eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 رفتم. وانت پیکان آقای پرویز پور جلوی در پارک بود. سوار شدم و راه افتادیم. تا خانه راهی نبود، توی کوچه مان که پیچیدیم، آقای پرویز پور گفت: می خواهید برگردید جنت آباد؟ گفتم: بله. چطور مگه؟ گفت: پس من می ایستم، شما کارتان را انجام بدهید، برگردانم تان جنت آباد، تشکر کردم و وقتی ماشین نگه داشت، دیدم همسایه ها دور هم جمع اند. از ماشین که پیاده شدم، عمو غلامی جلو آمد و به دنبالش زن عبدالعلی همسایه دیوار به دیوار مان، ننه رضا، ننه صغری و زن عمو غلامی همه دورم را گرفتند. سلام کردند و آنها که به نظر می رسید میدانند من از کجا می آیم، خسته نباشید گفتند آقای پرویز پور، عمو غلامی را که آشنا دید، از ماشین پیاده شد. با او سلام و علیک کرد و دست داد. بعد عمو غلامی رو به من گفت: عمو، تو روی همه ما رو سفید کردی. آفرین به تو، برادرزاده شیرزنم. میخواستم بگویم کجایی ببینی از خستگی بعضی وقت ها می برم و دیدن بعضی صحنه ها طاقتم را طاق میکند. ولی چیزی نگفتم. زنها پرسیدند: دختر سید جنت آباد چه خبر؟ گفتم: هیچی، همه اش گریه و زاری. همه اش مصیبت و غم، راه به راه شهید می یارن. زن عمو غلامی گفت: من که به دقیقه هم طاقت نمی بارم. اگه پام رو بذارم اونجا در جا سکته می کنم. والله خوبه تو با این سن و سالت طاقت آوردی؟ ننه رضا هم گفت: آره تو باعث افتخار مایی. رو سفیدمون کردی حرفهای همسایه ها برایم عجیب بود. فکر نمی کردم تا این اندازه کار کردن تو جنت آباد برایشان اهمیت داشته باشد با اصلا در جریان قرار گرفته باشند، ما کجا هستیم. چون می خواستم با آقای پرویز پور به جنت آباد برگردم، از بین شان جدا شدم و رفتم خانه. اول همه از دا پرسیدم: از بابا چه خبر؟ با ناراحتی گفت: هیچی، چه خبره با آنکه خودم دلشوره اش را داشتم ولی به دا گفتم: نگران نباش. بعد سریع رفتم سر کمد. گوشواره هایم را از گوشم باز کردم. بعد گردنبند طلایم را از گردنم در آوردم و توی قفسه کمد گذاشتم. این ها اولین تکه طلاهایی بودند که بابا امسال به عنوان عیدی برایم خریده بود. گردنبندم را خیلی دوست داشتم و برایم عزیز بود. از زمانی که بابا آن را به گردنم انداخته بود، بازش نکرده بودم. ولی توی این سه روز موقعی که خم میشدم و می خواستم جنازه ایی را بردارم یا بشویم گردنبند از گردنم آویزان می شد و اعصابم را خرد می کرد. از طرف دیگر نمی دانم چرا دیگر این جور چیزها برایم معنایی نداشت. وقتی مردم جانشان را می دادند دیگر طلا چه اهمیتی داشت. هنوز در کمد را نبسته بودم که صدای دا را از پشت سرم شنیدم، پرسید: چرا اینا رو در می آری؟ گفتم: دیگه به دردم نمی خورد گفت: یعنی چه؟ چیزی نگفتم. ساعتم را هم باز کردم ولی دیدم لازمم می شود، دوباره برش داشتم و به دا گفتم: دا من امشب می مونم جنت آباد، نگران من نباش. به اعتراض گفت: برای چی بمونی. بابات بیاد ناراحت میشه. گفتم: برای چی ناراحت بشه. همه اونجا هستن. ما تنها نیستیم. تازه بابا خودش اوضاع جنت آباد رو دیده، میدونه اونجا چه خبره. گفت: خودت میدونی، جواب بابا رو هم خودت بده. گفتم: باشه و از خانه زدم بیرون. سوار ماشین آقای پرویزپور شدم و رفتیم اداره خدمات شهرداری، جلوی در آقای پرویز پور گفت: شما هم پیاده شید با آقای پرویز پور داخل ساختمان شهرداری شدم. آنجا به یکی از آقایان سپرد طاقه های پارچه کفن را تحویل من بدهند. بعد گفت: شما اینجا بمان تا من برگردم. خودش رفت. ده دقیقه، یک ربع بعد همان مردی که آقای پرویز پور با او صحبت کرده بود، طاقه های پارچه را توی گونی ریخت و دستم داد. چیزی نگذشت آقای پرویز پور هم آمد. گونی را برداشت و پشت وانت گذاشت. پشت وانت چند بسته بزرگ پنبه رول مانند، چندتا دفتر بزرگ و یک کیسه که رویش نوشته شده بود »کافوره دیدم. فهمیدم آقای پرویز پور توی این فاصله دنبال این ها رفته است. سوار ماشین شدیم و برگشتیم جنت آباد 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef