14.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تعداد زیادی پسر بچه بازیگوش
روز اول مدرسه یادش بخیر
روز اول بازگشایی مدارس را تبریک میگیم 😊🌹
#مناظره #مباحثه #بحث #جدل #محاوره
در مناظره ای که بین #امام_رضا (علیه السلام) و #یحیی_بن_ضحاک_سمرقندی در حضور #مأمون_عباسی (لعنت الله علیه) برگزار شد ؛ امام رضا (علیه السلام) به یحیی فرمودند : ای یحیی بپرس . یحیی گفت : شما بپرسید . امام رضا (علیه السلام) فرمودند : ای یحیی ، نظر تو درباره کسی که ادعای #راستگویی میکند ، ولی به راستگویان نسبت #دروغگویی میدهد ، چیست ؟! آیا چنین کسی #راستگو است یا #دروغگو ؟ یحیی مدتی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت ! مأمون (لعنت الله علیه) گفت : یحیی چرا جواب نمیدهی ؟ یحیی گفت : امام رضا (علیه السلام) سؤالی از من پرسیدند که نمیتوانم #پاسخ آن را بدهم . مأمون (لعنت الله علیه) از امام رضا (علیه السلام) پرسید : منظورتان از این #سؤال چه بود ؟ امام رضا (علیه السلام) فرمودند : طبق نظر #اهل_سنت ، ابوبکر (لعنت الله علیه) راستگو بوده است . حال راویانِ صادق گفته اند که : روزی ابوبکر (لعنت الله علیه) بر فراز #منبر اعلام کرد : " وَلِيتُكُم وَ لَستُ بِخَيرِكُم 👈🏻 شما مرا #امیر بر خود قرار دادید ، در حالی که من #بهتر از شما نیستم ! " اگر این سخنِ ابوبکر (لعنت الله علیه) راست است ، میگوئیم امیر باید بهتر از مردم باشد ، پس در نتیجه ابوبکر (لعنت الله علیه) #امام نیست ! همچنین از قول او نقل کرده اند که گفته است : " أَنَّ لِي شَيطَاناً يَعتَرِينِي 👈🏻 من شیطانی دارم که مرا #وسوسه میکند و گرفتارش هستم ! " اگر ابوبکر (لعنت الله علیه) راستگوست ، پس این سخن هم راست است . در نتیجه نمیتواند امام باشد ، چون #شیطان توانایی تصرف در #امام_الهی را ندارد . و نیز از #عمر (لعنت الله علیه) نقل کرده اند که گفته است : " كَانَت إِمَامَةُ أَبِي بَكرٍ فَلتَةً وَقَى اللَّهُ شَرَّهَا فَمَن عَادَ إِلَى مِثلِهَا فَاقتُلُوه 👈🏻 امامتِ ابوبکر (لعنت الله علیه) ، یک کارِ ناگهانی و #اشتباه بود که خداوند ما را از #شر آن حفظ کرد ! پس هر که این کار را تکرار کرد ، او را بکُشید ! " اگر عمر (لعنت الله علیه) راستگو بود ، پس امامت ابوبکر (لعنت الله علیه) به نظر عمر (لعنت الله علیه) هم صحیح نبوده و اگر عمر (لعنت الله علیه) دروغ گفته ، پس خودش هم برای رهبری #مسلمین لیاقت نداشته است . سخن امام که به اینجا رسید ، مأمون (لعنت الله علیه) چنان #عصبانی شد که بی مقدمه فریادی کشید که همه ی آن جمع ، پراکنده شدند . سپس به #بنی_هاشم رو کرد و گفت : مگر نگفته بودم که امام رضا (علیه السلام) را شروع کننده ی #بحث قرار ندهید و علیه او جمع نشوید ؟! اینها علمشان ، #علم رسول خداست .
منبع : مناقب آل آبی طالب ، ابن شهر آشوب ، باب إمامة أبي الحسن علي بن موسى الرضا ، فصل في علمه ، جلد 2 ، صفحه 351
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
💠رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله:
إنَّ صَاحِبَ الخُلْقِ الحَسَنِ لهُ مِثلُ أجرِ الصّائِمِ القَائِمِ
همانا انسان خوشاخلاق مانند پاداش کسی را دارد که روزها روزه میگیرد و شبها عبادت میکند.
📚کافی ج۲ ص۱۰۰
«اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
میلاد نبـــی هست ارادت بفرست
شادی دل رســـولِ رحمت بفرست
حالا که مصادف شده با مرگ عُمر
لعنت به عمر برای وحدت بفرست
25.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
{اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج}
شاهدی از جنس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله/
اَنَا وَ عَلِیٌّ مِن شَجَرَةٍ وَاحِدَه...
عمر و ابابکر، مِنهُ هستند؟
🎤آیتاللّه سیّد محمود بحرالعلوم میردامادی؛
«بحث بسیار مهمّ اعتقادی»
💠مولا علی علیهالسّلام:
لِلظَّالِمِ الْبَادِی غَداً بِكَفِّهِ عَضَّةٌ
آغاز كنندهٔ ستم، در قيامت انگشت به دندان مىگزد!
📚نهجالبلاغه حکمت ۱۸۶
«اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
💠ابا هارون گوید: روزی به محضر مبارک امام صادق علیه السّلام شرفیاب شدم؛
حضرتش فرمود: اباهارون، چند روزی است که تو را ندیدهام!
عرض کردم: خداوند متعال به من پسری عطاء فرموده؛
حضرت فرمود: خدا او را برای تو مبارک گردانَد، چه نامی برای او انتخاب کردهای؟
گفتم: او را محمّد نامیدهام؛
امام صادق علیه السّلام تا نام محمّد را شنید، به احترام آن حضرت صورت مبارکش را به طرف زمین خم کرد، به نحوی که نزدیک بود گونههای مبارکش به زمین بخورد و زیر لب میگفت محمّد، محمّد، محمّد؛
سپس فرمود: جان خودم، فرزندانم، پدرم و جمیع اهل زمین فدای رسول خدا، فرزندت را دشنام مده، کتک مزن، بدی به او نرسان، بدان در روی زمین خانهای نیست که در آن نام محمّد وجود داشته باشد، مگر این که آن خانه در تمام ایّام مبارک خواهد بود.
📚سفینة البحار ج١ ص۴۳۳
«اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نتیجهٔ دوری از معارف اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام و پیروی از سقیفهٔ ملعونه/
کلاس درس برای مرغها و عصبانیّت خروس!😃
«حتماً ببینید»
ملعون بودن مخالف برائت از دشمنان ائمه علیهم السلام
🔻 قال رسول الله صلىاللهعليهوآله من تأثم أن يلعن من لعنه الله فعليه لعنة
حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:هرکسی که گناه بداند لعن کسانی را که خداوند لعنتشان کرده، پس لعنت خداوند بر او باد.
🔰شرح مرحوم حر عاملی :
🔸وناهيك بهذا الحديث الشريف الصحيح السند الصريح الدلالة وما اشتمل عليه من التأكيد والمبالغة مع ضم الآيات القرآنية السابقة حجة على من توقف في ذلك ، وقد روى في عدة أحاديث معتمدة أن ولاية النبي والأئمة (ع) لا تقبل إلا بالبراءة من أعدائهم وانه تجب عداوة الكافر والفاسق وتحرم محبتهما وموالاتهما.
🔹از این👈🏽حدیث شریف و صحیح👉🏽 سندش روشن و دلالت آن آشکار است، با تأکید و مبالغه ای که در آن است و به همراه آیات قرآنی پیشین، حجّتی بر ضدّ کسی که در آن توقّف کند. در احادیث متعدد اثبات شده است که دوستی پیامبر و امامان علیهم السلام پذیرفته نمی شود مگر با بیزاری جستن از دشمنانشان و دشمنی با کافر و فاسق واجب است و دوستی وهمبستگی با آنان حرام است
📚 الفوائد الطوسيّة الشيخ حر العاملي ج 1 ص516
••••
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تصاویری از مرقد مطهّر و غریب حضرت آمنه بنت وهب علیهاالسلام، مادر والامقام حضرت رسولخدا صلّیاللهعلیهوآله در روستای ابواء، در میانۀ راه مکّه به مدینه
جماعت عمریه هیچ حرمتی برای حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و اهلبیت علیهم السلام آن حضرت صلواتاللهعلیهمأجمعین قائل نیستند و تمام آثار تاریخی و زیارتگاههای مرتبط با ایشان را در عربستان تخریب کردهاند و تاکنون چندین بار قصد تخریب حرم شریف نبوی در مدینه را نیز داشتهاند، ولی از شوریدن جهان اسلام بر علیه خود میهراسند.
••••
🔴اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🔴
🌺🍃رمـــان #ازمن_تافاطمه.. 🌺🍃
قسمت ۳۷
#هوالعشق
البوم خاطرات را میبندم،
دوباره همان سردرد های همیشگی به سراغم می آیند،
فردا🇮🇷 پیکر علی🇮🇷 من را می آورند، پیکر.. فکر کنم یا غرق خون است یا گلوله به قلبش خورده یا اینکه ترکشی بی رحم نفسش را گرفته... نمیدانم..
الان فقط نبودش را احساس میکنم، سمیه چندین بار تماس گرفته بود، هه فکرش را هم نمیکردم بعد از ازمایش بفهمم فرزندم پدر ندارد.... بغض به گلویم چنگ میزند، پدر.. علی کجایی ببینی پدر شدی؟؟ کجایی ببینی فاطمه ات مادر شده؟؟
یادت است میگفتی اگر فرزندمان دختر باشد اسمش را نرگس میگذاری و اگر پسر بود مهدیار میگذاریم! علی؟ من تنها چه کنم با این بچه؟ کجایی مانند همه پدرها برای فرزندت ذوق کنی و جشن بگیری؟ کجایی که مواظبم باشی وسایل سنگین برندارم و نازم را بکشی؟؟ کجایی؟؟ آرزو داشتم باهم به خرید وسایل فرزندمان برویم اما حالا.. علی اصلا من این بچه را بدون تو نمیخواهمممم.
اه لعنت به من... لعنت به دیوانگیم... نفسی عمیق میکشم و اشک از چشمانم جاری میشود، روی زمین به سجده میروم و به غلط کردن میفتم، همیشه میگفتی شاکر باش فاطمه، خدا انسان های شاکرش را ارج میدهد.
خدا غلط کردم، خدایا ارامم کن، خدایا مواظب این مادر دیوانه باش، خدایا یعنی لایقش هستم؟؟ نمیفهمم خدایا چرا الان؟چرا من؟چرا؟؟
صدای باز شدن در می آید، زینب را میبینم که با چشم هایی گود افتاده نگاهم میکند، کنارم روی زمین مینشیند و میگوید:
_ فاطمه جان، تروخدا اینطور نکن با خودت، علیم راضی نیست بخدا فاطمه... سرم را پایین می اندازم، دست های زینب دور شانه ام حلقه میشود، سرم را روی شانه اش میگذارم، یاد شانه های برادرش میفتم...
بغضم دوباره و دوباره و دوباره سر باز میکند.. دوباره میشکنم، در آغوش زینب گریه میکنم، زینب اما اینبار گریه نمیکند، مرا آرام میکند،
یک آن حالت تعوع میگیرم، بین بغض و گریه به طرف سرویس بهداشتی که در اتاق بود میروم ، هنوز نمیدانند من باردارم! زینب کمرم را مالش میدهد ، فکر میکند مسموم شده ام،اب به صورتم میزنم وبه دیوار تکیه میدهم، زینب میگوید:
_چیشد فاطمه خوبی؟؟ چیزی خوردی؟ همانطور نگاهش میکنم، لبخند پر درد ی میزنم و میگویم:
- عمه شدی زینب خانوم، عمه بچه برادرت...
زینب همانطور نگاهم میکند، ناباورانه با درد.. اما به روی خودش نمی آورد، لبخندی از اجبار برای آرام کردنم میزند ولی دیگر طاق نمیاورد، روی زمین زانو میزند و بغضش میشکند،
بیچاره بچه من، که با اعلام وجودش همه زیر گریه میزنند.... لحظه ای دلم برای فرزندم سوخت، ناخودآگاه دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم:
_اشکال نداره ، من هستم باهات، قول میدم تنهات نزارم، من مثل بابات بدقول نیستم...
هنوز نمیتوانستم بگویم مامان جان، هنوز خودم را در غالب مادری احساس نمیکردم، روی زمین نشستم و زینب را در آغوش گرفتم ، سرش را که بلند کرد، دستانش را دوطرف سرم گذاشت و گفت:
_فاطمه جان! مامان شدی! خداروشکر، ببخش دلتنگیای منو، باور کن خیلی خوشحالم، خیلی، فقط نبود داداشه که.. حرفش را قطع میکنم و میگویم:
_زینب! من دیگه از هر ادمی نبود رو بهتر درک میکنم، نگران نباش! فقط، فقط اگر من نبودم مواظب...
نگذاشت حرفم را کامل کنم، انگشتانش را جلوی دهانم گرفت و گفت:
_فاااطمه! تو انقدر ناشکر و ضعیف نبودی! چرا اینطور میکنی؟ خدا هست، ماهستیم پیشت، داداشم هست.. مطمینم، همینجا...
لحظه ای وجودم ارام گرفت، احساس کردم علی نگاهم میکند، احساس کردم کنار خدا ایستاده و مرا مینگرد!
🌺🍃ادامه دارد....
نویسنده؛ نهال سلطانی
#با_دل_نوشتم_با_روح_بخوانید
#ادامه_دارد