ممنون از همه عزیزانی که وقت گذاشتن و اظهار لطف کردن
یه نکته ای که بعضی دوستان اشاره کردن این که کاش ادامه پیدا می کرد و زندگی رضا و مریم و تربیت فرزندان شون هم به تصویر کشیده می شد.
از اونجایی که رمان #یکسالونیمباتو برای تصویر کشیدن سبک زندگی بر اساس آن چه توی روایات اومده دیگه رمان آرامش گمشده رو ادامه اش ندادم چون گفتم مباحث تکراری میشه و هر دو رمان از جذابیت می افته
رمان #یکسالونیمباتو یه رمان برای متاهلین عزیز و کسانی هست که در شرف ازدواجن
امیدوارم این رمان رو هم بخونید و خوش تون بیاد و با راهنمایی هاتون منو در بهتر شدنش یاری بدین
ممنون از همه شما عزیزان
#ز_سعدی
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
حاضری،ناظری وبه منزله ی دلی هستی
که درونِ کالبدِ خسته ام می تپد
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #امام_زمان
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
✨دکتر شریعتی
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #جملات_ماندگار
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
ملانصرالدین از همسایهاش دیگی را قرض گرفت. چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.»
چند روز بعد، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد. همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما فوت کرد.»
همسایه گفت: «مگر دیگ هم میمیرد» و جواب شنید: «چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمیزاید. دیگی که میزاید حتما مردن هم دارد.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #داستان_کوتاه
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت30
#زسعدی
پرسیدم:
شما رادیو هم گوش میدین؟
خندید و گفت:
نه رادیو خرابه سیماش قطعه
نمی دانم چرا ولی پرسیدم:
قبل اینکه سیمش قطع بشه خراب بشه چی؟
بدون خنده و یا لبخندی، خیلی رک و صریح گفت:
خودم سیمش رو قطع کردم.
به جاده خیره شده بود و از لبخندی که تمام دیشب و امروز روی لبش بود دیگر خبری نبود.
هر چند خیالم راحت شده بود ولی آهسته گفتم:
ببخشید منظور بدی نداشتم.
نمی خواستم ناراحت تون کنم
آخه آقا جانم می گه رادیو همه اش ابتذاله
آهنگ و آوازه.
وقت و عمر حروم کردنه
با محبت نگاهم کرد و با لبخند گفت:
عزیزم، عروسکم، من از دست شما ناراحت نیستم.
آقاجانت هم راست میگه
نه فقط رادیو خیلی چیزها الان همش فساد و ابتذاله.
از مدرسه اش بگیر تا چیزای دیگه ...
راستی شما مدرسه رفتی؟ درس خوندی؟
گفتم:
من دو سال مدرسه رفتم.
آقاجانم نذاشت من و خواهرام بیشتر از دو سال مدرسه بریم.
آقاجان خیلی حساسه میگه دوست نداره کسی به چادر و روسری ناموسش چپ نگاه کنه چه برسه که بگه از سرشان باید بردارن
ما مدرسه نرفتیم ولی آقاجان تو خونه تاکید دارن حتما کتاب بخونیم.
ماهی یه بار یه خانم قرآنی میارن خونه برای ما صحبت کنن و مسائل دینی یاد مون بده.
آقاجان خیلی کتاب برامون می خره تا بخونیم
کتاب های دینی، زندگی نامه امام ها، احکام
قرآن هم میگه زیاد بخونیم
میگه بیکار نمونین هر وقت شد قرآن دست بگیرین یکی دو صفحه بخونین
خودشم هر وقت بتونه برامون شعر می خونه و معنی می کنه
آقاجان میگه این چیزایی که تو کتاب ها آمده لازمه برای زندگی یاد بگیریم و بیشتر از درس و مدرسه به کارمان میاد.
البته محمد علی هم از طرف آقاجان مامور شد و با من و راضیه حساب و ضرب و تقسیم کار کرد و یه چیزایی یادمون داد.
از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم و ادامه دادم:
من خودم خیلی دوست داشتم مدرسه برم و درس بخونم ولی آقا جانم میگه جامعه خرابه و هرچی کمتر بریم بیرون به نفع خودمونه
خصوصا مدرسه که باید بی حجاب رفت.
الانم که محمد علی درس می خونه برا اینه که یه مدرسه پیدا کرد همه شاگردا و معلماش آقان وگرنه او هم نمی تونست درس بخونه و باید مثل داداش محمد امین وارد بازار کار می شد.
احمد در حالی که فرمان را می چرخاند که دور میدان دور بزند گفت:
محمد علی تو همون مدرسه ای درس می خونه که من و داداشم درس خوندیم.
الانم داداش محمد همونجا درس میده.
حرم از دور نمایان شد.
دستم را روی سینه گذاشتم و زیر لب سلام دادم.
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت30
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت31
#زسعدی
احمد ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده به سمت حرم راه افتادیم.
هم قدم با هم به سمت حرم رفتیم.
او زیر لب ذکر می گفت و من هم در دل با امام رضا مناجات می کردم.
اول به حرم رفتیم و ضریح را زیارت کردیم.
دور ضریح شلوغ بود و به سختی خودم را به ضریح رساندم و به مشبک هایش دست کشیدم و دستم را به صورت و چشم هایم کشیدم.
وقتی برگشتم دیدم احمد همانجا که از هم جدا شدیم سر به زیر ایستاده و دست هایش را بالا گرفته و دعا می خواند.
نزدیک که شدم انگار گونه هایش خیس بود.
تا به حال مردی را ندیده بودم گریه کند.
هنوز متوجه من نشده بود.
در همان حال خودش دعا می خواند و شانه هایش می لرزید.
نمی دانستم مناجات و راز و نیازش چیست اما از حالش غصه ام گرفت.
چند دقیقه ای در همان حال بود که بالاخره متوجه من شد.
دستی به صورتش کشید و لبخند زد و پرسید:
شما کی اومدی؟
نگاهم به چشم های قرمزش بود که دستم را گرفت و گفت:
بیا بریم یه جا بشینیم زیارت بخونیم.
به صحن عتیق رفتیم و در سایه نشستیم.
هوا کمی گرم بود ولی اذیت کننده نبود.
احمد یک مفاتیح آورد و در آن دنبال زیارت امام رضا گشت.
مفاتیح را بین مان گرفت و مشغول خواندن شدیم.
بعد از زیارت مخصوص امام رضا زیارت جامعه را آورد.
تا به حال این زیارت را نخوانده بودم و خواندنش برایم سخت بود.
احمد اما با سرعت می خواند و مدام سوال می کرد آیا خوانده ام که صفحه بزند؟
رویم نمی شد بگویم نه برای همین می گفتم صفحه بزند.
بعد از این که نماز زیارت خواندیم احمد پرسید:
حالا کجا بریم بگردیم؟
بریم طرقبه بستنی بخوریم؟
یا بریم شاندیز باغ عموم
یا بریم کوهسنگی؟
یا بریم روستای فردوسی؟
سر به زیر انداختم و گفتم:
نمی دونم هر جا شما بگید
_شما کجا دوست داری بریم؟
به دنبال ساعت حرم گردن کشیدم و گفتم:
یه جا بریم که تا ظهر برگردیم بدقولی نره آقاجان ناراحت نشن
_هر جا بریم من سر وقت شما رو می رسونم خونه شما نگران نباشین من سرم بره قولم نمیره
واقعا برایم فرقی نداشت کجا برویم.
آقاجان زیاد ما را برای تفریح به مکان های شلوغ نمی برد.
معمولا به باغ های فامیل در روستاهای اطراف می رفتیم و آب و هوا عوض می کردیم.
احمد وقتی دید حرفی نمی زنم و نظری نمی دهم گفت:
من میگم حالا که اومدیم حرم بعدشم بریم یه جا که بوی امام رضا داشته باشه
سوالی نگاهش کردم.
کجا بوی امام رضا می داد؟
پرسیدم:
کجا میگین بریم؟
_بریم کوهسنگی
کوهسنگی چه ربطی به امام رضا داشت؟
سوال ذهنی ام را به زبان آوردم که با لبخند گفت:
ماجراشو نشنیدین؟
زیر لب نه گفتم که گفت:
وقتی امام رضا رو از مدینه آوردن سناباد
امام رضا نزدیک این کوه توقف کردن و دعا کردن خدا این کوه رو برای مردم نافع قرار بده و به این کوه و ظرف هایی که مردم ازش می سازن برکت بده از همون موقع مردم هم از این کوه ظرف سنگی ساختن هم برای سیاحت و سیر میرن کوهسنگی
_چه جالب نشنیده بودم
_موافقی بریم؟
سر تکان دادم و گفتم:
باشه بریم.
احمد یا علی گویان از جا برخاست.
کنار هم سلام آخر را دادیم و از حرم بیرون آمدیم.
_چیزی نمیخوای بریم بخریم؟
با چادرم رویم را محکم گرفتم و گفتم:
نه دست شما درد نکنه
_میخوای بریم چیزی بخوریم؟ بستنی ای شربتی یا یخ در بهشت؟
_نه اگه میشه زود بریم.
احمد سر تکان داد و گفت:
باشه بریم.
به گمانم از دستم ناراحت شد
خیابان شلوغ بود و بعضی خانم های در خیابان بی حجاب بودند.
دیدن آن ها که بدون هیچ پوشش درستی اطراف حرم بودند و حرمت امام را نگه نمی داشتند واقعا حالم را بد می کرد
با این حال بد دلم نمی خواست در خیابان بمانم و با دیدن آن ها حال زیارتی که آمده بودم را خراب کنم.
سوار ماشین که شدیم قبل از این که احمد ماشین را به حرکت در آورد گفتم:
ببخشید اگه نارحت تون کردم.
احمد نگاه به من دوخت که سر به زیر انداختم و گفتم:
وقتی میام حرم بعدش تو خیابون خانمای بی حجاب رو می بینم که حرمت امامو نگه نمی دارن حالم بد میشه
برای همین گفتم زود بریم.
احمد به رویم لبخند زد و گفت:
قربون دل عروسکم بشم. دعا کن براشون خدا به راه راست هدایت شون کنه
دعا کن قدرخودشونو بدونن
به روی احمد لبخند زدم و گفتم:
چشم دعا می کنم
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت31
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
راز رخشید برملا شد: علی سلطانی
داستانی است دربارهی راز نهفته میان عاشق و معشوق، علی و رخشید.
این کتاب با استقبال بالای مخاطبان مواجه شده است و طی مدت کوتاهی به چاپ بیستم رسیده است.
روایتی پر از فلش بک یا برگشت به عقب دارد تا در انتها به راز سر به مهر نوری بتاباند. تعلیق ویژگی اصلی اثر است و عطش خواننده را آخر داستان حفظ میکند. از دیگر عوامل جذابیت، اثر فضا و شخصیتهای رئالیستی و واقعی آن است که باعث ایجاد ارتباطی قوی بین اثر و مخاطب میشود.
نویسنده خود درباره حال و هوا و فضای داستان میگوید: از آن جایی که علاقه دارم قصه به زندگی واقعی شباهت داشته باشد، این داستان نیز رئال است که بخشی از آن جریان سیال ذهن است و آدمها شخصیتهایی آشنا در جامعه هستند که در موقعیت دراماتیک قرار میگیرند. مخاطب در جریان داستان، مدام با شخصیت اصلی و دیگر کاراکترها مواجه میشود و داستان را قضاوت میکند.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #معرفی_کتاب
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────