eitaa logo
دانشگاه حجاب 🇮🇷
12.7هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
4.2هزار ویدیو
224 فایل
نظرات 🍒 @t_haghgoo پاسخ به شبهات 🍒 @abdeelah تبلیغ کانال شما (تبادل نداریم) 🍒 eitaa.com/joinchat/3166830978C8ce4b3ce18 فروشگاه کانال 🍒 @hejabuni_forooshgah کمک به ترویج حجاب 6037997750001183
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دانشگاه حجاب 🇮🇷
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_سی_و_سوم 💠 دیگر گرمای هوا در این دخمه نفسم را گرفته و وحشت این جسد نجس، ق
✍️ 💠 چانه‌ام روی دستش می‌لرزید و می‌دید از این جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمی‌خواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه می‌زدم و او زیر لب (سلام‌الله‌علیها) را صدا می‌زد. هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست. 💠 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و می‌دیدم از مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانه‌اش می‌لرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمی‌شد که با اشک چشمانم التماسش می‌کردم و او از بلایی که می‌ترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروخته‌تر می‌شد. می‌دیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمی‌کند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و می‌دانست موبایلش دست عدنان مانده که خون در نگاهش پاشید، نفس‌هایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیده‌ام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!» 💠 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل (علیه‌السلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) امانت سپردی؟ به‌خدا فقط یه قدم مونده بود...» از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم می‌کرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، داشتن فرار می‌کردن و نمی‌خواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!» 💠 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکم‌تر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست (علیه‌السلام) بودی و می‌دونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!» و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفات‌شون شناسایی نشه!» 💠 و من می‌خواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که نجوا کردم :«عباس برامون یه اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمی‌ذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!» می‌دیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لاله‌های را در نگاهش می‌دیدم و فرصت عاشقانه‌مان فراخ نبود که یکی از رزمنده‌ها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد. 💠 رزمنده با تعجب به من نگاه می‌کرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از بودند که همه با عجله به سمت‌شان می‌رفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند. با پشت دستم اشک‌هایم را پاک می‌کردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش می‌رفت و دیدم یکی از فرمانده‌ها را در آغوش کشید. 💠 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم می‌داد که نقش غم از قلبم رفت. پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیه‌ای دور گردنش و بی‌دریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و می‌بوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت. 💠 ظاهراً دریای این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!» ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرمانده‌ای سینه سپر کرد :« بود!» 💠 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم در همه روزهای را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمنده‌ها مثل پروانه دورش می‌چرخند و او با همان حالت دلربایش می‌خندد... ✍️نویسنده: 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
استاد رائفی پور4_5767333001906096812.mp3
زمان: حجم: 2.88M
‍ 🎙 👤 استاد 📝 توصیه به تخلیه هیجانات 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💯 نگاه به غرب از عینک حقیقت 😔قدم زدن زن در خیابان های بروکسلمیگن تو بروکسل کسی مزاحم زنان نمیشود 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
✅ نقشه‌ی جامع هویت زن در منطق اسلام 🔺رهبرانقلاب‌اسلامی: نقشه‌ی جامع هویّت زن در منطق اسلام این است؛ مادر خوب، همسر خوب، مجاهد فی‌سبیل‌الله، در عین حال کدبانو، مدیر خانه، و در عین حال عابد و بنده‌ی خدای متعال. و در نهایت، فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) نشان داد که زن میتواند به رتبه‌ی عالی عصمت برسد که اینها خصوصیّات این بزرگوار است. ➡️ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ @Khamenei_Reyhaneh 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
❓چرا جامعه به سمت و بی بندوباری رفته؟چرا در کارهای خوب چشم و هم چشمی نمی کنیم؟ ✨امروزه آنقدر سرگرم دنیای پُر از تبلیغات و فریب شده‌ایم ومعیار‌هایی که به اجبار سعی می‌کنند به ما بگویند خوب و زیبا نیستیم و باید تغییر کنیم آنقدر پُررنگ و غالب شده‌اند که به راحتی ممکن است خودمان را گم کرده و احساس کنیم تا دیگران ما را تائید نکنند، آرام نمی‌گیریم. ما خیلی مواقع گمان می کنیم فلان تیپ و لباس یا فلان سرگرمی را دوست داریم در حالی که در واقع نه تنها آن‌ها را دوست نداریم و با آن‌ها راحت نیستیم بلکه خیلی هم از آن‌ها فاصله داریم و برای‌مان درد سرسازند. 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
دانشگاه حجاب 🇮🇷
#پرسش_پاسخ #رقابت_ناسالم #چشم_و_هم_چشمی ❓چرا جامعه به سمت #بدپوششی و بی بندوباری رفته؟چرا در کاره
❓چرا جامعه ما به سمت و بی بندوباری پیش رفت؟ چرا توی کارهای خوب با هم رقابت نمی کنیم؟ 🔍اگر دقت کنیم رواج بدپوششی ناشی یک رقابت ناسالم و چشم و هم چشمی هست.هر خانم یا دختر خانمی نگاه می کنه به دوستان یا اقوامش و با خودش میگه:👇👇👇👇 🙍‍♀ چطور سوسن شلوار 👖کوتاه می پوشه تازه عکس بی حجابم می‌ذاره تو پیجش نه شوهرش ناراحت میشه نه تو فامیل کسی جرات داره حرفی بزنه بهش پس منم دوس دارم مثل سوسن بشم... 👀عههه دیدی مائده چادرشو برداشته چه تیپای جذابی میزنه،منم دلم میخواد مثل مائده بشم زیر چادر مانتوهام دیده نمیشن همه فک می کنن بد تیپم من 👠دوست دارم امروزی باشم الان دیگه همه همینطوری لباس می پوشن اگه من مثه بقیه نباشم خیلی ضایع س 🎒توی کلاس مون فقط من و چند نفر دیگه هستیم که موهامونو بیرون نمی‌ذاریم.چه کاریه اگه منم موهامو بیرون بذارم دوستام تحسینم می کنن ⁉️می دونید چشم و هم چشمی ناسالم چه زمانی اتفاق میوفته؟ وقتی ما اعتماد به نفس نداریم و به جای اینکه به خودمون توجه کنیم روی دیگران تمرکز می کنیم،به جای اینکه از این واقعیت قدردانی کنیم که ما قوی تر با اراده تر و پیش خدا محبوب تر هستیم از خودمون نا امید می شیم و سعی می کنیم از واقعیت خودمون دور بشیم و فرار کنیم 🌀دیدن موارد زیاد بدپوششی مارو بی انگیزه نکنه.مگه خود همین افراد بدپوشش نمیگن سعی کن خودت باشی هرطور که هستی؛ پس با همین پوشش برتر و کاملی که انتخاب کردی،بذار دیگران از اراده و صلابت تو الگو بگیرن.مگه نمیگن قضاوت نکنیم؛کسی اجازه نداره شما رو بخاطر پوشش تون قضاوت کنه و انگ اُمُل بودن به شما بزنه. ♨️با تقویت اعتماد به نفس و دورکردن باورهای غلط به راحتی می تونیم کاری کنیم که دیگران از ما و سبک پوشش و زندگی مون الگو بگیرن نه ما از اونها.🙏به امید شکل گیری یک رقابت سالم در جامعه که در اون ارزش ها رواج پیدا کنن 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
دانشگاه حجاب 🇮🇷
🔴به روز باشیم جزئیات بیمه شدن زنان خانه‌دار و دختران مجرد سازمان تأمین اجتماعی: 🔹مشمولین این قان
🔴به روز باشیم 🌟لخت کردن سارق؛ الگویی برای مواجهه با عملیات در منطقه خاکستری 🔸️هفتم ژانویه ۲۰۲۰ یعنی حدود چهار روز پس از ترور ناجوانمردانه حاج قاسم عزیز در فرودگاه بغداد، موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک گزارشی تحت عنوان "عملیات در منطقه خاکستری: مقابله با شیوه جنگ نامتقارن ایران" منتشر کرد که در آن، به کاخ سفید توصیه شده بود باید دست به اقداماتی ایذایی علیه ایران بزند که خسارات ناشی از آن، به اندازه‌ای نباشد که تهران را وارد یک جنگ تمام عیار با آمریکا کند. جان کلام این بود که از آنجائیکه آمریکا دیگر از عهده هزینه‌های جانی و مالی و آبرویی جنگ برنمی‌آید، بهتر است یک استراتژی جنگ نامتقارن تعریف کند و در سطحی (منطقه خاکستری) با ایران وارد درگیری شود که ضربه را وارد کند، اما این ضربه پایین‌تر از آستانه جنگ باشد. نفس اتخاذ این رویکرد، برای آمریکایی که قدرت نظامی‌اش با ناو و موشک و هواپیما سنجیده می‌شود، نوعی پذیرش تحقیر بود، لکن در جعبه‌ابزار سیاست‌خارجی واشنگتن، حمله نظامی دیگر کارکردی نداشت. چندی پیش مجله فارین افریز تعبیر جالبی داشت: شکست آمریکا در عراق و افغانستان و سوریه و لیبی، باعث شده است تهدیدهای نظامی آمریکا دیگر ترسناک نباشند. 🔸️پس از ترور شهید فخری زاده، راقم این سطور در یادداشتی عنوان کرد که این اقدامات در چارچوب همان "عملیات در منطقه خاکستری" رخ می‌دهد و آخرین مورد نخواهد بود. اگر در مواجهات چند سال اخیر با آمریکا دقیق شویم، از این دست موارد باز هم می‌توان یافت. سرقت کشتی ایرانی حامل سوخت در مسیر ونزوئلا را نیز باید در این چارچوب دید. ضرورت داشت با توجه به کنار گذاشته شدن گزینه حمله نظامی و جایگزین شدن عملیات در منطقه خاکستری، سیاست پدافندی متناسب از سوی تهران تدوین و اجرا شود. یعنی اگر ما زمانی برای مقابله با حمله نظامی احتمالی آمریکا، قایق‌های تندور و موشک‌انداز تدارک دیدیم یا برد و دقت موشک‌هایمان را متناسب با منافع منطقه‌ای آمریکا تنظیم کردیم، باید متناسب با رویکرد جدید آمریکا و تهدیدات جدید ناشی از آن، طراحی لازم را می‌کردیم. قاعدتا بهترین الگو برای مواجهه با عملیات در منطقه خاکستری، برآورد و پیش‌بینی عملیات دشمن و "ضربه ضمن دفع حمله" است. یعنی ما ضمن اینکه حمله ایذایی دشمن را دفع می‌کنیم، برای پیشگیری از حملات بعدی، خسارت مادی-معنوی این حمله را باید بالا ببریم. به نظر می‌رسد ماجرای جلوگیری از سرقت نفت ایران و مصادره نفت کش سارقان آمریکایی یک الگوی مناسب برای مواجهه با عملیات در منطقه خاکستری است و باید مدون شده و به سطوح و حوزه‌های دیگر تعمیم یابد. می‌توان نام این مدل را "لخت کردن سارق" گذاشت که استعاره‌ای هم از بی‌آبرو کردن است و هم از تصاحب دارایی‌ها. دشمن یک عملیات ایذایی تدارک دیده و اجرایش کرده است. اما نه تنها موفق نشده، بلکه هزینه آبرویی سنگین و خسارت مادی متناسبی نیز دیده است. به سرعت باید دادگاهی برای بررسی موضوع تشکیل شده و کشتی توقیف شده مصادره شود. هنری کیسینجر در کتاب نظم جهانی، جمله‌ای دارد که درباره خود آمریکا باید این اصل را رعایت کرد: "اگر متجاوزی از پیامد عملش بجز بازگشت به حالت قبل از تجاوز از چیز دیگری نترسد، آیا تکرار این عمل در جای دیگر محتمل نیست؟" 🔸️به سبزپوشان دلیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بابت این حماسه‌آفرینی تبریک عرض نموده و از صمیم قلب از آنان تشکر می‌کنیم. سید یاسر جبرائیلی @syjebraily 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دانشگاه حجاب 🇮🇷
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_سی_و_چهارم 💠 چانه‌ام روی دستش می‌لرزید و می‌دید از این #معجزه جانم به لب
✍️ 💠 حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمنده‌ها بود و دل او هم پیش جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد :«عاشق و !» سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :«نرجس! به‌خدا اگه نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط می‌کرد!» و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای خط و نشان کشید :«مگه شیعه مرده باشه که حرف و روی زمین بمونه و دست داعش به کربلا و نجف برسه!» 💠 تازه می‌فهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن سرشان روی بدن سنگینی می‌کرد و حیدر هنوز از همه غم‌هایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد :«عباس برات از چیزی نگفته بود؟» و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شیشه چشمم را از گریه پُر می‌کرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد. 💠 ردیف ماشین‌ها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی نگاهم می‌کرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای بردم :«چطوری آزاد شدی؟» حسم را باور نمی‌کرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :«برا این گریه می‌کنی؟» و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را می‌پوشاندم و همان نغمه ناله‌های حیدر و پیکر کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :«حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!» 💠 و همین جسارت عدنان برایش دردناک‌تر از بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :«اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و می‌کرد من می‌شنیدم! به خودم گفت می‌خوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! به‌خدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!» و از نزدیک شدن عدنان به تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :«امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!» و فقط مرا نجات داده و می‌دیدم قفسه سینه‌اش از هجوم می‌لرزد که دوباره بحث را عوض کردم :«حیدر چجوری اسیر شدی؟» 💠 دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشین‌ها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت :«برای شروع ، من و یکی دیگه از بچه‌ها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، کردن و بردن سلیمان بیک.» از تصور درد و که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها آخر ماجرا را گفت :«یکی از شیخ‌های سلیمان بیک که قبلا با بابا معامله می‌کرد، منو شناخت. به قول خودش نون و نمک ما رو خورده بود و می‌خواست جبران کنه که دو شب بعد فراریم داد.» 💠 از که عشقم را نجات داده بود دلم لرزید و ایمان داشتم از کرم (علیهم‌السلام) حیدرم سالم برگشته که لبخندی زدم و پس از روزها برایش دلبرانه ناز کردم :«حیدر نذر کردم اسم بچه‌مون رو حسن بذاریم!» و چشمانش هنوز از صورتم سیر نشده بود که عاشقانه نگاهم کرد و نازم را خرید :«نرجس! انقدر دلم برات تنگ شده که وقتی حرف می‌زنی بیشتر تشنه صدات میشم!» دستانم هنوز در گرمای دستش مانده و دیگر تشنگی و گرسنگی را احساس نمی‌کردم که از جام چشمان مستش سیرابم کرده بود. 💠 مردم همه با پرچم‌های و برای استقبال از نیروها به خیابان آمده بودند و اینهمه هلهله خلوت عاشقانه‌مان را به هم نمی‌زد. بیش از هشتاد روز در برابر داعش و دوری و دلتنگی، عاشق‌ترمان کرده بود که حیدر دستم را میان دستانش فشار داد تا باز هم دلم به حرارت حضورش گرم شود و باور کنم پیروز این جنگ ناجوانمردانه ما هستیم. ✍️نویسنده: 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓