eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 🪴 🌿﷽🌿 لحظاتى مى گذرد، قُطام به تو فكر مى كند، نكند تو بروى و او را تنها بگذارى. فكرى شوم به ذهن او مى رسد. او سريع از جا برمى خيزد و به حياط مى آيد، خدا را شكر مى كند كه تو هنوز آنجا هستى. دلم به حال تو مى سوزد، تو نمى دانى كه در ذهن اين دختر زيبا چه نقشه اى مى گذرد. تو رو به او مى كنى و مى گويى: ــ غم آخرتان باشد. خدا به شما صبر بدهد. ــ ممنونم. ابن ملجم! ديدى كه چگونه تنها و بى كس شدم؟ دخترى هستم كه پدر و همه برادرانش به دستِ ظلم على كشته شده اند و او ديگر هيچ كسى را ندارد. به راستى چه كسى از من حمايت مى كند؟ خدايا! خودت على را به سزاى عملش برسان! ــ گريه نكن! عزيزم! اگر پدر و برادرانت رفتند من كه هستم. خنده اى بر لبان قُطام مى نشيند و تو هم لبخند مى زنى. دلت خوش است كه دل مصيبت ديده اى را شاد كرده اى و لبخند بر لب هاى او نشانده اى، امّا فراموش كرده اى كه چه بودى و چه شدى. تا ديروز كسى جرأت نداشت در مقابل تو، به على(ع) توهين كند، امّا اكنون مى شنوى كه قُطام به مولايت توهين مى كند ولى تو هيچ نمى گويى. تو فقط محو تماشاى معشوقه خود هستى. فهميدم! تو عوض شده اى، عشق على(ع) را فروخته اى و عشق قُطام را خريده اى. 🪴 🪴 🪴 🪴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 این نمونه‌ای از حال و هوای بچه‌های اطلاعات بود حال و هوایی که بیشتر به برکت وجود محمدحسین ایجاد شده بود *ای دل‌اگردلی دل‌ازآن یاردرمدزد* *وی‌سراگرسری‌مکن‌این‌سجده‌سرسری* *عملیات بدر* یک هفته بیشتر به عملیات بدر نمانده بود این بار هم کار شناسایی با مشکل مواجه شده بود دو کمین عراقی با فاصله خیلی کمی از هم راه بچه ها را سد کرده بودند کمینها روی دو پد داخل آب بودند محمدحسین حدود دو ماه تلاش کرد تا بلکه بتواند راهی برای نفوذ پیدا کند اما نشد چون فاصله بین این دو کمین تنها یک برکه بود که آبی صاف داشت یعنی هیچ نیزاری نبود که بچه‌ها بتوانند به آن اتکا کنند و پشتش پنهان شوند زمان می‌گذشت و عملیات نزدیک می شد من باز هم نگرانی خودم را با محمدحسین در میان گذاشتم همان شب با دو نفر دیگر از بچه ها دوباره برای شناسایی راه افتاد اما این بار با یک بلم کوچک دونفره وقتی برگشت خیلی خوشحال بود فهمیدم که موفق شده است گفتم چه کار کردی حسین آقا؟ گفت رفتم جلو تا به کمین ها نزدیک شدم دیدم هر کاری کنم عراقی‌ها من را می‌بینند راهی هم نداشتم جز اینکه از وسط آنها عبور کنم خودم را به یکی از پدهایی که کمین های عراقی روی آن سوار شده بودند رساندم از سمت راستش آهسته خودم را جلو کشیدم عراقی‌ها کر و کور متوجه من نشدند توانستم خیلی راحت بروم و برگردم *میان‌مهربانان‌کی‌توان‌گفت* *که‌یارماچنین‌گفت‌وچنان‌کرد* *رودخانه کنگاکُش* شناسایی دیگری که ما با بچه‌های اطلاعات رفتیم اطراف رودخانه کنگاکش بود در این منطقه ما خط پیوسته‌ای نداشتیم یعنی نیروها روی تپه‌های پراکنده اطراف رودخانه مستقر بودند هم گشتی های عراقی برای شناسایی می آمدند و هم بچه‌های ما می رفتند آن شب قرار بود محمدحسین منطقه را به ما و تعداد زیادی از فرماندهان دیگر نشان بدهد به سمت رودخانه گنگاکش حرکت کردیم نزدیک رودخانه در زمین پستی به راهمان ادامه می دادیم که یک دفعه متوجه شدیم یک گروه ده پانزده نفری از سمت شمال به ما نزدیک می‌شوند تعدادمان تقریباً برابر بود اما آنها به خاطر موقعیت شان بر ما مسلط بودند نمی دانستیم که خودی هستند یا عراقی؟ ولی به خاطر شرایط حساس منطقه و حضور فعال گشتی‌های عراقی احتمال می‌رفت که از نیروهای دشمن باشند بچه ها سریع متوقف شدند آنها هم با دیدن ما ایستادند در واقع هر دو طرف به هم شک کرده بودیم باید احتیاط می‌کردیم نمی‌شد بی‌گدار به آب زد نشستیم تا با مشورت یکدیگر راهی پیدا کنیم محمدحسین گفت من و اکبر قیصر با سید محمد تهامی و یکی دو نفر دیگر از بچه‌ها به سمتشان می‌رویم شما هم بکشید روی تپه پشت سر آنها اگر عراقی بودند که ما درگیر می شویم شما در این فاصله دو کار می توانید بکنید یا ازهمان بالای تپه درگیر می شوید و به کمک هم از بین می‌بریمشان یا اینکه سعی می کنید لااقل خودتان را نجات دهید اگر هم عراقی نبودند چه بهتر تکلیفمان را روشن می‌کنیم و بر می‌گردیم طبق معمول او به خاطر نجات بقیه برای خطر کردن پیش قدم شده بود و فکر خوبی هم کرده بود و غیر از این هم راهی نداشتیم محمدحسین و چند نفری که مشخص شده بودند راه افتادند من و بقیه فرماندهان هم به طرف تپه ای که پشت سرمان بود رفتیم هر چند لحظه یکبار بر می گشتیم و بچه‌ها را نگاه می‌کردیم منتظر بودیم که هر لحظه درگیری ایجاد شود محمدحسین خیلی راحت و بدون ترس راه می رفت انگار نه انگار که هر لحظه ممکن است به طرفش تیراندازی شود حتی حاضر نبود خم شود و یا سینه خیز برود پیش از اینکه ما خودمان را بالای تپه بکشیم آنها رسیدند فرصتی نبود همان جا توقف کردیم و منتظر شدیم تا ببینیم نتیجه چه می‌شود ادامه دارد... 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
❂◆◈○•-------------------- ﴾﷽﴿ ❂○° °○❂ 🔻 بازهم باران…و شیشه های خیس.. زل زده به زن،بی حرکت ایستادم:(این زن کیه؟؟)و عثمان فهمید حالِ نزارم را، نمیدانم چرا،اما حس کسی را داشتم که برای شناسایی عزیزش، پشت در سرد خانه،میلرزد... عثمان تا کنار میز،تقریبا مرا با خود میکشید،آخه سنگ شده بودند این پاهای لعنتی... زن ایستاد...دختری جوان با چهره ایی شرقی و زیبا...موهایی بلند،و چشم و ابرویی مشکی،درست به تیرگی روزهایی که سپری میکردم... من رو به روی دختر... و عثمان سربه زیر،مشغوله بازی با فنجان قهوه اش؛کنارمان نشسته بود... چقدر زمان،کِش می آمد... دختر خوب براندازم کرد..سیره سیر.. لبخند نشست کنار لبش،اما قشنگ نبود. طعنه اش را میشد مزه مزه کرد: (خیلی شبیه برادرتی..موهای بور.. چشمای آبی..انگار تو آب و هوای آلمان اصالتتون،حسابی نم کشیده) چقدر تلخ بود زبانِ به کام گرفته اش... درست مثله چای مسلمانان... صدای عثمان بلند شد:(صوفی؟؟!!) چقدر خوب بود که عثمان را داشتم... صوفی نفسی عمیق کشید:(عذر میخوام.اسمم صوفیه..اصالتا عرب هستم،قاهره...اما تو فرانسه به دنیا اومدم و بزرگ شدم. زندگی و خوونواده خوبی داشتم.. درس میخووندم،سال آخر پزشکی...دو سال پیش واسه تفریح با دوستام به آلمان اومدم و با دانیال آشنا شدم... پسر خوبی به نظر میرسید.زیبا بود و مسلمون، واما عجیب...هفت ماهی باهم دوست بودیم تا اینکه گفت میخواد باهام ازدواج کنه...جریانو با خوونوادم در میون گذاشتم اولش خوشحال شدن.اما بعد از چند بار ملاقات با دانیال، مخالفت کردن،گفتن این به دردت نمیخوره...انقدر داغ بودم که هیچ وقت دلیل مخالفتشونو نپرسیدم..شایدم گفتنو من نشنیدم..خلاصه چند ماهی گذشت،با ابراز علاقه های دانیال و مخالفهای خوونواده ام.تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره، موافقتشونو اعلام کردن. و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل) حالا حکم کودکی را داشتم که نمیداست ماهی در آب خفه میشود،یا در خشکی...او از دانیال من حرف میزد؟؟؟یعنی تمام مدتی که من از فرط سردرگمی،راه خانه گم میکردم، برادرم بیخیال از من و بی خبریم، عشقبازی میکرد؟؟ اما ایرادی ندارد... شاید از خانه و فریادهای پدر خسته شده بود و کمی عاشقانه میخواست... حق داشت.... دختر جرعه ایی از قهوه اش را نوشید: (ازدواج کردیم...تموم...نمیتونم بگم چه حسی داشتم...فکر میکردم روحم متعلق به دوتا کالبده...صوفی و دانیال یه ماهی خوش گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب تازه دامادم. که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر،اونم ترکیه...دیگه رو زمین راه نمیرفتم..سفر با دانیال..رفتیم استانبول اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای مشکوکش با آدمای مختلف شروع شد...وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره...بهم پول میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.. رویاهام کورم کرده بود و من سرخوشتر از همیشه اطمینان داشتم به شاهزاده زندگیم... یک ماهی استانبول موندیم...خوش ترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه،عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی...تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند...پرسیدم کجا؟؟ گفت یه سوپرایزه...و من خام تر از همیشه..موم شدم تو دست اون حیوون صفت) 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 آن روز چیزي دستگیرشان نشد. روزهاي بعد هم گشتیم. خبري نشد. کم کم داشتم ناامید می شدم که یک روز یک هو پیداش شد! حدسمان درست بود: ساواك گرفته بودش. چند روز بعد درست نمی دانم چطور شد که آزادش کرده بودند. پیام تازه اي از حضرت امام رسیده بود. از مردم خواسته بودند بریزند تو خیابانها و علیه رژیم تظاهرات کنند. عبدالحسین کارش تو کوچه چهنو بود. خانه «غیاثی» نامی را تعمیر می کرد. آن روز سر کار نرفت. ظاهراً خبر داشت قرار است تظاهرات بشود.غسل شهادت کرد و سر از پا نشناخته، داشت آماده رفتن می شد. نوارهاي امام و رساله و چند تا کتاب دیگر را جمع کردیک جا. به ام گفت: « اگه یکوقت دیدي من دیر کردم، اینا همه رو رد کنی.» خداحافظی کرد ورفت. مردم ریخته بودند توي حرم امام رضا(علیه السلام)، و ضد رژم شعار می دادند. تا ظهر خبرهاي بدي رسید. می گفتند: «مأمورهاي وحشی شاه، قصابی راه انداختن! حتی توحرم هم تیر اندازي کردن، خیلی ها شهید شدن و خیلی ها رو هم گرفتن.» حالا، هم حرص وجوش او را می زدم، و هم حرص وجوش کتاب ونوار ها را. یکی، دو روز گذشت و ازش خبري نشد. بیشتر از این نمی شد معطل بمانم. دست به کار شدم. رساله ئ حضرت امام را بردم خانه برادرش.او یکی از موزائیکهاي تو حیاط را در آورد. زیرش را خالی کرد. رساله را گذاشت آنجا و روش را پوشاند ومثل اولش کرد. برگشتم خانه. مانده بودم نوارها و کتابها را چکار کنم. یاد یکی از همسایه ها افتادم. پسرش پیش عبدالحسین شاگردي می کرد. با خودم گفتم : « توکل بر خدا می برمشون همون جا، ان شا الله که قبول می کنه.» به خلاف انتظارم با روي باز استقبال کردند. هر چه بود، گرفتند و گفتند: « ما اینا رو قایم می کنیم، خاطرت جمع باشه.» هفت، هشت روزي گذشت.باز هم خبري نشد.تو این مدت، تک وتوکی از آن به اصطلاح شاه دوستها ،حسابی اذیتمان می کردند وزجر می دادند.بعضیوقتها می آمدند و باخاطر جمعی می گفتند: «اعدامش کردن، جنازه اش رو هم دیگه نمی بینید، مگه کسی می تونه با شاه در بیفته؟!» بالاخره روز دهم یکی آمد در خانه.گفت: « اوستا عبدالحسین زنده است.» باورکردنش مشکل بود.با شک و دو دلی پرسیدم: « کجاست؟» گفت: «تو زندان وکیل آباده، اگه می خواي آزاد بشه، یا باید صد هزار تومان پول ببري یا یک سند خونه.» چهره ام گرفته تر شد. نه آن قدر پول داشتیم و نه خانه سند داشت 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 فصل سوم به گمرک خرمشهر که رسیدیم، دیگر غروب شده بود و اذان می دادند. دایی حسینی آمده بود دنبالمان. تا کارهای مربوط به گمرک را انجام بدهیم و از بازرسی ها عبور کنیم کمی معطل شدیم. بیرون گمرک بابا منتظرمان بود. ماهها می شد همدیگر را ندیده بودیم، اول که چشم مان به او افتاد، یک مقدار غریبی کردیم. اما بعد به طرفش رفتم. بابا در حالی که اشک می ریخت، ما را بغل کرد و بوسید، تک تک مان را نوازش کرد، همه خوشحال بودیم. بعد راه افتادیم که با دایی حسینی برویم خانه شان توی راه بابا پول های دو فلسی و پنج فلسی راکه پاپا بهمان داده بود، با پول های ایرانی عوض کرد و گفت: این پول ها اینجا ارزشی ندارد.« دایی کلی مهمان دعوت کرده و تدارک دیده بود. خانه اش خیلی برایمان تازگی داشت. اصلا شبیه خانه های بصره نبود، مثلا کف حیاطشان موزاییک بود در حالی که کف حیاط های بصره خاکی بود. بیشتر مهمان ها فارسی صحبت می کردند و ما که فقط عربی و کردی بلد بودیم، از حرفهایشان چیزی نمی فهمیدیم. زبان فارسی به نظرمان عجیب بود یادم می آید آن شب توی حیاط آبیاری می کردیم. دستمان را زیر شیر گرفته بودیم و به هم آب می پاشیدیم. زن دایی ام آمد و در حالی که چیزهایی به فارسی می گفت، نگذاشت بازی کنیم. ما از حرف هایش فقط کلمه خیسی را فهمیدیم که در زبان عربی معنی اش گندیدن است. خیلی تعجب کردیم. با خودمان گفتیم این چه آبی است که آدم دستش را زیرش بگیرد، می گندد؟☺️ موقع شام، به خاطر گرمی هوا و جای کم، پشت بام را فرش کردند و زن دایی سفره شام را آنجا انداخت. بالا رفتن از پلكان موزاییک شده هم برایم جالب بود. چون توی بصره برای رفتن به پشت بام از نردبان چوبی استفاده می کردیم. آن شب فهمیدیم وقتی بابا از عراق اخراج می شود، تمام راه را پیاده می آید و از مرز می گذرد. به خرمشهر که می رسد کف پاهایش پر از زخم و تاول های چرکی بوده، به خاطر همین، تا چند روز دایی پاهای بابا را توی لگن می گذاشته و با آب نمک شستشو می داده، که عفونت ها از بین برود. مدت زیادی طول کشید تا با با بتواند درست راه برود. بعدها خودش پرایمان گفت علت اصلی آن جراحت ها، ضربه هایی بوده که ماموران استخبارات به پاهایش زده بودند 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef