🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🍃🌸🍃
🌹🍃
🍃
🌹
🍃
❤️ توسل امروز ❤️
به امام سجاد علیه السلام و امام محمد باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام
يا اَبَا الْحَسَنِ، يا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ، يَا زَيْنَ الْعابِدِينَ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛
🦋🌹
يَا أَبا جَعْفَرٍ، يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ، أَيُّهَا الْباقِرُ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛
🌹🦋
يَا أَبا عَبْدِ اللّٰهِ، يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ، أَيُّهَا الصَّادِقُ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛
🍃
🌹
🍃
🌹🍃
🍃🌸🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
@hedye110
#کتابدا🪴
#قسمتدهم🪴
🌿﷽🌿
خانه عمو دیوار به دیوار خانه ما بود. به خاطر همین، او را
دستگیر کرده بودند تا بلکه بتوانند اطلاعاتی درباره بابا به دست
بیاورند. عمو به مأموران گفته بود: من هیچ ارتباطی با کارهای
برادرم ندارم
آنها هم گفته بودند. شما همسایه دیوار به دیوار هستید، برادرید، آن
وقت چطور ممکن است تو از کارهای او بی اطلاع باشی؟
در هر صورت بعد از چند روزه ماموران فهمیدند که او در جریان
فعالیت های بابا نیست و آزادش کردند. اما غیبت بابا همچنان ادامه
داشت
ما چند ماه از او بی خبر بودیم. تا اینکه بالاخره از طریق حاجی
خبردار شدیم استخبارات رژیم بعث بابا را به جرم جاسوسی
برای ایران گرفته و او در »خانقین زندانی است
طولی نکشید که مستأجر عرب زبانمان اتاق را تخلیه کرد و از
خانه مان رفت
فصل دوم
دا خیلی تلاش می کرد اجازه بدهید بابا را مالقات کنیم. هر روز
به ادارات سر می زده می رفت و می آمد. خسته و غمزده با ماها صحبت می کرد و می گفت: کجاها رفته و با چه کسانی
حرف زده است. من و علی هم سراپا گوش میشدیم، می خواستم
بدانم بالاخره چه می شود، دا که از حرف زدن با ماها فارغ
می شد تازه باید به سؤاالت ما جواب می داد، سوال ما هم دائم این
بود که: پوما یمت انشوف بابا ؟ و مادر ماکی بابا را می بینیم؟ . او
هم که خودش تردید داشت بتواند کاری از پیش ببرد دستش را بر
سر ما می کشید و می گفت: الشوفا ان شاء لله می بینیمش ان
شاءالله
پیگیری های دا و دعاهایش به درگاه خدا بالاخره کار خودش را
کرد. یکی از روزهای بهاری سال ۱۳۴۷ بود. آن روز صبح دا
بچه ها را به خانه پاپا برد و به عمه اش می برد و فقط من و
علی را برای دیدان بابا با خودش برد
آن زمان مردم پیاده رفت و آمد می کردند یا سوار درشکه می
شدند. ولی چون راه خیلی دور بود، مجبور شدیم ماشین سوار
شویم. اولین باری بود که من سوار ماشین می شدم، یک شورلت
آبی رنگ قدیمی راه به نظرم خیلی طولانی آمد. برخلاف دا که
خیلی مضطرب و نگران به نظر می رسید، من و علی بی توجه به
حال و روز دا سرگرم شیطنت و بازی خودمان بودیم. نمی توانستیم
آرام و قرار بگیریم. با دستگیره های ماشین ور میرفتیم. شیشه ها
را بالا و پایین می کشیدیم و بیرون را تماشا می کردیم. با اینکه
کلی هیجان ماشین سواری داشتم باز گه گداری از دا می پرسیدم:
انشوف بابا؟ - بابا را مینیم؟ . دا هم سری تکان می داد و چیزی
نمیگفت
بعد از چند ساعت به خانقین رسیدیم. ماشین جلوی ساختمان چند
طبقه ای ایستاد.
ساختمان، پله های پهن و زیادی داشت. جلوی در بزرگ و قهوه
ای آن، دو نگهبان مسلح با لباس نظامی ایستاده بودند. اما آدمهای
داخل آنجا، همه لباس شخصی تنشان بود. یکی از آنها ما را از پله
هایی که وسط ساختمان بوده بالا برد. فضای داخل، نیمه تاریک
بود. تا آن موقع چین جایی ندیده بودم احساس خیلی بدی داشتم. در
انتهای راه رو طبقه دوم، پشت شجره ای که میله های آهنی داشته
ایستادیم. پنجره بالا بود و قدم به آن نمی رسید . دستم را
به میله ها گرفتم. اتاق هم نیمه تاریک بود چند قفس کوچک توی
اتاق قرار داشت که داخل هر کدام یک نفر زندانی بود. در قفسی
را که بابا تویش به حالت چمباتمه نشسته بود، باز کردند. به سختی
بیرون آمد. انگار تمام بدنش خشک شده بود. کمر و زانوهایش
خمیده شده بود و نمی توانست راحت راه برود من که پنج سال
بیشتر نداشتم، با
دیدن این صحنه ها خیلی ترسیدم. شور و شوقی که برای دیدان بابا
داشتم یکجا از بین رفت حتی از بابا هم - با آن وضع و شکل
ترسیدم. وحشتم وقتی بیشتر شد که جلوتر آمد. قیافه بابا خیلی
عوض شده بود
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مسلمان شدن پرفسور لگنهاوزن،
با مطالعهی نهج البلاغه 📗
✅ #فقط_به_عشق_علی
#فقط_حیدرامیرالمومنین_است
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کمالبندگی
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
□■□■□
13.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسلام و عرض ادب واحترام.
از محضر دوستان و محبین اهلبیت علیهم السلام تقاضای عاجزانه و ملتمسانه میشود که چند مرتبه این کلیپ را ببینید و برای هرکس که میشناسید از قوم و خویش و دوست آشنا گرفته تا افرادی که به هر جهتی نام اونها را در دفترچه تلفنتان دارید ارسال کنید و همین متن را هم کپی کرده و بفرستید.
ان شاء الله امید است فردای ظهور شرمنده امام زمان علیه السلام نشویم.
5.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ #استوری ویژه ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام
تویی نور خونوادهی امام حسین(ع)
تویی عشق فوق العادهی امام حسین(ع)
تویی اولین علی نسل فاطمه(س)
آقازادهی امام حسین(ع)
#وضعیت
🔖دریافت نسخه باکیفیت دریافت کنید👉
#فقط_حیدرامیرالمومنین_است
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کمالبندگی
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
□■□■□
♨️ #زنده_از_حرم
🎊نصب کتیبه ویژه ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام در صحن آزادی حرم رضوی
💌 حال و هوای دوستانتان را امام رضایی کنید...
@hedye110
┄┅─✵💝✵─┅┄
به نام خداوند
لــــوح و قلم
حقیقت نگـــار
وجود و عـــدم
خـــــدایی که
داننده رازهاست
نخســــــتین
سرآغاز آغازهاست
باتوکل به اسم اعظمت
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
الهی به امید تو💚
@hedye110
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#سلام_امام_زمانم
تمام پنجره ها رو به آسمان باز است
ببار حضرت باران که فصل اعجاز است
کجا قدم زده ای تا ببوسم آنجا را
که بوسه بر اثر پایت عین پرواز است
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
@emame_mehraban
🕊🕊🕊🕊
خورشید دلآرای حسین، ثانی احمد
باشد علیاکبر، گل فرخنده سرمد
هم نام علی باشد و بر فاطمه دلبر
این مظهر حق باشد و گل بانگ محمد...
#تبریک_امام_زمانم😊💐
#ولادت_حضرت_علی_اکبر_ع_مبارک
@hedye110