#سلام_امام_زمانم 💚
در قید غمم، خاطرِ آزاد کجایی؟
تنگ است دلم، قوّت فریاد کجایی؟
کو هم نفسی، تا نفسی شاد برآرم؟
ای آن که نرفتی دمی از یاد کجایی؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#بهحقحضرتزینبسلاماللهعلیها
#التماس_دعا_برای_ظهور
➥ @emame_mehraban
🕊🕊🕊🕊
4_5994683573846672858.mp3
2.05M
🔸ترتیل صفحه 19 قرآن کریم با صدای استاد حامد ولی زاده_مقام رست
🔸به همراه ترجمه گویای فارسی با صدای مرحوم استاد اسماعیل قادرپناه
☘️☘️☘️☘️
➥ @hedye110
💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃
💟دعا برای شروع روز💟
ا🍃💕🍃
💙بسم الله الرحمن الرحیم💙
ا🍃💕🍃
اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبـَاحَ الْـاَبـْـــــرَار
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الْـاَشَـــــرَار
ا🍃💕🍃
اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْمـَقـْبـُولـِیـن
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْمـَرْدُودِیــــن
ا🍃💕🍃
اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْصّـَالـِحـِیـن
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْطّـَالـِحـِیـن
ا🍃💕🍃
اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـْخـَیْـرِ وَ السَّعـَادَة
وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا
صَـبَـاحَ الـشَّـرِ وَ الْشِّـقـَاوَة
ا🍃💕🍃
💠امين يا رب العالمین💠
التماس دعا 🙏🙏🙏🙏
💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃
@hedye110
☀️ به رسم هر روز صبح ☀️
🌻السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌻
💕💕💕💕💕💕💕💕
🌸السلام علیک یا امام الرئوف 🌸
🌻ﺍﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺻَﻞِّ ﻋَﻠَﻰ ﻋَﻠِﻲِّ ﺑْﻦِ ﻣُﻮﺳَﻰ ﺍﻟﺮِّﺿَﺎ ﺍﻟْﻤُﺮْﺗَﻀَﻰ ﺍﻟْﺈِﻣَﺎﻡِ ﺍﻟﺘَّﻘِﻲِّ ﺍﻟﻨَّﻘِﻲِّ ﻭَ ﺣُﺠَّﺘِﻚَ ﻋَﻠَﻰ ﻣَﻦْ ﻓَﻮْﻕَ ﺍﻟْﺄَﺭْﺽِ ﻭَ ﻣَﻦْ ﺗَﺤْﺖَ ﺍﻟﺜَّﺮَﻯ ﺍﻟﺼِّﺪِّﻳﻖِ ﺍﻟﺸَّﻬِﻴﺪِ ﺻَﻠَﺎﺓً ﻛَﺜِﻴﺮَﺓً ﺗَﺎﻣَّﺔً ﺯَﺍﻛِﻴَﺔً ﻣُﺘَﻮَﺍﺻِﻠَﺔً ﻣُﺘَﻮَﺍﺗِﺮَﺓً ﻣُﺘَﺮَﺍﺩِﻓَﺔً ﻛَﺄَﻓْﻀَﻞِ ﻣَﺎ ﺻَﻠَّﻴْﺖَ ﻋَﻠَﻰ ﺃَﺣَﺪٍ ﻣِﻦْ ﺃَﻭْﻟِﻴَﺎﺋِﻚَ🌻
💕💕💕💕💕💕💕
🌸 ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌸
@hedye110
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🍃🌸🍃
🌹🍃
🍃
🌹
🍃
❤️ توسل امروز ❤️
يَا أَبا مُحَمَّدٍ، يَا حَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الزَّكِىُّ الْعَسْكَرِىُّ ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛
🍃
🌹
🍃
🌹🍃
🍃🌸🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
@hedye110
#کتابدا🪴
#قسمتدویستیازدهم🪴
🌿﷽🌿
به یاد آن روزها پا توی بازارچه گذاشتم اینجا روی شط
ساخته شده بود و پایه های آن در آب قرار داشت. بازارچه در
واقع یک سالن بود که دو طرفش را سکوهای سیمانی ، میزهای
فلزی و چهار پایه های کوتاه و بلند پر کرده بودند. ماهی فروش
ها أنواع و اقسام ماهی های سنگسر، زبیدی، حلوا، خارو، سرخو
و زبان و ... را توی سینی ها و سبدهای حصیری می ریختند و
روی این چهارپایه و میزها در معرض فروشی می گذاشتند. مردم
هم که از همه قومیت های ایرانی به خاطر کار در گمرک و بندر،
در خرمشهر زندگی می کرده
به این بازار می آمدند. ماهی ها را زیر و رو می کردند و می
خریدند.بعضی از فروشنده ها ماهی را به سفارش مشتری روی
سکوها پاک و قطعه قطعه می کردند و به دستشان می دادند.
زنهای عرب هم که در گوشه و کنار بازارچه توی سینی ماهی می
گذاشتند و وقتی از کنارشان رد میشدیم، با لهجه فارسی، عربی ما
را دعوت به خرید می کردند، فضا، فضای خیلی قشنگی بود. اینجا
را خیلی دوست داشتم. بازار پر بود از بوی زخم ماهی، پوست
برای بعضی از ماهی ها زیر نور چراغ ها می درخشید. صورت
بعضی ماهی ها مثل حلوا همیشه خندان و مهربان بود. دندان های
تیز و بیرون زده بعضی دیگر آدم را می ترساند. ماهی ها آنقدر
تازه بودند که آدم فکر می کرد، هنوز زنده اند و دهن های
قشنگشان را تکان می دهند، بیشتر ماهی ها را از اروند و بهمن
شیر می آوردند. شب ها ماهیگیر ها توی همین شما هم تور می
انداختند و صبح صید تازه شان را دست مردم می دادند. مرغ های
دریایی هم که دائم بالای بازارچه در حال پرواز و سر و صدا
بودند، از این ماهی ها بی نصیب نبودند، پس مانده ماهی ها که
پس از پاک شدن از راه دریچه های زیر پای فروشنده ها داخل
شط می ریخت، سهم آنها بود
یادآوری این همه قشنگی خیلی برایم رنج آور بود. از آن همه
قشنگی دیگر چیزی باقی نمانده بود. بازارچه سوت و کور شده بود
نه از ماهی ها خبری بود و نه از فروشنده ها..... تنها مقداری ماهی روی سکویی مانده و کرم
گذاشته بود گلوله توپي هم نصیب اینجا شده، از سقف پایین آمده و
دیوار را سوراخ کرده بود. آمدم بیرون و روی پلکان فلزی کنار
آب نشستم. آرام که شدم، بلند شدم و راه افتادم
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
#کتابدا🪴
#قسمتدویستدازدهم🪴
🌿﷽🌿
فصل دوازدهم
از اول صبح روز دهم، خبر می رسید تانک های عراقی تا میدان
راه آهن و فلکه کشتارگاه
جلو آمده اند و درگیری سختی در جریان است. راه به راه برایمان
مجروح می آوردند و ما سخت مشغول بودیم. کار می کردم و دلم
شور میزد. دستم به باند، چسب و پانسمان بود و چشمم به در، از
دیروز منتظر بودم علی بیاید. هر بار که شهر مورد اصابت قرار
می گرفت، سوار ماشین می شدیم و به دنبال مجروح به سطح شهر
می رفتیم و مجروحها و کشته ها را منتقل می کردیم. بعد که به
مسجد می آمدم می پرسیدم: على ما نیامد؟ حدود ساعت ده باز
برایمان مجروح آوردند. سه، چهار نفر بودند که ترکش به سر و
بدنشان اصابت کرده و زخم هایشان عمیق بود. آقای نجار
درخواست ماشین کرد و سریع این ها را منتقل کردند. ا
من میخواستم همراه مجروحان تا بیمارستان بروم ولی آقای نجار
نگذاشت، گفت: امروز خیلی شلوغه مجروح زیاد داریم. هیچ کدوم
تون هیچ جا نروید. برای اعزام مجروحها هم حتی الامکان شما
نرید. حرف نجار تمام نشده، آتش توپخانه عراق خیابان فخر رازی
را کوبید و به طرف فلكه دروازه رفت. انگار به آنجا حساس شده
بود. هر دویست متر، یکجا خاک و دود بلند می شد و صدای
انفجارهای مهیب و اصابت ترکش ها به گوش می رسید. چند
لحظه قبل شاهد حرکت یک وانت نیرو از جلوی مسجد به سمت
خطوط بودم. وقتی یک نفر از بین جمع گفت: نکند وانت بچه ها
را زده باشند، معطل نکردم. به سمت فلکه دویدم. پشت سر من
چند تا از دخترها آمدند. به فلکه که رسیدم، دیدم حدسمان درست
بوده، خمپاره به وانت خورده و چرخ عقب بر اثر موج انفجار
بیرون پریده بود. وانت مسافتی روی آسفالت کشیده شده، شیارهای
پهنی ایجاد کرده بود. نیروهای سوار وانت هر کدام یک طرف
پرت شده بودند و ناله می کردند. بعضی از اصابت ترکش درامان
مانده ولی دچار شکستگی یا ضربه به سر شده، گیج بودند. خدا را
شکر کردم که باک منفجر نشده وگرنه همه شان دود می شدند و به
هوا می رفتند. دو، سه عابر هم روی زمین افتاده حالشان خراب
بود. خیلی سریع مجروح ها را کف وانت دیگری خواباندیم، آنهایی
که حال بهتری داشتند، نشستند. هیچ کدام حاضر نبودند اسلحه
هایشان را رها کنند. چنان سفت آن را چسبیده بودند که انگار بچه
شان است. وانت که راه افتاد، من باز تا مسجد دویدم.
آقای نجار سریع بدحال ترها را جدا کرد و خودش مشغول آنها شد.
ما هم بقیه را با راهنمایی او سرم زدیم و پانسمان کردیم. دو، سه
پسر که چند روزی بود به ما کمک می کردند، زحمت انتقال
مجروحها را به آبادان کشیدند. اگر اشتباه نکنم، هشت تا مجروح
داشتیم که با هماهنگی ابراهیمی و راضی کردن راننده های گذری
رفتند. البته گه گداری آمبولانس های هلال احمر آبادان می آمدند و
کار انتقال را انجام می دادند ولی آن موقع نبودند. همه نگران
خطوط بودند. سر و صدا و حجم زیاد مجروحین از درگیری
سنگینی حکایت می کرد. از مجروحانی که از فلکه راه آهن و
کشتارگاه می آوردند، می پرسیدیم: آنجا چه خبر است؟ وضعیت ما
چطور است؟ می گفتند: تانکها آمده اند، ما جلویشان ایستاده ایم.
بیشتر از این حرفی نمی زدند، اصرار می کردیم و می گفتیم: ما
به کسی چیزی نمیگوییم. خیالتان راحت باشد. باز می گفتند:
وضعیت خوبه. خبر خاصی نیست. مگر طرف را می شناختند و
حرف می زدند وگرنه تا مطمئن نبودند قضیه را لو نمی دادند. آخر
این روزها توصیه میکردند؛ صحبتی نشود که روحیه مردم را
تضعیف کند. می گفتند: کسی راجع به خطوط درگیری نباید
صحبتی کند.
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
*- توی شازده کوچولو
یه قسمت بی نظیر داره ك میپرسه :
اگه بیفتم چی?!و اونم جواب میده ؛
± عزیزِ من اگر پرواز کنی چی?!
خواستم بهت بگم ك برو سمت همون
چیزی ك ازش میترسی .
‹ برو دنبال همون چیزی ك شبا بهش فکر میکنی !
برو دنبال چیزی ك با تموم قلبت ؛
سالهاست میخوایش : )!🐬'❤️🩹›
سلام صبحتون بخیر
➥ @hedye110