حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #قسمت_بیستوسوم 😍✋ #قسمت_3 ☆میعاد☆ مامان:میعاد جان؟! همانطور ڪہ ڪت
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_1
به محض رفتنشان چادرم را از سر باز مےڪنم و روے مبل مےاندازم و مےروم تا ابے بخورم...
صداے مادر را مےشنوم ڪہ درست پشت سرم ایستاده و منتظر مانده تا حرفے بزنم...
به سمتش برمیگردم و لب مےزنم
_بزارین این یه قلوب اب از گلوم بره پایین...
یڪ نفسه لیوان اب را سر مےڪشم و نفس نفس زنان مے گویم
_مامان
مامان_جان مامان
_بیا بریم یه لحظه اتاق
امیرمهدے سریع به حرف مے اید
امیرمهدے_من نامحرمم دیگه باشه محے!
نگاهے به او مےاندازم و مےگویم
_ای بابا،اصلا همین جا حرف مےزنیم
مادر مےرود و ڪنار امیر مهدے مےنشیند و من هم چند لحظه بعد به جمع دو نفره شان اضافه مےشوم...
پای چپم را روے پاے راستم مےاندازم و چشم مےدوزم به مادر
مامان_ خانواده معقولے داشت،خودشم بظاهر خوب بود...
امیرمهدے نیش خندے مےزند و مےگوید:البته،بظاااهر
مامان_خودت چے نظرت چیه؟
بغض به گلویم حجوم مےاورد،سرم را بالا مےگیرم و نفسے عمیق مےڪشم تا رفعش ڪنم...
مےخواهم بگویم از دردے ڪہ افتاده بجانم،از این عذاب وجدان لعنتے...
اینڪہ بخواهم در این موقعیت ڪسے را براے رفع مانع محبے انتخاب ڪنم،بدون هیچ علاقه و فڪرے،بے انصافے است...
مےخواهم هزار جور بهانه براے نپذیرفتنش بیاورم،اما دلم راضے نمےشود...نه اینڪہ علاقه اے به او داشته باشم ها نه...نمےخواستم اینطور بیرحمانه دلش را بشڪنم!
وقتے فهمیدم ڪہ اینقدر عجول است براے شنیدن جوابم، پے به علاقه اے ڪہ نسبت به من پیدا ڪرده بود،بردم...
انتخاب برایم سخت بود،یا باید او را مےپذیرفتم یا سرڪردن مابقے زندگے ام با دشمن خانواده ام را...
از طرفے هم دوست نداشتم او وارد این بازے شود...
او ڪسے را دوست داشت ڪہ هیچ وقت دوستش نخواهد داشت...
اصلا برای خودم نه، براے خودش نمےپذیرمش...
صداے امیرمهدے مرا از فڪر و خیال بیرون مےڪشد
امیرمهدے_چیشدے؟ عه عه دارے گریه مےڪنے؟
گرهے به ابروهایم مےاندازم و روبه مادر مےگویم
_مامـــان ببین من دارم گریه مےڪنم؟
مامان_عه بس ڪنید،شمام
رویم را از او میگیرم و مخاطبم را مادر قرار مےدهم و مےگویم
_مامان؟ اگه بگم نه بازم از دستم ناراحت مےشین؟
مادر نگاهے به چشمهاے پرشده از اشڪم ڪہ مےاندازد به سمتم مےاید و مرا به اغوش مےڪشد و سرم را روے سینه اش مےگذارد و لب مےزند
مامان_نه عزیزه دلم،اخه چرا باید ناراحت شم،فقط دلیلشو بگو!
چشمانم را ڪہ مےبندم،قطره هاے اشڪ از چشمانم سرازیر مےشوند،دست میبرم و روے گونه هایم مےڪشم و مےگویم
_بخاطر وضعیتے ڪہ الان دارم،نمےخوام ڪسے وارد زندگیم شه!
مرا از خود جدا مےڪند و با دو دست از بازوهایم مےگیرد و مےگوید
مامان_محنا
همانطور ڪہ سرم را پایین انداخته ام جواب مےدهم:بله
مےگوید: سرتو بگیر بالا
سرم را بالا مےاورم،اما نگاهش نمےڪنم
مادر اینا محڪݥ تر واژه ها را ادا مےڪند و مےگوید: تو چشمام نگاه ڪن...
طفره مےروم...
مامان_با تواما محنا
زل مےزنم به چشمانش،دریاے چشمانش اتش چشمانم را خاموش مےڪند...
اینبار مےگوید
مامان_چه وضعیتے محنا؟ تو یه چیزایے رو میدونے و نمےخواے بگے اره؟
دوباره نبود پدر بر سرم اوار مےشود و دوباره پدر،دوباره نبودش،دوباره بغض پشت بغض،دوباره سڪوت...
سرم را پایین مےگیرم تا هجوم اشڪ ها را به چشمانم نبیند...بے اختیار چشمانم مےبارند،شانه هایم مےلرزند
مادر اینبار خود را به من نزدیڪ تر مےڪند و با دستش سرم را بالا مےبرد و عصبے مےگوید
مامان_چرا انقدر میریزی تو خودت ها؟؟ چرا چیزے نمےگے محنا چرا؟؟
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوچهارم😍✋ #قسمت_1 به محض رفتنشان چادرم را از سر باز مےڪنم
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_2
دوباره در جوابش پناه میبرم به سڪوت پناه مےبرم به اشڪ...
مےخواهم زبان بڱشایم و بگویم اما دوباره واقعیت را در صدایم خفہ مےڪنم و زبان باز مےدارم از گفتنش...
سعے مےڪنم ڪنترل حرڪاتم را به دست بگیرم...
دست مےبرم و گیره روسرے ام را بیرون مےڪشم و سرم را باز مےڪنم و روسرے ام را به دست مےگیرم...
امیرمهدے سڪوت ڪرده بود و تنها نظاره مان مےڪرد...
مادر همانطور ڪہ از جایش بلند مےشود،مےگوید
مامان_محنا جان بلند شو یه ابے به دست و روت بزن،بعد بشین قشنگ فڪراتو ڪن...
مےخواهم بگویم ڪہ من قبلا فڪرهایم را ڪرده ام اما نمےخواستم دوباره هم اعصاب او را خط خطے ڪنم و هم اعصاب خودم را...
سرے تڪان مےدهم و ارام از جایم بلند مےشوم و مےروم تا ابے به دست و صورتم بزنم...
یڪ مشت،دومشت،سه مشت،تمامے نداشت،جانه اتش گرفته ام با این چیزها ارام نمےشد...
صداے زنگ همراهم را ڪہ مےشنوم با قدم ها بلند خود را به اتاق مےرسانم و سریعا دایره سبزرنگ را لمس مےڪنم و به سمت گوشم مےبرم
سمانه_سلام بر قشنگم
لحن صدایم را شاداب مےڪنم و مےگویم
_سلااام عزیزم،خوبے؟
سمانه_ای نفسے میره و میاد،شما خوبے؟
_خوبم،شڪر...چه خبر؟
سمانه_ما رو وللش خواااهر،شما چه خبررر؟ چےشد؟ مشترڪ مورد نظر پسند شد؟
نفس عمیقے مےڪشم و مےگویم
_با عرض پوزش باید خدمتتون عرض ڪنم،خیــر...
نمیگذارد ادامه حرفم را بزنم ڪہ مےگوید
سمانه_چـــے؟ خیـــر؟ یعنیاااا باید بزنم برے تو دیوار...
_بابا بزار حرفمو قشنگ بزنم بعد اظهار فضل کن...
سمانه_باشه،حالا بفرما...
_شارژت تموم نشه!
سمانه ڪلافه مےگوید_نه خیــر نمیشه،بگو دیگه،عهه
_مےخواستم بگم،خیر هنوز تصمیمے نگرفتم...
سمانه_ڪہ تصمیم نگرفتے اره؟
_اَرره
سمانه_اینجورے نمیشه ازت حرف ڪشید،باید از نزدیڪ ببینمت...
نفسم را باشدت بیرون مےدهم و مےگویم
_خب پس،ڪارے ندارے؟
سمانه_خیلے پررویے محے،دارم برات،فعلا،خداحافظ
_نه بابا؟؟ باشه خداحافظ...
تماس را قطع مےڪنم و همراهم را به سمت تخت پرت مےڪنم و بجاے اینڪہ وسط تخت فرود بیاید از گوشه تخت به پایین مےافتد و همزمان با صداے فرود امدنش به زمین دست من هم بر سرم فرود مےاید...
به سمتش مےروم و با استرس ان را از جایش برمیدارم و روے تخت مےگذارمش و نفسے راحت مےڪشم...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوچهارم😍✋ #قسمت_2 دوباره در جوابش پناه میبرم به سڪوت پناه
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_3
نور افتاب روے چشمانم افتاده و خواب را از چشمانم مےگیرد،دستے روے چشمم مےگذارم و دوباره سعے مےڪنم به خواب بروم،اما نمےشود،ڪمے روے تخت این طرف و انطرف مےشوم،تا خوابم بگیرد،اما انگار دیگر خبرے از خواب نبود...
خمیازه اے مےڪشم و ارام ارام پتو را ڪنار مےزنم و روے تخت مےنشینم و با دست چشمان خواب الودم را میمالم و سرم را بلند مےڪنم و نگاهے به ساعت مےاندازم،ساعت نه و نیم صبح را نشان مےداد...تعجب مےڪنم از اینڪہ چرا مادر مرا براے رفتن به دانشگاه صدایم نڪرده است...
حتما متوجه شب بیداریم شده و گفته امروز را بمانم و فڪر ڪنم...
چشمانم ڪمے تار مےدیدند،چند بار پلڪ مےزنم تا بهتر مےشود...
همراهم را به دست مےگیرم،شش تماس بے پاسخ از سمانه؟؟
حوصله حرف زدن نداشتم،براے همین هم به دادن پیامے اڪتفا مےڪنم و بعد ان دوان دوان راهے اشپزخانه مےشوم تا ڪمے به شڪم برسم...
شڪلات صبحانه را از یخچال بیرون مےڪشم و دنبال گشت زنے در اشپزخانه مےشوم...در عرض یڪ دقیقه تمام انجارا به دنبال نان زیر و رو مےڪنم،اما حتےتڪہ نانے هم نمےبینم...
ڪلافه مادرم را صدا مےزنم...
جوابے نمےگیرم
بار دیگر صدایش مےزنم،اینبار هم چیزے نمےشنوم...
متعجب به سمت اتاقشان و چند تقه به در مےزنم و دوباره صدایش مےڪنم
ضربان قلبم شدت مےگیرد...
بالاخره دستگیره در را مےفشارم و داخل اتاق مےشوم...
از دیدن صحنه اے ڪہ مقابل چشمانم است ،شوڪہ مےشوم...
تمام لباسها پخش زمین شده بود و همه چیز به هم ریخته بود...دستے به روے سر مےگذارم و مےگویم
_یاخدا،چیشده؟
سریع از انجا خارج مےشوم و به سمت تلفن مےروم و شماره اش را مےگیرم...
انگشتانم را روے میز مےڪوبم و با ان ها ضرب مےگیرم...
با گذشت چند بوق بالاخره صداے گرفته اش در گوشم مےپیچد...
دلهره ام بیشتر مےشود...
مامان_سلام عزیزم،بیدار شدے؟
_سلام مامان،اره،مامان ڪجایے؟
مامان_مامان جون حالش بد شده،اومدیم بیمارستان...
_مامان جون؟ چرا اخه؟
مامان_نمیدونم ڪہ یهو فشارش میره بالا حالش بد میشه،نگران نباش،خداروشڪر رفع شد...
_کدوم بیمارستان؟ منم بیام؟
مامان_نه نه نیازے نیست،تا ظهر خاله میاد منم میام خونه
_باشه پس...به مامان جون سلام برسون
مامان_باشه عزیزم،ڪارے ندارے؟
_نه مامان،فعلا خداحافظ
مامان_مراقب خودت باش،خدانگهدار
تماس را قطع مےڪنم و تلفن را سر جایش مےگذارم...
اخرش هم نتوانستم بپرسم نان را ڪجا گذاشته،باید یڪ طورے با گشنگے دست و پنجه نرم مےڪردم تا بیاید...
مےخواهم بروم از ڪابینت ڪیڪے بیرون بڪشم ڪہ دوباره تلفن زنگ مےخورد...
بشڪنے میزنم و به سمت میز تلفن قدم برمیدارم...حتم دارم مادر است! اینبار حتما مےپرسم...
بدون توجه به شماره اش تماس را برقرار مےڪنم و به تلفن را به سمت گوشم هدایتش مےڪنم...
صداهاے خش دار و غیر واضح...
یڪ لحظه تعجب مےڪنم و ان را از گوشم ڪمے جدایش مےڪنم....
از بین ان همه صدا،صداے مردانه اے باعث مےشود تلفن را به گوشم نزدیڪ ڪنم و لب بزنم
_سلام،بفرمایید
همان صداے مردانه اینبار واضح تر مےشود...قلبم لحظہ اے از تپش مےایستد...
لبخندے بر لبانم جان مےبخشد...
بابا_سلام دخترم،خوبے؟
شڪہ شده بودم،دستانم یخ ڪرده بودند و تمام وجودم از شدت هیجان مےلرزید...نمیدانستم گریه ڪنم یا بخندم،اصلا زبانم بنده امده بود...
یڪبار دیگر صدایم مےزند
بابا_محنا جان؟ بابا
جانم به قربان جانم گفتن هایت بابایم!
میدانے چقدر،منتظر این لحظه بودم؟
حیف واژه ها قد نمےدهند،وگرنه مےخواستم عمق این دلتنگے ام را پشت این تلفن،فریاد بڪشم...
اینجا دخترت سایه بودنت را ڪم دارد؟
ببین چگونه دارد با هر ڪلمه جان گفتنت،جان مےدهد!
بالاخره زبان مےگشایم و همراه با دلتنگے ڪہ در صدایم موج مےزند بعد از مدت ها صدایش مےڪنم
_جـــانم بابا
دوباره صداے خش خش
لعنت به این تڪنولوژے ڪہ صدایت را هم مےخواهد از من بگیرد!
اسب ها در دلم شیهه مےڪشند و محڪم بر دیوار دلم مےڪوبند و سم مےزنند...
دوباره صدایت را مےشنوم
با بلندترین حد صدایت مےگویے
بابا_خوبے محنا جان؟
دست روے قلبم مےگذارم،افسارشان از دستم در مےرود و دیوانه وار به سمت چشمانم حجوم مےاورند...
چشمان نم زده ام را روے هم مےفشارم و با بغضے ڪہ در صدایم موج مےزد،مےگویم
_من خوبم!
حال من وقتے تو باشے خوب است،نیستے و پرسش ز حالم مےڪنے؟
من خوبم،فقط چند روزیست ڪہ نیستے و گذر زمان را عجیب حس مےڪنم در نبودت،نیستے روز هایم روز نیست...
دوباره صدایش مےزنم...
_بابا
جوابے نمےگیرم
دوباره دلم مےلرزد،دوباره شیهه ڪشیدن اسب ها،دوباره اشڪ...
ناامید تلفن را به سمت قلبم هدایت مےڪنم...
اینبار به هق هق مےافتم...
با بغض یڪبار دیگر صدایش مےڪنم
_بابا جون،بابا؟؟؟
چند ثانیه مےگذرد و همراه این ثانیه ها جان من هم به لب رسید...
ارتباط دوباره برقرار مےشود...
بابا_جانم محناے بابا
قربان جانم گفتن هایت خوبے؟
_بابا خوبے؟
بابا_خوبم بابا جان،گریه مےڪنے؟
حرم بیقرار
صدایش گرفته مےامد... _نه،فقط خوشحالم دوباره لب مےزنم _بابا ڪے برمیگردے؟ دوباره صداے خش خش جانم به ل
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_1
🍃🌸بسمےتعالے🍃🌸
نیم ساعتے از حضورم در اداره نگذشته بود ڪہ حاجے صدایم مےزند تا به اتاقش بروم...
از جایم بلند مےشوم و دستے به لباس هایم مےڪشم و راهے مےشوم...
پشت دره اتاق قرار مےگیرم و چند تقه به در مےزنم...
احمدے_بفرمایید
دستگیره در را مےفشارم و وارد اتاق مےشوم...
لبخندے بر لب مےزنم و مےگویم
_سلام علیڪم
حاجے همانطور ڪہ ایستاده و مشغول ورق زدن برگه هاست،مےگوید
احمدے_علیڪم السلام اقا...
با دست اشاره مےڪند ڪہ بنشینم،من هم به سمت نزدیڪ ترین صندلے مےروم و روے ان مےنشینم...
حاجے هم کاغذ ها را روے میز مےگذارد و مقابلم مےنشیند و سر صحبت را باز مےڪند...
احمدے_محمدے اتاق بود؟
_نه نیومده فعلا
احمدے_عه؟ مگه خونه خالس هروقت دلش مےخواد میاد...
_نه حاجے اونجورے ام نیس،یه امروزو دیر اومده...
احمدے_ولے یه تذڪر بهش بده...
_باشه چشم
احمدے_شنیدم رفته خواستگارے صدیقی،چیزے بهت نگفته
نیشخندے میزنم و مےگویم
_چرا یه چیزایے گفته، اونطور ڪہ محبے مےگفت،فڪر مےڪنم ڪہ قبول ڪردن...
متعجب مےپرسد
احمدے_چے؟
قهقهه اے مےزند و مےگوید
احمدے_نه بابااا چه قبول ڪردنے،اون به تو حساس شده فڪر ڪرده توام نطرے به اون دختر دارے،برداشته اونجورے گفته...
_فڪر نمے ڪنما حاجے!
احمدے_ چرا همینه،چون دیروز با خانواده صدیقے یه تماس تلفنے داشتم و شرایطشونو جویا شدم و اینم پرسیدم،مادرش گفت ڪہ نه هنوز چیزے نگفتیم...
لب مےزنم: ڪہ اینطور...
سرم را پایین مےاندازم و از دغدغه ام در این روزها مےگویم
_حاجے یه چیزے بپرسم...
احمدے_بپرس
_حاجے شرمنده اینو میگما،ولی مجبورم،رومم نمیشد بیام چیزے بگم بهتون...
احمدے_بگو میرامینے...
دستانم را در هم قفل مےڪنم و لب مےزنم: چرا اقدامے نمےڪنید براے دستگیرے محبے؟
نیشخندے مےزند و مےگوید:از ڪجا میدونے اقدامے نمےڪنیم!
خیره نگاهش مےڪنم ...
احمدے،صدات ڪردم ڪہ بهت همینو بگم،ببین این انتقام و این حرفا همش بهانه ظاهریشونه،در اصل اینا متوجه شده بودن صدیقے داره روے یه پرونده مهمے ڪار مےڪنه ڪہ به ضررشونه و براے اینڪہ مانع فعالیتش بشن و نزارن ادامه تحقیقاتشو انجام بده مجبور میشن یڪے از اعضاشون رو ڪہ همون محبیه رو به بهانه انتقام بندازن به جون این خانواده و حالا بعد از اونهمه ڪارے ڪہ ڪردن یهو عقب ڪشیدن،چرا؟ همونو موندیم و نمےدونیم...
_خداروشڪر اقاے صدیقے سوریه ان...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوچهارم😍✋ #قسمت_1 🍃🌸بسمےتعالے🍃🌸 نیم ساعتے از حضورم در ادا
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوچهارم😍✋
#قسمت_2
دست مےبرد و لیوان چاے را از روے میز برمیدارد و به سمت دهانش مےبرد...
مےپرسم:نمیدونید روے چه پروژه اے ڪار ڪردن؟
احمدے_نه تو ارتباطے ڪہ با صدیقے داشتم،گفت هر وقت برگشتم میگم،اگرهم برنگشتم ڪہ ندونید چیه و ڪجاست بهتره...
_عجب...
احمدے_ببین میعاد جان،تو این چند وقت گذشته محنا صدیقے چیزے بهت نگفته...
_نه والا بیشتر از یه هفتس ندیدمشون و اطلاعے هم ازشون ندارم...
حاجے سرے تکان مےدهد و مےگوید
احمدے_خوبه، ببین میعاد الان ما دو تا مامور تو اونجا داریم،یڪے سره کوچه مشغوله و یڪے هم درست روبروے خونه شونه و لحظه به لحظه مارو در جریان مےگذاره...
_حاجے محمدے یه چیزایے فهمیده
اخمانش در هم مےرود و مےگوید
احمدے_مگه نگفتم جز بچه هایے ڪہ میدونن به ڪس دیگه چیزے نگین،یعنے چے؟
_نه حاجے ڪسے چیزے نگفته،خودش فهمیده!
تن صدایش بالا مےرود
احمدے_یعنے چے خودش فهمیده؟حتما یجا ڪم کارے کردید دیگه...ای باباا
_اونطور ڪہ خودش مےگفت،صداش مےڪنید ڪہ بیاد پیشتون و وقتے میاد شما ڪارے براتون پیش میاد و مےرید ،گویا درحال دیدن اون عکسها بودید و رفتنی یادتون میره خاموش ڪنید و از اونجا شروع میڪنه به قضاوت ڪردن من و...
تمام ماجرا را برایش شرح مےدهم و مےگوید
احمدے_اون الان سرش داغه،حواست باشه نره سمت ڪرج و دخول نڪنه تو پرونده...بخاطره خودش میگم...
سرے تڪان مےدهم و مےگویم
_بله متوجهم،سعے خودم رو مےڪنم...
احمدے_حالام برو ببین اومده یا نه،اگه اومده بود بگو بیاد اتاقم...
_چشم حاجے
از جایم بلند مےشوم،مےخواهم بروم ڪہ براے اطمینان خاطر مےگویم: حاجے فقط نگید من گفتم،خواهش مےڪنم
لبخندے مےزند و مےگوید
احمدے_نه اقا میعاد خیالت راحت،شما برو...
به سمت اتاق راه میافتم و چند تقه به در مےزنم حتما امده...
اما جوابے نمےگیرم...
دستگیره در را مےفشارم و داخل مےشوم...
خبرے از او نبود،همراهم را از روے برمیدارم و شماره اش را مےگیرم و به سمت گوشم مےبرم...
تڪیه ام را به ماشین مےدهم و چند ثانیه منتظر مےمانم...
حتما ڪسالتے برایش پیش امده...
بے خیال به سمت میز مےروم و سرجایم مےنشینم و مشغول مےشوم
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜