حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوششم😍✋ #قسمت_3 ساعت تقریبا دوازده شب است و من مثل دیوانه
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوهفتم😍✋
#قسمت_1
دو هفته است ڪہ از تشیع پیڪر محمدے مےگذرد، این دوهفته برایم به اندازه چند سال گذشت،اولین بار ڪہ خبر رفتنش را شنیدم،باروم نشد،تا این ڪہ خواهرش امد دم دانشگاه و یقه ام را گرفت و مرا مقصر این اتفاق مےدانست،خون جلوے چشمانش را گرفته بود،براے همین هم متوجه ڪارهایے ڪہ مےڪرد نبود و مرا چنان هول داد ڪہ به زمین افتادم و سرم به تیزے ڪنار در خورد و دچار شڪستگے شد،چندـروزے هم در بیمارستان بسترے شدم تا اینڪہ پنج شنبه هفته گذشته از بیمارستان مرخص شدم...
شهادت به او مےامد اما خانواده اش لیاقتش را نداشتند،بعد از ان اتفاق عذاب وجدان گرفته ام،هرچند من نگفتم ڪہ برود،اما بازهم...
هرچه خود را با دلیل هاے مختلف توجیه مےڪنم،نمےشود...
شبیه افسرده ها نه درست غذا مےخورم،نه دیگر زیاد حرف مےزنم،نه ڪارے مےڪنم،فقط در لاڪ خود فرو مےروم،تا امیرمهدے مےاید سربه سرم بگذارد،عصبے مےشوم و حوصله اش را ندارم،همین امروز فرداست صداے مادر در بیاید و دوباره ماجرا شروع شود...
تنها ڪارم شده خواب،ادامه زندگے ام را در رویاها و خواب و خیال ها دنبال مےڪنم...
انگار یڪ چیزے باید باشد،اما نیست...
از روے تخت بلند مےشوم،نباید بگذارم ڪارم به روانشناس و روانپزشڪ بڪشد و اطرافیانم فڪر ڪنند من به او علاقه مند بودم ڪہ به این روز افتادم،نه من تنها عذاب وجدان دارم...
به سمت میز توالت قدم برمیدارم و صندلے اش را عقب مےڪشم و روے ان مےنشینم...
دستے به صورتم مےڪشم و دست میبرم و یڪـ لایه ماسڪ لایه بردار روے پوستم مےزنم و بیست دقیقه اے صبر مےڪنم...
چشمانم را ڪہ مےبندم هزار جور فڪر به سرم هجوم مےاورند و ڪلافه ام مےڪنند!
بنظرم وقت ان رسیده ڪہ مادر و امیرمهدے بدانند پدر ڪجاست!
فڪرے به سرم مےزند
چشمانم را باز مےڪنم و با سرعت تمام سعے در ڪندن ماسڪ از روے پوستم مےڪنم...
در عرض یڪ دقیقه ڪارم را تمام مےڪنم و به سمت پذیرایے قدم برمےدارم...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆ هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوهفتم😍✋
#قسمت_2
صداے مادر را از اتاق مےشنوم:چه عجب خانم خانما؟!
لبخندے مےزنم و جواب مےدهم:مامان چیزے نداریم؟
مامان_چرا داداشتو فرستادم یه چیزی بگیره...
_اها
از پذیرایے به سمت اتاق قدم برمیدارم،صداے همراهم را ڪہ مےشنوم،قدم هایم را تند تر مےڪنم و ان را از روے میز برمیدارم و تماس را برقرار مےڪنم...
صداے مردانه اے در گوشم مےپیچد
میرامینے_سلام علیڪم،خوب هستید؟
_سلام،ممنون،بفرمایید
میرامینے_غرض از مزاحمت،مےخواستم بگم،لطفا براے تحویل گرفتن همراهتون،بیاید اینجا...
متعجب مےپرسم:مےبخشید من دیگه به همراهم احتیاجے ندارم...
میرامینے_بله؟ در هر صورت،باید بیاید تحویل بگیرید ماهم نمےتونیم اینجا ڪاریش ڪنیم...
_لطفا ادرس رو پیامڪ ڪنید،برادرم میان تحویل مےگیرن...
مےخواهد تماس را تمام ڪند ڪہ مےپرسم:بےزحمت شماره اقاے احمدے رو لطف مےڪنید
میرامینے_بله یه لحظه
چند ثانیه بعد مےگوید:بفرمایید یاد داشت ڪنید۰۹۱۲.....
شماره اش را یادداشت مےڪنم و لب مےزنم
_ممنون خدانگهدار
میرامینے_خداحافظ،یاعلے
تماس را قطع مےڪنم و نفسے راحت مےڪشم...
چند دقیقه بعد شماره اقاے احمدے دوست پدرم را مےگیرم...
حین بوق خوردن،به سمت در اتاق مےروم و در را مےبندم...
تماس برقرار مےشود
احمدے_سلام علیڪم،بفرمایید؟
_سلام،صدیقے هستم...
لحن صدایش مهربان مےشود..
احمدے_خوبے دخترم؟خانواده خوبن؟
_الحمدلله ممنونم،سلام مےرسونن
احمدے_خداروشڪر،سلامت باشن،چیزے شده؟
لب مےزنم_اقاے احمدے راستش در خصوص یه مطلبے مےخواستن باهاتون حرف بزنم...
احمدے_بفرما دخترم گوشم باشماست..
مےگویم:من دیگه نمےتونم پنهون ڪارے ڪنم مےخوام به خانواده همه چیزو بگم،اینڪہ بابا ڪجاست و چرا خبرے ازش نیست...
لب مےزند_راستش ماهم مےخواستیم خدمت برسیم سره همین قضیه چه خوب سد ڪہ تماس گرفتید،براے فردا خوبه مزاحمتون بشیم؟
_خواهش مےڪنم مراحمید،بله موردے نداره...
احمدے_پس ساعت سه و نیم بعد از ظهر خدمتتون مےرسیم...
_ممنونم،خوش اومدین...
احمدے_امرے نیست؟
_خیر عرضے نیست،یا حق
احمدے_خدانگهدار یاعلی
منتظر مےمانم تا تماس را قطع و سپس مستعیل قرمز رنگ را مےفشارم چ تماس پایان مےیابد...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜
حرم بیقرار
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜ #سهم_من_از_بودنت 🍃 #بخش_بیستوهفتم😍✋ #قسمت_2 صداے مادر را از اتاق مےشنوم:چه عجب خانم خ
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜💜⚜
#سهم_من_از_بودنت 🍃
#بخش_بیستوهفتم😍✋
#قسمت_3
نگاهے به خود در اینه مےاندازم،پیراهنے بلند مشڪے رنگ پوشیده ام همراه با روسرے بازمینه مشڪے و گلهاے رنگے ریز...
مادر هراسان به سمتم مےاید،چادرش را زیر چانه با دستش مےگیرد و لب مےزند:من خوبم؟
مےخندم و مےگویم:اره مادره من خوبے!
مامان_خبر ندارے براے چے دارن میان؟
لبم را مےگزم و به دروغ مےگویم:نه خبر ندارم...
سرم را پایین مےگیرم و عطرے ملایم به مچ دستهایم مےزنم و به سمت ڪمد قدم برمیدارم و چادرے رنڱے را بیرون مےڪشم...
پشت بند مادر از اتاق خارج مےشوم...سر مےچرخانم تا امیر مهدے را ببینم ڪہ مادر مےگوید:رفته لباساشو عوض ڪنه!
معترض مےگویم:اووو چه خبره از ڪیه داره لباس عوض مےڪنه...
چادر به دست به سمت اتاقش مےروم و چند تقه به در مےزنم و مےگویم:ڪبود نشے یه وقت؟بیا بیرون یڪم هوا بخور برادر...
یڪ ان در اتاق باز مےشود و امیرمهدے بین چارچوب در ظاهر...
شوڪہ مےشوم و دستم را به دهان مےگیرم و لب مےزنم_خدا خفت نکنه،سڪته ڪردم...
همانطور ڪہ به سمت مادر قدم برمیدارم و پشتم به اوست لب مےزنم:ایشالا عزرائیل همین جورےغافلگیرت ڪنه...
یڪ دقیقه نمےگذرد ڪہ صداے زنگ خانه بلند مےشود...
به امیرمهدے اشاره مےڪنم تا درب را باز ڪند و خود مشغول سرڪردن چادر مےشوم و پشت در قرار مےگیرم براے استقبال...
مادر از اشپزخانه با قدم هاے بلند خود را به ما مےرساند و مقابل من مےایستد و امیرمهدے هم پایین مےرود تا ان ها را همراهے ڪند...
از بین انهمه صدا،صداے میرامینے را مےشنوم ڪہ مےگوید:نه ممنون،مزاحم نمیشم،تو ماشین منتظر حاجے میمونم...
امیرمهدے هم بدون هیچ تعارفے مےگوید:باشه هر طور راحتید...
در دلم احسنتے به او مےگویم و چادرم را روے سر مرتب مےکنم...
صدایشان نزدیڪ تر مےشود...
به پله هاے اخر ڪہ مےرسند مادر ڪمے از سرش را از در بیرون مےڪند و سلام مےدهد...
همین ڪہ مےرسند کمے به عقب مےرود و امیر مهدے تعارف مےزند ڪہ ابتدا اقاے احمدے وارد بشود...
به محض دیدنش سلامے مےدهم گرم جوابم را مےدهد...
امیرمهدے پشت بند او وارد مےشود و در را پشت سرش مےبینددو اقاے احمدے را به سمت مبل ها هدایت مےڪند تا بنشیند و جعبه شیرینے را از دست او مےگیرد به مادر مےدهد...
بعد از احوالپرسے،من به اشپزخانه مےروم تا چایے ها را بریزم...
فنجان ها را ڪہ پر مےکنم،ان ها را روے سینے مےگذارم و به دست امیرمهدے مےدهم تا بگیرد و خود مےروم و ڪنار مادر مےنشینم...
امیرمهدے بعد از گرفتن سینے چاے مےاید و ڪنار اقاے احمدے مےنشیند...
احمدے_خواهش مےڪنم شرمندمون نڪنید...
مامان_دشمنتون شرمنده،این چه حرفیه
دستے به روے پاے امیرمهدے مےگذارد و رو مےڪند به او مےگوید:خب چه خبر؟
امیرمهدے سرش را پایین مےاندازد و لب مےزند:سلامتے
احمدے ارام مےخندد،ڪمے از حرف هاے این چنینے ڪہ مےگذرد،بحث هاے جدے شروع مےشود و دلم اشوب...
اقاے احمدے دستانش را درهم قفل مےکند و همانطور ڪہ چشم دوخته به مقابلش لب مےزند:راستش من اومدم یه سرے چیزارو بگم...
مامان_خواهش مےڪنم،بفرمایید
احمدے_من همین اولش میگم،لطفا منو ببخشین اگه تا الان واقعیت رو بهتون نگفتم،حلالم ڪنید،واقعا دسته ما نیست،بعضے وقتها شغل ایجاب مےڪنه ڪہ خانواده یه سرے چیزهارو متوجه نشن و ندونن...
سرم را پایین مےگیرم و براے مدتے چشمانم را مےبندم...
نمےخواستم واڪنششان را ببینم از اینڪہ من میدانستم و انها نمیدانستند...
مادر مےخواهد چیزے بگوید،اما بعد پشیمان مےشودـ..
احمدے_محنا خانم هم تقریبا یه سرے چیزهارو میدونن ڪہ شما نمیدونید و تا امروز بار سنگینے رو دوششون بوده و همین ڪہ نزاشتن شما بفهمید و فقط تو خودشون ریختن و دم نزدن خودش ڪلیه...
امیرمهدے متعجب مےپرسد:میشه بگین چیو میدونه؟
احمدے_سوریه بودنه پدرتونو؟
مادرم سریع لب مےزند_یعنے مرتضے الان اونجاست؟
احمدے_بله...
مامان_حالش چطوره؟ چیڪار مےڪنه؟اخه چرا به ما چیزے نگفته؟
گرفتگے صدایش را براحتے میشد تشخیص داد،امیرمهدے ابروانش در هم رفته بود و با پاهایش روے زمین ضرب گرفته بود...
احمدے_راستش اومدم یه چیزیو بگم،اما نمیدونم چجورے باید بگم!
سرش را ڪمے خم مےڪند و لب مےزند
احمدے_اقا مرتضے مفقود الاثر شده!!
یڪ ان سرم را بلند مےکنم و با چشمانے از حدقه بیرون زده،چشم میدوزم به امیرمهدے ڪہ شوڪہ چشم دوخته بود به دهان احمدی
احمدے_مفقودالاثرم ڪہ میدونید یعنے چے؟
بهت زده مےگویم_یعنے نه معلومه شهیده شده نه معلومه زنده اس ....
چند ثانیه اے سڪوت مےڪنم و با بغض مےگویم:یعنے نمیدونے امیدوار باشے به اومدنش،یعنے یه عمر چشم بدوزے به در،شاید خودش بیاد،شاید پـیـ...
به اینجا ڪہ مےرسم،بغضهایم اشڪ مےشوند و از مسیر چشمانم سرازیر...
#نویسنده:اف.رضوانے
☆هرگونه کپےبدون ذکرنام نویسنده پیگردالهےدارد!
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
⚜❤️⚜💛⚜💚⚜💙⚜