عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
✨دکتر شریعتی
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #جملات_ماندگار
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
ملانصرالدین از همسایهاش دیگی را قرض گرفت. چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.»
چند روز بعد، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد. همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما فوت کرد.»
همسایه گفت: «مگر دیگ هم میمیرد» و جواب شنید: «چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمیزاید. دیگی که میزاید حتما مردن هم دارد.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #داستان_کوتاه
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت30
#زسعدی
پرسیدم:
شما رادیو هم گوش میدین؟
خندید و گفت:
نه رادیو خرابه سیماش قطعه
نمی دانم چرا ولی پرسیدم:
قبل اینکه سیمش قطع بشه خراب بشه چی؟
بدون خنده و یا لبخندی، خیلی رک و صریح گفت:
خودم سیمش رو قطع کردم.
به جاده خیره شده بود و از لبخندی که تمام دیشب و امروز روی لبش بود دیگر خبری نبود.
هر چند خیالم راحت شده بود ولی آهسته گفتم:
ببخشید منظور بدی نداشتم.
نمی خواستم ناراحت تون کنم
آخه آقا جانم می گه رادیو همه اش ابتذاله
آهنگ و آوازه.
وقت و عمر حروم کردنه
با محبت نگاهم کرد و با لبخند گفت:
عزیزم، عروسکم، من از دست شما ناراحت نیستم.
آقاجانت هم راست میگه
نه فقط رادیو خیلی چیزها الان همش فساد و ابتذاله.
از مدرسه اش بگیر تا چیزای دیگه ...
راستی شما مدرسه رفتی؟ درس خوندی؟
گفتم:
من دو سال مدرسه رفتم.
آقاجانم نذاشت من و خواهرام بیشتر از دو سال مدرسه بریم.
آقاجان خیلی حساسه میگه دوست نداره کسی به چادر و روسری ناموسش چپ نگاه کنه چه برسه که بگه از سرشان باید بردارن
ما مدرسه نرفتیم ولی آقاجان تو خونه تاکید دارن حتما کتاب بخونیم.
ماهی یه بار یه خانم قرآنی میارن خونه برای ما صحبت کنن و مسائل دینی یاد مون بده.
آقاجان خیلی کتاب برامون می خره تا بخونیم
کتاب های دینی، زندگی نامه امام ها، احکام
قرآن هم میگه زیاد بخونیم
میگه بیکار نمونین هر وقت شد قرآن دست بگیرین یکی دو صفحه بخونین
خودشم هر وقت بتونه برامون شعر می خونه و معنی می کنه
آقاجان میگه این چیزایی که تو کتاب ها آمده لازمه برای زندگی یاد بگیریم و بیشتر از درس و مدرسه به کارمان میاد.
البته محمد علی هم از طرف آقاجان مامور شد و با من و راضیه حساب و ضرب و تقسیم کار کرد و یه چیزایی یادمون داد.
از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم و ادامه دادم:
من خودم خیلی دوست داشتم مدرسه برم و درس بخونم ولی آقا جانم میگه جامعه خرابه و هرچی کمتر بریم بیرون به نفع خودمونه
خصوصا مدرسه که باید بی حجاب رفت.
الانم که محمد علی درس می خونه برا اینه که یه مدرسه پیدا کرد همه شاگردا و معلماش آقان وگرنه او هم نمی تونست درس بخونه و باید مثل داداش محمد امین وارد بازار کار می شد.
احمد در حالی که فرمان را می چرخاند که دور میدان دور بزند گفت:
محمد علی تو همون مدرسه ای درس می خونه که من و داداشم درس خوندیم.
الانم داداش محمد همونجا درس میده.
حرم از دور نمایان شد.
دستم را روی سینه گذاشتم و زیر لب سلام دادم.
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت30
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت31
#زسعدی
احمد ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده به سمت حرم راه افتادیم.
هم قدم با هم به سمت حرم رفتیم.
او زیر لب ذکر می گفت و من هم در دل با امام رضا مناجات می کردم.
اول به حرم رفتیم و ضریح را زیارت کردیم.
دور ضریح شلوغ بود و به سختی خودم را به ضریح رساندم و به مشبک هایش دست کشیدم و دستم را به صورت و چشم هایم کشیدم.
وقتی برگشتم دیدم احمد همانجا که از هم جدا شدیم سر به زیر ایستاده و دست هایش را بالا گرفته و دعا می خواند.
نزدیک که شدم انگار گونه هایش خیس بود.
تا به حال مردی را ندیده بودم گریه کند.
هنوز متوجه من نشده بود.
در همان حال خودش دعا می خواند و شانه هایش می لرزید.
نمی دانستم مناجات و راز و نیازش چیست اما از حالش غصه ام گرفت.
چند دقیقه ای در همان حال بود که بالاخره متوجه من شد.
دستی به صورتش کشید و لبخند زد و پرسید:
شما کی اومدی؟
نگاهم به چشم های قرمزش بود که دستم را گرفت و گفت:
بیا بریم یه جا بشینیم زیارت بخونیم.
به صحن عتیق رفتیم و در سایه نشستیم.
هوا کمی گرم بود ولی اذیت کننده نبود.
احمد یک مفاتیح آورد و در آن دنبال زیارت امام رضا گشت.
مفاتیح را بین مان گرفت و مشغول خواندن شدیم.
بعد از زیارت مخصوص امام رضا زیارت جامعه را آورد.
تا به حال این زیارت را نخوانده بودم و خواندنش برایم سخت بود.
احمد اما با سرعت می خواند و مدام سوال می کرد آیا خوانده ام که صفحه بزند؟
رویم نمی شد بگویم نه برای همین می گفتم صفحه بزند.
بعد از این که نماز زیارت خواندیم احمد پرسید:
حالا کجا بریم بگردیم؟
بریم طرقبه بستنی بخوریم؟
یا بریم شاندیز باغ عموم
یا بریم کوهسنگی؟
یا بریم روستای فردوسی؟
سر به زیر انداختم و گفتم:
نمی دونم هر جا شما بگید
_شما کجا دوست داری بریم؟
به دنبال ساعت حرم گردن کشیدم و گفتم:
یه جا بریم که تا ظهر برگردیم بدقولی نره آقاجان ناراحت نشن
_هر جا بریم من سر وقت شما رو می رسونم خونه شما نگران نباشین من سرم بره قولم نمیره
واقعا برایم فرقی نداشت کجا برویم.
آقاجان زیاد ما را برای تفریح به مکان های شلوغ نمی برد.
معمولا به باغ های فامیل در روستاهای اطراف می رفتیم و آب و هوا عوض می کردیم.
احمد وقتی دید حرفی نمی زنم و نظری نمی دهم گفت:
من میگم حالا که اومدیم حرم بعدشم بریم یه جا که بوی امام رضا داشته باشه
سوالی نگاهش کردم.
کجا بوی امام رضا می داد؟
پرسیدم:
کجا میگین بریم؟
_بریم کوهسنگی
کوهسنگی چه ربطی به امام رضا داشت؟
سوال ذهنی ام را به زبان آوردم که با لبخند گفت:
ماجراشو نشنیدین؟
زیر لب نه گفتم که گفت:
وقتی امام رضا رو از مدینه آوردن سناباد
امام رضا نزدیک این کوه توقف کردن و دعا کردن خدا این کوه رو برای مردم نافع قرار بده و به این کوه و ظرف هایی که مردم ازش می سازن برکت بده از همون موقع مردم هم از این کوه ظرف سنگی ساختن هم برای سیاحت و سیر میرن کوهسنگی
_چه جالب نشنیده بودم
_موافقی بریم؟
سر تکان دادم و گفتم:
باشه بریم.
احمد یا علی گویان از جا برخاست.
کنار هم سلام آخر را دادیم و از حرم بیرون آمدیم.
_چیزی نمیخوای بریم بخریم؟
با چادرم رویم را محکم گرفتم و گفتم:
نه دست شما درد نکنه
_میخوای بریم چیزی بخوریم؟ بستنی ای شربتی یا یخ در بهشت؟
_نه اگه میشه زود بریم.
احمد سر تکان داد و گفت:
باشه بریم.
به گمانم از دستم ناراحت شد
خیابان شلوغ بود و بعضی خانم های در خیابان بی حجاب بودند.
دیدن آن ها که بدون هیچ پوشش درستی اطراف حرم بودند و حرمت امام را نگه نمی داشتند واقعا حالم را بد می کرد
با این حال بد دلم نمی خواست در خیابان بمانم و با دیدن آن ها حال زیارتی که آمده بودم را خراب کنم.
سوار ماشین که شدیم قبل از این که احمد ماشین را به حرکت در آورد گفتم:
ببخشید اگه نارحت تون کردم.
احمد نگاه به من دوخت که سر به زیر انداختم و گفتم:
وقتی میام حرم بعدش تو خیابون خانمای بی حجاب رو می بینم که حرمت امامو نگه نمی دارن حالم بد میشه
برای همین گفتم زود بریم.
احمد به رویم لبخند زد و گفت:
قربون دل عروسکم بشم. دعا کن براشون خدا به راه راست هدایت شون کنه
دعا کن قدرخودشونو بدونن
به روی احمد لبخند زدم و گفتم:
چشم دعا می کنم
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت31
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
راز رخشید برملا شد: علی سلطانی
داستانی است دربارهی راز نهفته میان عاشق و معشوق، علی و رخشید.
این کتاب با استقبال بالای مخاطبان مواجه شده است و طی مدت کوتاهی به چاپ بیستم رسیده است.
روایتی پر از فلش بک یا برگشت به عقب دارد تا در انتها به راز سر به مهر نوری بتاباند. تعلیق ویژگی اصلی اثر است و عطش خواننده را آخر داستان حفظ میکند. از دیگر عوامل جذابیت، اثر فضا و شخصیتهای رئالیستی و واقعی آن است که باعث ایجاد ارتباطی قوی بین اثر و مخاطب میشود.
نویسنده خود درباره حال و هوا و فضای داستان میگوید: از آن جایی که علاقه دارم قصه به زندگی واقعی شباهت داشته باشد، این داستان نیز رئال است که بخشی از آن جریان سیال ذهن است و آدمها شخصیتهایی آشنا در جامعه هستند که در موقعیت دراماتیک قرار میگیرند. مخاطب در جریان داستان، مدام با شخصیت اصلی و دیگر کاراکترها مواجه میشود و داستان را قضاوت میکند.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #معرفی_کتاب
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت32
#زسعدی
احمد آهسته بینی ام را کشید و گفت:
قربون چشم گفتنت بشم.
زیر لب خدا نکندی زمزمه کردم.
احمد با لبخند ماشین را به راه انداخت.
در راه کلی حرف زد و خندیدیم.
دیگر از او خجالت نمی کشیدم و از بودن در کنار او احساس آرامش داشتم و خوشحال بودم.
در دل خدا را هزار بار شکر کردم که آقا جان اجازه داد ما با هم بیرون بیاییم.
احمد مرد خوبی بود و از دیشب تا آن لحظه جای خودش را در دلم باز کرده بود و احساس می کردم با همه وجودم دوستش دارم.
به کوهسنگی رسیدیم.
تا به حال به آن جا نرفته بودم.
مکان شلوغی بود و از ظاهرش معلوم بود محلی برای تفریح و خوشگذرانی جوانان است.
با این که احمد گفت به دعای امام رضا برکت گرفته اما هیچ رنگ و بویی از امام رضا در آن جا دیده نمی شد.
زنان و دختران بی حجاب و یا کم حجاب زیادی در آن جا دیده می شد.
احمد کتش را در آورد و کراواتش را باز کرد و در ماشین گذاشت. دست مرا گرفت و گفت:
بریم.
به ناچار هم قدم با او به راه افتادم ولی هر لحظه از هر قدمی که بر می داشتم پشیمان می شدم.
دلم نمی خواست در این فضا باشم.
احمد پرسید:
بریم بالای کوه؟ از اون بالا همه مشهد پیداست
کفش هایم را بهانه کردم و گفتم:
نه با این کفشا سختمه
احمد به کفش هایم نگاه کرد و گفت:
خوب پس بریم باغ وحش؟
تا حالا رفتی؟
رویم را با چادرم محکم گرفتم و گفتم:
نه ... تا حالا نرفتم.
احمد بازویش را دور بازویم پیچید و گفت:
پس واجب شد با هم بریم.
احمد بازویم را محکم چسبیده بود و من از خجالت آب می شدم.
این طور راه رفتن مان درست نبود.
ولی رویم هم نمی شد چیزی به او بگویم.
با هم به تماشای حیوانات بی گناهی که در قفس ها محبوس و زندانی بودند رفتیم.
شیر های خسته و افسرده،
ببرهای خواب و بیکار و حیوانات دیگری که همه بی حال در قفس های شان
ما به تماشای آن ها و آن ها به تماشای ما بودند.
شاید در لحظه از دیدن این همه حیوانات مختلف که آفریده خدا بودند ذوق می کردم اما بعدا برایشان غصه ام می گرفت.
از تماشای باغ وحش که فارغ شدیم به درون پارک رفتیم و روی نیمکتی نشستیم.
احمد رفت بستنی خرید تا با هم بخوریم.
هر دو سر به زیر بودیم تا چشم مان به اطراف مان و جوانان جاهل نیفتد.
هنوز بستنی ام تمام نشده بود که احمد زیر لب استغفرالله گفت و دستم را گرفت و گفت پاشو بریم.
بی حرف به دنبالش راه افتادم.
سوار ماشین که شدیم با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
گاهی دلم میخواد سر به بیابون بذارم این آدما رو نبینم.
نمی دانم چه دیده بود اما حسابی رنگش بر افروخته شده بود.
به سمتم چرخید و گفت:
می خواستم ببرمت مزار علمایی که این جا خاک شدن ولی ...
لبخند زدم و گفتم:
اشکالی نداره
منم کفشام پاشنه داره زیاد نمی تونم راه برم.
احمد به رویم لبخند زد و گفت:
فدای خودت و کفشات برم من
_اوا خدا نکنه
احمد لپم را کشید و با ذوق گفت:
چقدر تو شیرینی
همه صورتم به لبخند شکفت که گفت:
خنده هاتم خیلی قشنگه.
با این که از حرفش خجالت کشیدم اما لبخندم عمیق تر و بیشتر شد.
احمد با عشق نگاهم کرد و گفت:
بد جور ازم دل می بری.
با حرف هایش قلبم را نشانه گرفته بود و نمی دانست چه بلایی به سرم می آید.
نگاه از او دزدیدم و سر به زیر انداختم
توضیح:
باغ وحش مشهد ابتدا در پارک کوهسنگی بود و بعد از انقلاب به وکیل آباد منتقل شد و در مکان این باغ وحش در کوهسنگی برجی ساخته شده است☺️
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت32
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
اولین توصیه آن لاموت به کسانی که مشتاق نوشتن هستند این است که، « خوب نوشتن ارتباط محکمی با گفتن حقیقت دارد.»
ما انسانها نیازمند و خواهان شناخت هویت (کیستیِ) خودمان هستیم و این یکی از دلایلی است که ما مینویسیم و چیزهای زیادی برای گفتن و فهمیدن داریم.
فرآیند نوشتن، آسان و لذت بخش نیست، ممکن است ایمانتان را از دست بدهید و تصور واضح و روشنی که پیش از این داشتید، متلاشی و با خاک یکسان شود.
بعد این سوال پیش می آید که، « نمیدانم از کجا شروع کنم؟»
آن می گوید:« از کودکیات شروع کن. ریههایت را پر کن، دماغت را بگیر، داخل آب بپر و خاطراتت را، هر قدر صادقانه که میتوانی بنویس.»
فلانری اُکانر گفته:« هر کس دوران کودکی را سپری کرده باشد مواد و مصالح کافی برای آنکه باقی عمرش را بنویسد دارد.»
یادتان باشد شما صاحب آن چیزهایی هستید که برایتان اتفاق افتاده است.
آن لاموت - نویسندهای که ترغیب میکند، تعلیم میدهد و الهام میبخشد.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #نویسنده_شو
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────