#کتابدا🪴
#قسمتچهارصد🪴
🌿﷽🌿
در حالی که هم خندمان گرفته بود و هم از این مساله ناراحت
بودیم. توی ساحل هر کسی چیزی میگفت. صباح که از اولش فکر
میکرد ما راه دیگر و بهتری برای رسیدن به آبادان پیدا می کنیم،
گفت: هي من گفتم؛ صبر کنید می گفتم عجله نکنید، گوش نکردید
این هم عاقبت مون
من که حرصم گرفته بود به لیلا گفتم: همه اش تقصیر توئه. اگه تو
مونده بودی پیش دا این منطوری نمیشد
به صباح هم گفتم: تو هم از بس غر زدی و نه تو کارمون آوردی
این طور شد.
گفت: برو بابا، تو که خودت همه اش دعوا راه می اندازی چی؟ و
زهره گفت: چقدر بدشانس بودیما این همه دوندگی کردیم امریه
بگیریم
دست آخر هم با گفتن اینکه خواست خدا بوده، رفتیم در تخلیه
مهمات کمک کردیم. خیلی به ما اجازه کار ندادند. آمدیم عقب و
مثل خیلی های دیگر منتظر ماندیم، قسمتی که آتش گرفته بود، در
دید ما نبود. فقط انعکاس آتش را روی آب می دیدیم. بعد از مهار
آتش گروه مهندسین مشغول تعمیر شد. ولی باز گفتند: تا درست
نشده حرکت نمی کنیم. ساعت از دوازده گذشته بود. هاورکرافت
دیگری که موقع حرکت ما آمده و مشغول بارگیری بود، از حرکت
منصرف شد
اعلام کردند اسکله را تخلیه کنید. بروید و صبح خیلی زود بیایید.
آن موقع حرکت میکنیم تا قبل از روشنایی به آبادان برسیم. نیروها
سوار بر ماشین هایشان به تدریج اسکله را ترک می کردند و ما
هاج و واج مانده بودیم چه کنیم. تکاورها و آقا پدی را که دیدیم،
گفتیم ما چه کار کنیم؟ نمی گذارند اینجا بمونیم. وسیله هم نداریم که
برگردیم. اگر هم برویم آن موقع صبح نمی تونیم خودمون رو
برسونیم. گفتند: خب اگه قرار باشه برید ما هم نمی تونیم اون موقع
صبح دنبال شما بیاییم، تا صبح هم که چیزی نمانده بیایید برویم
قرارگاه ما
کمی به هم نگاه کردیم که چه کار کنیم. برویم یا نرویم. می توانیم
به اینها اعتماد کنیم
قرارگاه کجاست ؟ در مانده بودیم چه بگوییم. اگر میگفتم: نمی آییم،
آنها می فهمیدند به خاطر عدم اعتماد مان همراهشان نمی رویم، آن وقت می گفتند: اگر به ما اعتماد نداشتید چرا از ما خواستید
برایشان امریه بگیریم. اگر هم با این گروه که تا آن موقع هیچ بدی
از آن ها ندیده بودیم، نرویم، چه کار کنیم نه می توانیم به کمپ
برگردیم و نه می توانیم اینجا بمانیم، با هم حرف زدیم و مشورت
کردیم. یکی می گفت: برویم. آن یکی می گفت: نه نرویم. ما که
این ها را نمی شناسیم. من هم نظرم همین بود، می گفتم. درسته که
آقا پدی داماد مریم خانم است وما هم از زمانی که توی خرمشهر
این ها را دیدیم و شناختیم تا به الان هیچ حرکت یا حرف نامربوط
و نسنجیده از آنها ندیدیم و تشنیدیم ولی باز هم شناخت کافی نداریم.
از طرفی معلوم هم نیست اینجا ماندن بدتر و مسأله سازنر نشود.
آن بندگان خدا هم که حس کرده بودند. ما چه فکری می کنیم،
گفتند: خودتون هر طور صلاح میدونید، عمل کنید. اگر هم
بخواهید ما شما را تا کمپ می رسونیم ولی صبح سحر دیگر نمی
تونیم دنبالتون بیایم
با همه این تفاسیر، بر خدا توکل کردیم و سوار ماشین شدیم. دو
نفر از آنها کنار راننده نشست و یکی دیگر به عقب وانت آمد.
ماشین توی تاریکی و خلوتی پیش می رفت و ما ذكر از دهانمان
نمی افتاد، در حالی که می ترسیدم، دست لیلا را گرفتم. فکر می
کردم هر خطری پیش بیاید من می توانم از خودم دفاع کنم ولی
لیلا که کم سن و سال تر از من است آسیب پذیرتر است، نگران
بقیه هم بودم. انگار به طور ناخودآگاه توی این جمع مسئولیت همه
به عهده من افتاده بود. از بس توی حرف زدنها پیشتاز بودم و
دنبال کارها را می گرفتم، خودشان هم از من می خواستند با
دیگران طرف صحبت بشوم. می دانم الان توی دل بچه ها هم مثل
دل من غوغاست. اما به روی خودشان نمی آورند
هر وقت ماشین رو به فرعی می رفت شک و دلهره ام بیشتر می
شد. دوباره که به خیابان اصلی می افتاد خیالم کمی آرام می
گرفت. بالأخره ماشین وارد یک محوطه نظامی شد. به محل
گذشتن از جلوی دژبانی و کنترل ورودمان، به خودم گفتم: ای داد
و بیداد اینجا که همان جای دیروزی است که نزدیک بود سرمان
بالای دار برود. آهسته گفتم: بچه ها فهمیدید کجایم
گفتن: آره، حالا چی کار کنیم؟
گفتم هیچی چاره نداریم. خیلی راحت می رویم داخل، هر کس هم
حرف زد، جوابش رو میدهیم. این را گفتم ولی دل توی دلم نبود....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef