیم. ٧ فروردین هم عقد و عروسی باهم بگیریم. توی این یکماه و خورده ای، همه کارها رو انجام میدم.
یاشار نگاهی به خاله شهین کرد تا تایید حرفش را بگیرد.
خاله شهین_خیلی هم خوبه، من که موافقم، شما چی میگین اکبرآقا! ؟
اکبر اقا با خنده گفت:
_چی بگم،..!خب... داماد که ماشالا راضی، عروس هم راضی، گور 'بابای عروس' ناراضی
همه خندیدند.حتی یوسف. جلو رفت صمیمانه دست برادرش را فشرد.
_خیلی خوشحالم برات داداش، خوشبخت بشین
یاشار _ممنون. تو هم یه فکری کن زودتر تا سرت ب باد نرفته.
و قهقهه ای زد.یوسف هم خنده اش گرفته بود.به درخواست یاشار، محرمیتشان را یوسف خواند.همه دست میزدند. همه خوشحال بودند.فخری خانم بلند شد شیرینی را گرداند تا همه دهانشان را از این وصلت شیرین کنند.
همه مشغول حرف زدن بودند.فخری خانم بالا رفت برا دلجویی از همسرش.
با پایین امدن پدرش از پله ها،اکبرآقا گفت:
_کوروش خان ما تصمیمات اصلی رو گذاشتیم شما بیاین بعد.
کوروش خان، با شکوه و اقتدار دستانش را درجیبش کرد، و آرام از پله ها پایین می آمد.بسمت اکبرآقا رفت.
_همه بیاین اینجا
همه روی مبلهایی نزدیک به هم نشستند...
سمیرا، به محض محرم شدنشان،روسری و مانتو اش را درآورد...
دیگر جایی برای یوسف نبود.#سربه_زیر #بالبخنداز جمع خداحافظی کرد.به آشپزخانه رفت وضو گرفت.و به اتاقش پناه برد.
اینجور انتخاب کردن...
برایش مفهومی نداشت. همیشه عقیده داشت، حرمت #دختر، حرمت#بزرگترها، و حتی #عشق هم برایش #حرمت قائل بود.
وارد اتاقش شد..
فکر اینکه چرا اینهمه میان خود وخانواده اش تفاوت هست،یک لحظه او را رها نمیکرد.
آدم درد دل کردن و بازگو کردن دردهایش نبود.اما چراهای زندگیش، زیاد بود. سوالهای ذهنش چند برابر شده بود..!
فکرش بسمت آقابزرگ رفت.پدر پدرش. با او راحت تر بود.حتی راحت تر از پدرش.
شب از نیمه گذشته بود..
سجاده را پهن کرد، خواست دو رکعت نماز اقامه کند، برای #آرامشش_ازفکر
تا دستهایش را بالا برد....
تمام تصویرهای میهمانی مانند فیلمی مقابلش صف بست.نمیدانست چه کند،..
با دستهایش روی صورتش را پوشاند، چند صلواتی فرستاد،ذهنش را متمرکز کرد و دوباره برای تکبیر دستهایش را بالا برد.
باز هم نشد،...
#شیطان تصمیمش را گرفته بود،آنهمه عشوه های دختران و زنان کارخودش را کرده بود!!!
معصوم که نبود!!
خیلی نگاهش را #کنترل میکرد، #مراقب بود!اما خب بهرحال #مرد بود، #جوان بود، زیبا بود، و مورد توجه همه.!
خودش را #یکه_وتنها در بیابانی میدید.. #بی_یارویاور. و نیروهایی که #ازهمه_سمت به او هجوم می آوردند.
دستهایش را پایین انداخت..
عادت داشت چفیه روی دوشش می انداخت بهنگام نماز...
ادامه دارد...
✨✨💚💚💚✨✨
✍نام نویسنده؛ بانو خادمـ کوےیار
💚✨💚✨✨✨💚✨💚💚