#کتابدا🪴
#قسمتدویستنوددوم 🪴
🌿﷽🌿
ولي لافاتی باعث شد علی رغم میلم آن را از سرم بردارم
یک بار که توی جنت آباد بودم، وانتی آمد. اولین باری که راننده
این وانت شهید آورد، ما دیگر دست از سرش بر نداشتیم. هر بار
که او را می دیدیم از او خواهش می کردیم به ما کمک کند. می
گفتیم وجود شما خیلی لازمه، ما بدون وسیله نمی توانم کاری کنیم.
او هم می گفت: به خدا من حرفی ندارم. منتهی بنزین پیدا نمی کنم.
بنزین باشه من در خدمتم
این بار هم جنازه ایی آورده بود. موقع برداشتن جنازه از داخل
وأنت اش، گفت: بهم گفتند، به جنازه سه روزه که توی پلیس راه
افتاده موقعش طوریه که نمیشه جنازه رو آورد. شما میگید چی کار
کنیم؟
پرسیدم: شما می دونید، محدوده ایی که جنازه افتاده، کجاست؟
گفت: آره. بهم نشون دادند. گفتم: پس بریم، شاید بتونیم برش
داریم.
موقعی که می خواستم سوار وانت بشوم، پیرزن مسنی که چند
روزی بود به جنت آباد آمده بود، چادر سفیدش را سر کرد و
دمپایی پلاستيکی آبی رنگش را پوشید و کنار وانت آمد. می
خواست همراهم بیاید. با اینکه می دانستم پلیس راه چه وضعیتی
دارد، نتوانستم به پیرزن چیزی بگویم. آخر او دنبال پسرش
میگشت. توی جنت آباد مانده بود تا شاید در بین شهدایی که به
اینجا می آوردند، او را پیدا کند. دستش را گرفتم تا بالا بیاید.
خودش را به زحمت بالا کشید و یک گوشه نشست. به صورتش
نگاه کردم. به نظرم سن زیادی داشت. با اینکه پوست صورتش
چروکیده بود، قیافه دوست داشتنی و دلنشینی داشت.
ماشین راه افتاد. همانطور که فکر می کردم پلیس راه بدجور زیر
آتش بود. راننده توی جاده کمربندی نگه داشت
من و یکی، دو نفر که از جنت آباد با ما بودند، پیاده شدیم. برای
رسیدن به نقطه ایی که راننده نشان می داد، باید مسیری را زیر
آتش طی می کردیم، از شیب جاده کمربندی پایین رفتیم، این جاده
از سطح زمین مقداری بلندتر بود. یک قسمت هایی از این بلندی
به دو متر می رسید، چون زمین منطقه شوره قرار بود و در
نزدیکی دریا قرار داشت، عمق زمین از آب اشباع بود و هر وقت
باران می آمد دو طرف جاده را آب فرا می گرفت، به خاطر همینه
لوله های بتونی بزرگی در زیر جاده کار گذاشته بودند تا آب از
این طرق جاده به آن طرف در جریان باشد و آن را تخریب نکند.
تا نقطه ایی که می توانستیم، در حاشیه جاده جلو رفتیم بعد برای
رسیدن به جنازه باید به آن دست جاده که زیر آتش بود می رفتیم.
چادرم را جمع و چور کردم و چهار دست و پا از داخل یکی از
لوله ها عبور کردم. همان طور به طرف جنازه پیش رفتم. حالا
آتش تیربار عراقی ها روی سرمان بود و هر آن امکان داشت
مورد اصابت گلوله هایشان قرار بگیرم. پیش خودم می گفتم: من هم
مثل این جنازه اینجا می افتم
به هر بدبختی بود به جنازه رسیدم. دمر افتاده بود. از خاک سرخی
که دور و برش را گرفته بود، معلوم بود که چقدر خون از بدنش
رفته است. جنازه با خیسی همین خون که دال دیگر خشک شده
بود، به زمین چسبیده بود، سعی کردم او را به صورت برگردانم،
نتوانستم به عقب نگاه کردم، پسرها پشت سرم زمین خیز آمده بودند.
گفتم: میاید جلوتر. باید کمک کنید
پسرها گفتند: نه ما دست نمی زنیم
بهشان حق میدادم. سه روزی زیر آفتاب داغ، خاک و آتش ماندن،
حالت جنازه را تغییر داده بود. حس بدی به آدم دست می داد. دو دستم را از پهلو به بدن جنازه گذاشتم و هل دادم. این کنده شدن از
زمین با صدای خشک فیز فیز همراه بود، بالاخره جنازه از
زمین جدا شد و برگشت ولی اوضاع بدتر شد دل و رودهائی که
بیرون ریخته بود، معلوم شدند. حنجره اش را هم ترکش پاره کرده
بود. معلوم بود همان لحظه در حال خوردن نان و
بوده، چون ظواهر امر نشان می داد بعد از اصابت ترکش لقمه نان
و پنیرش را گردانده است....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef