حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوچهارم😍✋ #قسمت_1 به محض رفتنشان چادرم را از سر باز مےڪنم
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_2
دوباره در جوابش پناه میبرم به سڪوت پناه مےبرم به اشڪ...
مےخواهم زبان بڱشایم و بگویم اما دوباره واقعیت را در صدایم خفہ مےڪنم و زبان باز مےدارم از گفتنش...
سعے مےڪنم ڪنترل حرڪاتم را به دست بگیرم...
دست مےبرم و گیره روسرے ام را بیرون مےڪشم و سرم را باز مےڪنم و روسرے ام را به دست مےگیرم...
امیرمهدے سڪوت ڪرده بود و تنها نظاره مان مےڪرد...
مادر همانطور ڪہ از جایش بلند مےشود،مےگوید
مامان_محنا جان بلند شو یه ابے به دست و روت بزن،بعد بشین قشنگ فڪراتو ڪن...
مےخواهم بگویم ڪہ من قبلا فڪرهایم را ڪرده ام اما نمےخواستم دوباره هم اعصاب او را خط خطے ڪنم و هم اعصاب خودم را...
سرے تڪان مےدهم و ارام از جایم بلند مےشوم و مےروم تا ابے به دست و صورتم بزنم...
یڪ مشت،دومشت،سه مشت،تمامے نداشت،جانه اتش گرفته ام با این چیزها ارام نمےشد...
صداے زنگ همراهم را ڪہ مےشنوم با قدم ها بلند خود را به اتاق مےرسانم و سریعا دایره سبزرنگ را لمس مےڪنم و به سمت گوشم مےبرم
سمانه_سلام بر قشنگم
لحن صدایم را شاداب مےڪنم و مےگویم
_سلااام عزیزم،خوبے؟
سمانه_ای نفسے میره و میاد،شما خوبے؟
_خوبم،شڪر...چه خبر؟
سمانه_ما رو وللش خواااهر،شما چه خبررر؟ چےشد؟ مشترڪ مورد نظر پسند شد؟
نفس عمیقے مےڪشم و مےگویم
_با عرض پوزش باید خدمتتون عرض ڪنم،خیــر...
نمیگذارد ادامه حرفم را بزنم ڪہ مےگوید
سمانه_چـــے؟ خیـــر؟ یعنیاااا باید بزنم برے تو دیوار...
_بابا بزار حرفمو قشنگ بزنم بعد اظهار فضل کن...
سمانه_باشه،حالا بفرما...
_شارژت تموم نشه!
سمانه ڪلافه مےگوید_نه خیــر نمیشه،بگو دیگه،عهه
_مےخواستم بگم،خیر هنوز تصمیمے نگرفتم...
سمانه_ڪہ تصمیم نگرفتے اره؟
_اَرره
سمانه_اینجورے نمیشه ازت حرف ڪشید،باید از نزدیڪ ببینمت...
نفسم را باشدت بیرون مےدهم و مےگویم
_خب پس،ڪارے ندارے؟
سمانه_خیلے پررویے محے،دارم برات،فعلا،خداحافظ
_نه بابا؟؟ باشه خداحافظ...
تماس را قطع مےڪنم و همراهم را به سمت تخت پرت مےڪنم و بجاے اینڪہ وسط تخت فرود بیاید از گوشه تخت به پایین مےافتد و همزمان با صداے فرود امدنش به زمین دست من هم بر سرم فرود مےاید...
به سمتش مےروم و با استرس ان را از جایش برمیدارم و روے تخت مےگذارمش و نفسے راحت مےڪشم...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
❤️✨
تو رفتے و گفتـے{🕊}
این راه رفتنے اسٺ{🌿}
حتے
بـــدونِ پـا ...
بـــدون ِ سـر...💔
#دلتنگ_شھـدا❤️
اینجاپایگـاه شهداسٺـ🔰
Join➟ @harame_bigarar
❤️✨
با شهدا دوست بود☺️ و از آنان مُد میگرفت👌
در زمینه شهدا فعالیتهای زیادی انجام می داد❤️
دفتری داشت📝 که خاطرات شهدا و خلق و خوی شهدا را در آن ثبت میکرد🖊 و سعی میکرد خود را شبیه شهدا کند☺️
با بسیاری از شهدای دفاع مقدس و امنیت دوست و رفیق بود😍
مثل شهید مرتضی جاوید،☺️ شهیدعلی اکبر رحمانیان، شهید خلیل عسکری و شهید مهدی مولانیا
روایتی :از پدر بزرگوار شهید❤️
#شهیدمدافعحرمایمانخزاعینژاد
Join➟ @harame_bigarar
YEKNET.IR - JAVAD moghaddam.mp3
2.86M
❤️✨
بیاین با هم بریم به سرزمین کربلا💔
بیاد بچه های جنگ و شیمیایی ها🍂
بــانــواے:
❤️جـوادمـقـدم❤️
اینجـاپایگـاه شهداسٺــ🔰
Join➟ @harame_bigarar
حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوچهارم😍✋ #قسمت_2 دوباره در جوابش پناه میبرم به سڪوت پناه
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_3
نور افتاب روے چشمانم افتاده و خواب را از چشمانم مےگیرد،دستے روے چشمم مےگذارم و دوباره سعے مےڪنم به خواب بروم،اما نمےشود،ڪمے روے تخت این طرف و انطرف مےشوم،تا خوابم بگیرد،اما انگار دیگر خبرے از خواب نبود...
خمیازه اے مےڪشم و ارام ارام پتو را ڪنار مےزنم و روے تخت مےنشینم و با دست چشمان خواب الودم را میمالم و سرم را بلند مےڪنم و نگاهے به ساعت مےاندازم،ساعت نه و نیم صبح را نشان مےداد...تعجب مےڪنم از اینڪہ چرا مادر مرا براے رفتن به دانشگاه صدایم نڪرده است...
حتما متوجه شب بیداریم شده و گفته امروز را بمانم و فڪر ڪنم...
چشمانم ڪمے تار مےدیدند،چند بار پلڪ مےزنم تا بهتر مےشود...
همراهم را به دست مےگیرم،شش تماس بے پاسخ از سمانه؟؟
حوصله حرف زدن نداشتم،براے همین هم به دادن پیامے اڪتفا مےڪنم و بعد ان دوان دوان راهے اشپزخانه مےشوم تا ڪمے به شڪم برسم...
شڪلات صبحانه را از یخچال بیرون مےڪشم و دنبال گشت زنے در اشپزخانه مےشوم...در عرض یڪ دقیقه تمام انجارا به دنبال نان زیر و رو مےڪنم،اما حتےتڪہ نانے هم نمےبینم...
ڪلافه مادرم را صدا مےزنم...
جوابے نمےگیرم
بار دیگر صدایش مےزنم،اینبار هم چیزے نمےشنوم...
متعجب به سمت اتاقشان و چند تقه به در مےزنم و دوباره صدایش مےڪنم
ضربان قلبم شدت مےگیرد...
بالاخره دستگیره در را مےفشارم و داخل اتاق مےشوم...
از دیدن صحنه اے ڪہ مقابل چشمانم است ،شوڪہ مےشوم...
تمام لباسها پخش زمین شده بود و همه چیز به هم ریخته بود...دستے به روے سر مےگذارم و مےگویم
_یاخدا،چیشده؟
سریع از انجا خارج مےشوم و به سمت تلفن مےروم و شماره اش را مےگیرم...
انگشتانم را روے میز مےڪوبم و با ان ها ضرب مےگیرم...
با گذشت چند بوق بالاخره صداے گرفته اش در گوشم مےپیچد...
دلهره ام بیشتر مےشود...
مامان_سلام عزیزم،بیدار شدے؟
_سلام مامان،اره،مامان ڪجایے؟
مامان_مامان جون حالش بد شده،اومدیم بیمارستان...
_مامان جون؟ چرا اخه؟
مامان_نمیدونم ڪہ یهو فشارش میره بالا حالش بد میشه،نگران نباش،خداروشڪر رفع شد...
_کدوم بیمارستان؟ منم بیام؟
مامان_نه نه نیازے نیست،تا ظهر خاله میاد منم میام خونه
_باشه پس...به مامان جون سلام برسون
مامان_باشه عزیزم،ڪارے ندارے؟
_نه مامان،فعلا خداحافظ
مامان_مراقب خودت باش،خدانگهدار
تماس را قطع مےڪنم و تلفن را سر جایش مےگذارم...
اخرش هم نتوانستم بپرسم نان را ڪجا گذاشته،باید یڪ طورے با گشنگے دست و پنجه نرم مےڪردم تا بیاید...
مےخواهم بروم از ڪابینت ڪیڪے بیرون بڪشم ڪہ دوباره تلفن زنگ مےخورد...
بشڪنے میزنم و به سمت میز تلفن قدم برمیدارم...حتم دارم مادر است! اینبار حتما مےپرسم...
بدون توجه به شماره اش تماس را برقرار مےڪنم و به تلفن را به سمت گوشم هدایتش مےڪنم...
صداهاے خش دار و غیر واضح...
یڪ لحظه تعجب مےڪنم و ان را از گوشم ڪمے جدایش مےڪنم....
از بین ان همه صدا،صداے مردانه اے باعث مےشود تلفن را به گوشم نزدیڪ ڪنم و لب بزنم
_سلام،بفرمایید
همان صداے مردانه اینبار واضح تر مےشود...قلبم لحظہ اے از تپش مےایستد...
لبخندے بر لبانم جان مےبخشد...
بابا_سلام دخترم،خوبے؟
شڪہ شده بودم،دستانم یخ ڪرده بودند و تمام وجودم از شدت هیجان مےلرزید...نمیدانستم گریه ڪنم یا بخندم،اصلا زبانم بنده امده بود...
یڪبار دیگر صدایم مےزند
بابا_محنا جان؟ بابا
جانم به قربان جانم گفتن هایت بابایم!
میدانے چقدر،منتظر این لحظه بودم؟
حیف واژه ها قد نمےدهند،وگرنه مےخواستم عمق این دلتنگے ام را پشت این تلفن،فریاد بڪشم...
اینجا دخترت سایه بودنت را ڪم دارد؟
ببین چگونه دارد با هر ڪلمه جان گفتنت،جان مےدهد!
بالاخره زبان مےگشایم و همراه با دلتنگے ڪہ در صدایم موج مےزند بعد از مدت ها صدایش مےڪنم
_جـــانم بابا
دوباره صداے خش خش
لعنت به این تڪنولوژے ڪہ صدایت را هم مےخواهد از من بگیرد!
اسب ها در دلم شیهه مےڪشند و محڪم بر دیوار دلم مےڪوبند و سم مےزنند...
دوباره صدایت را مےشنوم
با بلندترین حد صدایت مےگویے
بابا_خوبے محنا جان؟
دست روے قلبم مےگذارم،افسارشان از دستم در مےرود و دیوانه وار به سمت چشمانم حجوم مےاورند...
چشمان نم زده ام را روے هم مےفشارم و با بغضے ڪہ در صدایم موج مےزد،مےگویم
_من خوبم!
حال من وقتے تو باشے خوب است،نیستے و پرسش ز حالم مےڪنے؟
من خوبم،فقط چند روزیست ڪہ نیستے و گذر زمان را عجیب حس مےڪنم در نبودت،نیستے روز هایم روز نیست...
دوباره صدایش مےزنم...
_بابا
جوابے نمےگیرم
دوباره دلم مےلرزد،دوباره شیهه ڪشیدن اسب ها،دوباره اشڪ...
ناامید تلفن را به سمت قلبم هدایت مےڪنم...
اینبار به هق هق مےافتم...
با بغض یڪبار دیگر صدایش مےڪنم
_بابا جون،بابا؟؟؟
چند ثانیه مےگذرد و همراه این ثانیه ها جان من هم به لب رسید...
ارتباط دوباره برقرار مےشود...
بابا_جانم محناے بابا
قربان جانم گفتن هایت خوبے؟
_بابا خوبے؟
بابا_خوبم بابا جان،گریه مےڪنے؟
صدایش گرفته مےامد...
_نه،فقط خوشحالم
دوباره لب مےزنم
_بابا ڪے برمیگردے؟
دوباره صداے خش خش
جانم به لب مےرسد،چند ثانیه مےگذرد اما صدایے نمےشنوم...
یڪ ان صداے بوق اشغال مانند شوکے جانم را به لرزه در مےاورد...
بابا جان اخرش هم نگفتے چقدر باید انتظار بڪشم براے دیدنت؟
⚜تویی
در دیدهام
چون نور و
محرومم ز دیدارت!
⚜نمیدانم
زِ نزدیکی
کنم فریاد،یا دوری ؟؟
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜