دانشگاه حجاب
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 #پارت_سیُ_سوم دل کندن از بابا برایم سخت بود... هر چن
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#پارت_سیُ_چهارم
به سختی خودم را تا کنار ماشین کشاندم...
سوار ماشین شدیم و عمو با عجله به سمت بیمارستان حرکت کرد...
قلبم به شدت میکوبید و معده ام درد میکرد...
چند دقیقه بعد به بیمارستان رسیدیم.
نمیتوانستم روی پایم بایستم.
عمو پرستار را صدا زد ...
کمکم کردند تا به داخل بروم و روی تخت دراز بکشم...
دکتر بالای سرم آمد و علت حالم را پرسید...
عمو دست دکتر را کشید و به گوشه ی اتاق رفتند و پچ پچ میکردند...
دکتر بعد از کنترل فشار خون من،سرم و آرامش بخش برایم تجویز کرد ...
با این کار ها فقط جسمم آرام میگرفت، اما روحم هرگز...
دلم میخواست زودتر بروم خانه تا مادرم را در آغوش بگیرم.
فقط او بوی پدر را میداد...
کم کم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم...
با نوازش های عمو بر موهایم بیدار شدم...
+ساعت چنده عمو؟
_9:30 عزیزم...
به سرعت از تخت بلند شدم که احساس کردم دستم سوخت.
_چیکار میکنی ریحانه؟ سرم دستته بخواب ...
+عمو دیره! بریم... میخوام مراسم شام غریبان باشم...
_میریم عزیزم، نگران نباش... نیم ساعت دیگه خونه ایم انشاالله...فقط باید یه قولی به عمو بدی.
+چه قولی؟
_آروم باشی و سعی کنی به خودت مسلط باشی تا حالت بد نشه...استرس و ناراحتی برای قلبت خوب نیست.
+چشم...
_آفرین...الان هم بخواب تا سرمت زود تموم بشه بریم...
روی تخت دراز کشیدم و به حرف های عمو فکر کردم...
مگر می شود ناراحت نبود؟
مگر میشود گریه نکرد؟
من همه ی دارایی ام را از دست داده ام...
کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم...
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 @hejabuni 🌹🌛