امروز اصولمُ ۱۹٫۷۵ شدم
بعد دیدم دبیر ۰٫۲۵ اضاف داده
منم رگِحقالناسم وَرم کرد
رفتم بهش گفتم
نمرمو کرد ۱۹٫۵ (((((:
احساسِمرگ دارم ..
اگه میخای منو خوشال
کنی بادمجونِکبابی واسم درست
کن با آتیش
با چای آتیشی (:🤝🏽
رو بادمجونم نمک بزن *
هماکنون مودِاصفهانیا :
- خداروشکر تعطلیه
+ تکذیب شد
- خداروشکر تعطیله
+تکذیب شد
- خداروشکر تعطیله
+تکذیب شد
- خداروشکر تعطیله
+تکذیب شد
اگه اره بذارید بگم که از وقتی
سردرگمیهام بیشتر شده
چشمام بیشتر دنبالِیه آغوش
میگرده که مطئن باشه و امن
و پیدا نکردم
یعنی پیدا کردم
ولی دیر ..
سالهایِسال جلویِچشمم بود
و من وقتی دیدمش که دیگه
بهجز عکس و یه پرچمِایران
چیزِدیگهای ازش نداشتم
رفتم کنارِهمون تنها اثر و
همهیِحرفام و زدم اما نشنیدم
نه که آغوش حرفی نزده باشه
اما گوشایِمن سنگین بود
دیگه الان فقط آدمایی که با دلشون
گوش میدن صداشو میشنون
قبلن که صداش به گوشایِمنم
میرسید نفهمیدم یکی هست
که برگِبرندهمه
که میشه باهاش رسید به
همهیِآرزوهام
یه روز مامانم گفت : پدرجون !
طهورا آرزو داره شهید بشه
گفتن : آفرین ! چهخوب
الان آرزویِجوونا کنکور و درسه
چه خوب (:
امشب بهشون گفتم : من نفهمیدم
شما کی هستی ، شما که
میدونسی دغدغههایِمن چیه
شما که خبر داشتی از سرگردونیهام
از سوالایِبیجوابم
از حرفایی که نشد به کسی بگم
از تنفرِاز خودِبیعرضهم خبر
داشتید
شما چرا نیمدی دستمو بگیری
بغلم کنی بگی چه کنم
شما که استادِیه عالمه جوون و
پیر بودی تو مسجد
چرا این نوهیِسرگردونِبیپناه و
زیرِآغوشِخودتون جا ندادین ؟