حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوهفتم😍✋ #قسمت_3 نگاهے به خود در اینه مےاندازم،پیراهنے بلن
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوهشتم😍✋
#قسمت_1
با پشت دست گونه های نم دارم را پاڪ مےڪنم و چشم مےدوزم به مادر و امیرمهدے ڪہ هر ڪدامشان سرشان را به زیر گرفته بودند و سعے در ڪنترل ڪردن خود داشتند...
انگار هنوز متوجه بلایی ڪہ برسرم امده نبودم...
خود را به مادر نزدیڪ تر مےڪنم و خیره مےشوم در چشمان ناارامش...
سعے در ارام ڪردنش مےڪنم...
اقاے احمدے چند دقیقه اے ڪنارمان مےماند و با ما احساس همدردے مےڪند و بعد قصد رفتن مےڪند...
به محض اینڪہ مےرود،پناه مےبرم به اتاق و با همان لباس و چادر روے تخت به خواب مےروم...
چند دقیقه اے بهت زده خیره مےشوم به در و پنجره و بعد مثل اینڪہ تازه بفهمم چه بلایی برسرم آمده روے تخت مےنشینم و زانوهایم را به اغوش مےڪشم و سرم را روے زانوهایم مےگذارم و به هق هق مےافتم...
یعنے دیگر ندارمت،یعنے دیگر نیستے برایم ،نیستے و نبودنت به جنون مےرساند مرا...یعنے دیگر نباید منتظرت باشم بابا!
از هر انچه ڪہ مےترسیدم برسرم امد...
از تمام بودنت انگار سهم من از تو دلتنگے است،تو نیستے و این یعنے زندگے چیزے به جز مرگ نیست...
بابا جان! میدانم تو از ما دل بریدے تا به هدف والایت برسے!باشد من هم از تو دل مےبرم تا سرافڪنده نشوم مقابل عمه سادات...
دل بریدن سخت است،ان هم دل بریدن یڪ دختر از پدر...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوهشتم😍✋
#قسمت_2
نمیدانمـ چرا اما دیگر مثل بےقرارے نمےڪنم،دلم ارام است،مثل اینڪہ هنوز باور نڪرده رفتنت را،راستش را بخواهے اصلا مدتیست حضورت را بیشتر حس مےڪنم،بعد از تو این مشڪلات زندگے از من شیرزنے ساختند...رفتنت امیرمهدے را هم مرد تر ڪرد اما در این میان یڪ زن عجیب تنهاست...
از گریه ها و اشڪ هاے بے امانم دست مےڪشم و به سمت پذیرایے قدم برمیدارم...
امیرمهدے را مےبینم ڪہ با صورتے سرخ و خیس از اشڪ سعے در ارام ڪردن مادر مےڪند،اشڪهاے مادر دلم را مےلرزاند،با قدم هاے سست به سمتشان مےروم و همانطور ڪہ بغض را در گلـویم خفه مےڪنم،با صدایے گرفته لب مےزنم:مامان جان،اروم باش!
تڪیه اش را به مبل داده بود و مدام بر پایش مےزد و اشڪ مےریخت...
امیرمهدے از امدن من ڪہ مطمئن مےشود به اتاقش مےرود و در را باشدت تمام مےڪوبد،چشمانم را از او مےگیرم و مےدوزم به مادر...
مادرے ڪہ با شنیدن خبر رفتن پدر،بدتر از همه مان شڪست...
یڪ ان صداے بلند گریه و نالہ امیرمهدے ،حواسم را از مادر پرت مےڪند...
با شنیدن صدای ناله هایش اشڪ از چشمانم سرازیر مےشود...
تا به حال شڪستن مردے را اینگونه ندیده بودم!.
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜