#کتابدا🪴
#قسمتدویستنودچهارم 🪴
🌿﷽🌿
تکاورها همان هفته اول به مسجدی ها گفته بودند، همه باید
موهایشان را کوتاه کوتاه کنند تا بیماری مسنتقل نشود. آنها می
ترسیدند با این همه کشته هایی که زیر آوارها می مانند، آلودگی
منطقه را فرا گیرد
و تیفوس همه را مبتال کند. این حرفها را که می شنیدم، یاد فیلم
های جنگ جهانی دوم افتادم، ولی باور نمی کردم، جنگ ما آنقدر
طول بکشد که به این مسائل دچار شویم
خیلی وقت ها که برای تخلیه مردم با آوردن آیه، لبه شط می رفتم،
کمی پایم را توی آب میگذاشتم. آب شط هم گل آلود بود و هم
گازوئیل و نفت روی آن را پوشانده بود. تا آنجا که شد، دست و
پایم را در آب می شستم و به لباس هایم دست میکشیدم. ولی افاقه نمیکرد که هیچ، بدتر هم می شد یک بار دیگر هم قبل از شهادت علی با
دخترها تصمیم گرفته بودیم به حمام برویم دو روز همه با هم می
خواستیم از مسجد بیرون بیایم. به آقای نجار گفتیم: ما کار داریم
مریم پرونة
با تعجب گفت: همه تون با هم کجا راه می افتید، برید؟ مجبور شدیم
بگوییم: می خواهیم به حمام برویم با زحمت خودمان را به آبادان
رساندیم. ولی چون نه جایی را بلد بودیم و نه پولی در
بساط داشتیم، دست از پا دراز تر برگشتیم. روی مان هم نمی شد در
خانه ایی را بزنیم و خواهش کنیم به ما اجازه بدهند از حمامشان
استفاده کنیم. آن روز وقتی این جریان را به زیبا گفتم، با دلسوزی
گفت که خودش یک فکری برایم می کند، زیبا زن تمیزی بود
شب به خانه اش می رفت. لباس هایش را عوض می کرد و توی
غسالخانه حمام می کرد. من دلم به حمام کردن توی غسالخانه
رضایت نمی داد. هنوز حس بد و تلخم نسبت به آنجا از بین نرفته
بود.بالاخره زینب جریان عبدلله را گفت.او و برادرش خلیل یک
روز من، صباح، لیلا و زهره را به آبادان بردند، کلید خانه خاله
شان در دست خلیل بود. در را برایمان باز کردند و گفتند: ما میریم
بازار یه چیزی برای خوردن پیدا کنیم.
آن ها که رفتند، ما یکی یکی توی حمام رفتیم و هول هولکی
سرمان را با پودر رختشویی شستیم و لباس های مان را چلاندیم و
همان طور می پوشیدیم. عبدلله و خلیل کمی بعد آمدند، نان، کنسرو
ماهی و بادمجان خریده بودند. آنها را روی اجاق گرم کردیم و
خوردیم یک لیوان چای گرم هم خوشحالی تمیز بودنمان را تکمیل
کرد
ولی حالا چندین روز بود از آن جریان میگذشت. معلوم نبود
عبدلله كجا اعزام شده و چه بلایی سرش آمده، بچه ها هم با تصمیم
ما موافق بودند ولی می گفتند توی آبادان آشنایی سراغ ندارند. با
این حال راه افتادیم، رفتم آبادان توي آبادان نمی دانستیم کجا برویم.
یک جا از ماشین پیاده شدیم و کمی بالا و پایین رفتیم. باز غرور
هیچ کداممان اجازه نداد در خانه ایی را بزنیم، تصمیم گرفتیم،
برگردیم. بچه ها گفتند این همه راه اومدیم. حداقل به چیزی
بخوریم، داریم از گرسنگی می میریم.
من گفتم: من که آه در بساط ندارم.
بقیه هم همین را گفتند. با این حال دست به جیب بردند و ته مانده
ذخیره شان را در آوردند. چند تومانی بیشتر نبود. رفتم بازار
کفیشه. در کمال تعجب دیدیم بعضی از مغازه ها باز هستند. اول
چند تا نان تازه خریدیم. چون پولمان به چیزهای دیگر نمی رسید،
با بقیه پول نیم کیلو ترشی خریدیم. آنها را توی کیسه نایلونی ترشی
ترید کردیم و با ولع خوردیم. من به بچه ها گفتم: الانه که سرکه
ترشی معده های ضعیف و خالی مون رو داغون کنه
گفتند: نه معده های ما دیگه ضد ضربه شدند
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef